معانی و توضیحات درس های ادبیات فارسی سوم انسانی  

مرکز دانلود خلاصه کتاب و جزوات دانشگاهی

مرکز دانلود تحقیق رايگان دانش آموزان و فروش آنلاين انواع مقالات، پروژه های دانشجويی،جزوات دانشگاهی، خلاصه کتاب، كارورزی و کارآموزی، طرح لایه باز کارت ویزیت، تراکت مشاغل و...(توجه: اگر شما نویسنده یا پدیدآورنده اثر هستید در صورت عدم رضایت از نمایش اثر خود به منظور حذف اثر از سایت به پشتیبانی پیام دهید)

نمونه سوالات کارشناسی ارشد دانشگاه پیام نور (سوالات تخصصی)

نمونه سوالات کارشناسی دانشگاه پیام نور (سوالات تخصصی)

نمونه سوالات دانشگاه پيام نور (سوالات عمومی)

کارآموزی و کارورزی

مقالات رشته حسابداری و اقتصاد

مقالات علوم اجتماعی و جامعه شناسی

مقالات روانشناسی و علوم تربیتی

مقالات فقهی و حقوق

مقالات تاریخ- جغرافی

مقالات دینی و مذهبی

مقالات علوم سیاسی

مقالات مدیریت و سازمان

مقالات پزشکی - مامایی- میکروبیولوژی

مقالات صنعت- معماری- کشاورزی-برق

مقالات ریاضی- فیزیک- شیمی

مقالات کامپیوتر و شبکه

مقالات ادبیات- هنر - گرافیک

اقدام پژوهی و گزارش تخصصی معلمان

پاورپوئینت و بروشورر آماده

طرح توجیهی کارآفرینی

آمار سایت

آمار بازدید

  • بازدید امروز : 8
  • بازدید دیروز : 1519
  • بازدید کل : 15230643

معانی و توضیحات درس های ادبیات فارسی سوم انسانی


ستایش خدا
درس اول

1- به خدایی که زمین را آفرید و فرشتگان زیبا رو را خلق کرد .

2- او خداوندی است که خود علت و علل است ( ضعف و بیماری به او راه نمی یابد ) و او خدایی است که در فرمانروایش هیچ نقص و اشکالی راه ندارد .

3- و هم و خیال انسان از شناخت خداوند عاجز است و عقل از شناخت ماهیت خداوند ناتوان است

4- او شریکی ندارد و یاری دهنده همه است هیچ کس ابدی نیست و فقط خداوند تا ابد باقی است

5- خداوند علی و ابدی است ( برای خداوند ابتدا و انتهایی نمی توان در نظر گرفت )

6- به ماه روشنایی بخشیده است و به ستاره ی عطارد دوات و قلم عطا کرده است

( اشاره به این مطلب که در ادبیات عطارد به دبیر فلک مشهور است )

7- خداوند انسان یتیمی را ( پیامبر ) حبیب و دوست خود می خواند و او را از پایین ترین درجه به بالاترین درجات می رساند

خواجوی کرمانی

 

 

نعمت پیامبر (ص )

1- پیامبر داری اخلاق نیک و عادت های پسندیده است او پیامبر خدا بر مردم و شفاعت کننده امت خود است .

2- او پیشوای پیامبران و راهنمای راه شناخت خداست او امانت دار خداوند است و کسی است که جبرئیل بر او نازل شد .

3- او پیامبری است که وحی هنوز تمام نشده بود با رسالت خود همه ادیان را منسوخ و بی اعتبار کرد .

4- وقتی پیامبر ( ص ) تصمیم به اندار مشرکان گرفت با معجزه خود ماه را به دو نیم کرد .

5- وقتی آوازه و شهرت پیامبر در همه جا پیچید کاخ بزرگ ساسانیان فرو ریخت .

6- شبی به معراج می رود و از نظر مقام و منزلت از جبرئیل پیشی می گیرد .

7- آن چنان با شتاب و عجله به خدا نزدیک می شد و پیش می رفت که در سدره ( نامه درختی بهشتی )

جبرئیل از او عقب می ماند .

8- پیامبر به جبرئیل می گوید ای جبرئیل بالاتر بیا .

9- جبرئیل به پیامبر گفت من از این بیشتر اجازه ندارم و توانایی من بیشتر از این نیست .

10- اگر به اندازه یک سر مو هم بالاتر بیایم تجلی فروغ خداوند مرا نابود می کند .

11- من چگونه می توانم تو را به طور شایسته کنم ای پیامبر خدا بر مردم سلام و درود بر تو باد .

12- در حالی که خداوند تو را ستایش کرده است و به تو قدر و ارج نهاده است و به جبرئیل فرمان داده که تو را ستایش کند .

13- من که در کمال و معرفت ، ناتوان و عاجز هستم چگونه می توانم تو را ستایش کنم ای پیامبر خدا بر تو سلام و درود باد .

 

درس دوم رستم و اسفندیار

1- بلبل در باغ و بوستان بخاطر گل ناله سر می دهد و گل از ناله بلبل افتخار می کند .

2- کسی نمی داند که بلبل چه می گوید و در پای گل از چه می نالد .

3- او از مرگ اسفندیار می نالد چون جزءاه و حسرت چیزی از او یادگار ندارد .

4- مرگ او در زابل به دست فرزند قوی هیکل زال خواهد بود .

5- اگر خواهان تاج و تخت پادشاهی هستی سپاهت را به طرف سیستان ببر .

6- وقتی آنجا رسیدی دستهای رستم را ببند در حالی که دستش بسته او را پیش من بیاور .

7- در دنیا هر کسی که قدر شناس باشد تلاش می کند و با بزرگان سازش و صلح می کند .

8- زمان زیادی لهراسب پادشاه بود اما تو برای احترام به کاخ او نیامدی .

9- و وقتی که کشور را لهراسب به گشتاسب داد تو به کاخ او نیامدی .

10- رستم به اسفندیار می گوید با من بد رفتاری و بد زبانی نکن و با دشمنت بجنگ و با من نجنگ .

11- سخنی را که تا کنون کسی به من نگفته تو به من نگو و با جرات و گستاخی کار بیهوده نکن .

12- دل رستم پر از غم و قصه شد و جهان در مقابل چشمانش تیره و تار شد .

13- اگر من دست به بند او بدهم و یا از کشتن او احساس سر افرازی کنم

14- این هر دو کار نفرین شده ، زشت و زیان بار و بدعت خواهد بود .

15- هم از بندی که به دستانم میدهد من بد نام خواهم شد و هم با کشتن او سرانجام خوبی نخواهم داشت .

16- و تا زمانی که مردم در روی زمین خواهند بود سرزنش کردن من کهنه نمی شود .

17- که رستم از دست جوانی آسیب دید و دستان او را بست .

18- همچنین نام من با ننگ و نفرت قرین خواهد بود و در جهان اعتباری برای من نخواهد بود .

19- و اگر در میدان جنگ کشته شدم در میدان جنگ به پادشاهان همیشه شرمنده خواهم بود .

20- و اگر من کشته شوم ارزش و اعتباری برای زابل نخواهد ماند .

21- رستم به او می گوید ای پهلوان شهرت طلب اگر تو چنین خواسته ای داری

22- تن تو را مهمان سم اسب خود می کنم و با گرز دردت را دوا می کنم

23- تو فردا ضربه سر نیزه مرا و نیز آمادگی مرا خواهی دید .

24- بعد از آن تو خواهان جنگ با پهلوانان در میدان جنگ نخواهی بود .

25- وقتی روز شد رستم برای حفاظت تن خود لباس های جنگیش را می پوشد

26- طنابی به ترک ذین اسب خود بست و سوار اسب پیر پیکر خود شد .

27- با این (اوساف) در حالی که دلش پر از آه و افسوس و لبش پر از پند و اندرز بود تا لب رود هیرمند آمد .

28- از کنار رود به سمت بلندی رفت و از کار روزگار متعجب بود .

29- ای اسفندیار شاد و شادمان حریفت آمد آماده جنگ باش .

30- وقتی اسفندیار یار این سخنان را از آن شیر جنگ آور پیر شنید

31- خندید من از همان زمانی که از خواب بلند شدم آماده جنگ هستم .

32- دستور داد تا بر اسب سیاه زین بنهند و او را به نزد پادشاه ببرند .

33- وقتی اسفندیار یار جنگ جو لباس جنگی خود را پوشید به سبب شادی و قدرت که در او بود.

34- نوک نیزه را بر زمین گذاشت و از روی زمین به پشت زین پرید .

35- مانند پلنگی برای شکار پشت گورخر می پرد و او را آشفته و مضطرب می کند

36- با این توصیحات هر دو به میدان جنگ رفتند .گویی در جهان هیچ شادی و نشاطی وجود ندارد .

37- وقتی دو پهلوان پیر و جوان به آن دو پهلوان سر افراز نزدیک شدند

38- شیحه ای از اسب آن دو بلند شد که گویی میدان جنگ شکافته شد . ( آرایه اغراق )

39- رستم با صدای بلند گفت ای پادشاه خوشبخت و شاد

40- اگر خواهان جنگ و خون ریزی هستی

41- بگو تا جنگجویانی از زابل مسلح به شمشیرهای کابلی هستند بیارم .

42- و در میدان جنگ آنها را به جنگ بیندازیم.

43- تو که خواهان خون ریزی هستی جنگیدن ( سپاهیان مرا ) ببینی ؟

44- اسفندیار پاسخ داد چرا این قدر سخنان بیهوده می گویی

45- من چه نیازی به جنگ زابلستان و یا ایران و کابلستان دارم .

46- آعین و روش من اینگونه نیست و این کار در نظر من شایسته نیست .

47- که ایرانیان را به کشتن دهیم و خودمان در جهان پادشاهی کنیم .

48- و اگر تو نیازی به یارو کمکی داری با خود بیاور من نیاز به کمک ندارم .

49- با همدیگر پیمان بستند که کسی در آن جنگ کمکشان نکند

 

 

درس سوم رستم و اسفندیار (2)

1-تیر و کمان را گرفتند و جنگ به حدی شدید شد که آسمان تیره و تار شد .

2- با نوک پیکانها گویی آتشی به پا کردند و گویی که تیر اندازی زه به تن می دوختند .

3- اسفندیار ناراحت شد و ابروهایش پرچین و چروک شد. ( کنایه خشمگین شد )

4- وقتی که او دست به کمان می برد هیچ کس از چنگ تیرو کمان او در امان نمی ماند .

5- وقتی که او شست را از کمان برداشت و تیر را رها کرد .

6- وقتی که رخش و رستم از کار جنگ در مانده شدند با بیچاره گی اندیشیدند

7- رستم بسیار تند و تیز مثل باد از اسب پیاده شد و به طرف بلندی رفت

8- و همچنین رخش با عظمت و زخمی هم صاحب خود را ترک کرد و به سوی خانه رفت

9- بر روی آن بلندی از رستم خون می رفت به گونه ای که رستم که مانند کوه بیستون بود سست و لرزان شد .

10- سر نوشت آن را مستقیم به چشم اسفندیار می زند و او را کور می کند در حالی که تو دلت پر از خشم است

11- ای مرد سیستانی مگر تو قدرت و کمان مرا فراموش کردی .

12- تو با حیله و نیرنگ زال اینگونه سالم و درست شدی وگرنه که الان مرده بودی و دنبال گور می گشتی

13- امروز طوری گردنت را می کوبم که دیگر زال تو را زنده نبیند .

14- از خدای پاک بترس و بر خلاف عقل و احساس خود عمل نکن ( مگذار احساس تو عقل و خرد تو را به خاک بسپارد )

15- من امروز به خاطر جنگ نیامدم من امروز بخاطر عذر خواهی آمده ام .

16- در حالی که تو به جنگ با من تلاش می کنی و چشم عقلت را بسته ای

17- کمان را آماده کرد و در آن تیرگزی را که پیکان آن زر آلود کرده بود .

18- داخل کمان گذاشت و سر خود را به سمت آسمان بلند کرد

19- گفت ای آفریننده خورشید ای خدایی که شکوه و عظمت و قدرت و دانش در دستان تواست

20- تو می بینی که روح و روان من پاک است و از نیت و قدرت من آگاهی

21- که هر چقدر که اسرار می کنم که شاید اسفندیار دست از جنگ از من بردار ( تاثیری ندارد )

22- تو می دانی که او ظالمانه به جنگ می کوشد و جنگ آوری و مردانگی را به رخ می کشد

23- مرا به خاطر این گناه مجازات نکن ای خدایی که آفریننده ماه و ستارگان هستی

24- به همان شیوه ای که سیمرغ دستور داده بود رستم تیر گز را در کمان گذاشت

25- آن تیر را به چشمان اسفندیار زد طوری که جهان در مقابل چشمانش تیره و تار شد .

26- قامت بلند اسفندیار خمیده شد و شکوه و عظمت دانش از او دور شد .

 

 

 

درس چهارم بازرگان و طرار

1- اول روز جوانی و غره ی ایام زندگانی `اول روز جوانی و آغاز روز زندگی

2- تفحص کار دزدان و بحث احوال طراران کردی ` در مورد کار دزدان تحقیق و جستجو می کرد.

3- پای در میان نهادی ` شروع به بررسی کردن 4- پی بیرون بردی ` کشف و شناسایی می کرد

5- به بزازی مشغول شده بود ` به پارچه فروشی مشغول شده بود

6- به دست بازی آوردی ` باز پس گرفتن اموال مسروقه 7- زی او بر آورد ` لباس او بر آورد

8- با مفاتیح که برای گشادن در دکان معد بود ` با کلید که برای گشادن در دکان آماده بود

9- بر افروز که مرا در دکان مهمی هست ` برایم کار مهمی پیش آمده است

10- شمع بستد ` شمع را گرفت 11- فرا پیش نهاد ` در مقابل خود قرار داد

12- محاسبه ای می کند ` مشغول حساب و کتاب است

13- حمالی را آوازده تا بعضی از این اقمشه با من به خانه برد ` فرد باربری را صدا کن تا بعضی از این پارچه ها را به خانه ی من ببرد

14- قراضه ای بدو داد ` مبلغ اندکی به او داد 15- امشب از من زحمت دیدی در اخر اجات خود صرف کن ` امشب من باعث زحمت تو شدم این پول را خرج زندگی ات کن 16- چهار رزمه از جامه های قیمتی بر هم نهاده بود ` چهار بقچه از لباس های قیمتی پر کرده بود 17- به فراست صادق دانست ` به زیرکی تمام دانست 18- امارات آن بر خود ظاهر نگردانید ` نشانه ها آن بر خود ظاهر نگردانید 19- حلم و و قار ` بردباری و متانت 20- مشروع ` جای ورود آب 21- ملاحی ` ملوان 22- شعد ` رودخانه 23- ملاقی `دیدار کننده 24- حیله کرد ` تلاش کرد 25- معاونت کرد ` کم

 

 

درش ششم داستان در آتش افکندن ابراهیم (ع)

1-نمرود منادی فرمود `نمرود فرمان داد 2- خدایان شما را پاره کرده است ` خدایان شما را شکسته است 3- آتش افروختن بدان بود ` آتش به آن سبب بود 4- تا که بود که نصرت کند تو ` به امید آن که تو را یاری کند 5- ابراهیم را باز داشته بود ` ابراهیم را زندانی کرده بود 6- نرگس و ریاحین گربر گرد تخت او برست و حله ی بهشت بیاورند ` نرگس و گل های خوش بو اطراف تخت او رویین و لباس بهشت بیاوردند 7- نمرود مرندیمان را گفت ` نمرود خدمتکاران را گفت 8- این همه فضل او کرد ` این همه را بخشش کرد 9- نیک خدای است ` خوب خدای است 10- مملکت تو را زیارت کند ` مملکت تو را برکت می دهد 11- من به خداوند بگروم ` من به خداوند ایمان می آورم 12- با ابراهیم دوستی گیرم و با خداوندی بسازم ` با خدای ابراهیم سازگاری کنم و با او دشمنی نداشته باشم 13- حشمت ایشان برود ` شکوه ایشان ازبین برود 14- این از رای ضعیف بود ` این از کم فکری بود

 

 

درس هفتم بردار کردن حنسنک

15- پس به سر قصه شد ` به سر قصه خواهد شد 16- گذشته شده است ` مرده است 17- به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار ` به گرفتار اعمال خود شده است 18- هر چند مرا از وی بر آمد ` هر چند او به من بدی کرد 19- تعصبی و تزیدی کشد ` جانب داری و دروغ کشد 20- طعنی نزند ` سر زنش نکند 21- این بو سهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود ` این بو سهل مردی بزرگ زاده و محتشم و دانشمند و ادیب بود 22- اما شرارت و زعارتی در طبع وی موکر شده ` اما بد خوی و تند خوی با سرشت او استوار شده بود 23- همیشه چشم نهاده بودی ` همیشه مراقب بود. 24- آن چاکر رالت زدی ` و آن نوکر را تنبیه می کرد 25- فرو گرفتی` لطمه می زد

26- آن گاه لاف زدی ` آن گاه به دروغ زدی 27- جز استادم ` بو نصر مشکان 28- که وی را فرو نتوانست برد ` نتوانست به او آسیبی بزند 29- بی آن که مخدوم خود را خیانتی کرد ` بی آنکه پادشاه خود را خیانتی بکند 30- نگاه داشت ` مطابق میل او رفتار کرد 31- حال حسنک دیگر بود ` روش حسنک غیر از روش بونصر مشکان بود 32- این خداوند زاده ` سلطان محمود 33- که اکفا آن را احتمال نکنند ` که مردم آن را تحمل نمی کنند 34- فضل جای دیگر نشیند ` حساب فضا و دانش جداست

35- امیرت ` سلطان محمود 36- سلطان ` سلطان مسعود 37- در این کیستند ` چه کاره هستند

38- حسنک عاقبت تمور و تعدی خود کشید ` حسنک عاقبت بی باکی و گستاخی خود کشید

39- این مرد بر مرکب چوبین نشست ` کنایه از این است که به دار آویخته شد .

40 – از انواع استخفاف آن چه رسید که چون باز جستی نبود` از انواع خاری آن چه رسید که چون بازرسی نبود 41- انتقام و تشفی ها رفت ` انتقام و سختی گیری کرد 42- تعصب و انتقام می بود ` دائم او را سخت گیری می کرد 43- بر سهل مثال داد ` بو سهل فرمان داد 44- بسیار محابا رفتی ` بسیار او را ملاحضه می کردم 45- امیر بس حلیم و کریم بود ` امیر بس صبور و بزرگوار بود 46- حجتی و عذری باید کشتن این مرد را ` برای کشتن این مرد دلیل داشت 47- قرمطی است ` کافر است 48- بیازرد ` آزرده شد

49- نامه از امیر محجمود باز گرفت ` نامه نگاری و مکاتبه را قطع کرد 50- من در ایستادم ` من آغاز کردم 51- راه بادیه ` راه صحرا 52- چند گونه صورت کردند ` گزارش کردند 53- تا نیک آزار گرفت ` رنجیده خاطر شد 54- و از جای بشد ` بسیار ناراحت شد 55- امیر ماضی ` سلطان محمود 56- چنان که لجوجی و ضجرت وی بود ` چنان که لج بازی و دشمنی وی بود 57- درست گردد ` ثابت شود 58- آن طرایف که نزدیک امیر محمود فرستاده بودند ` آن هدیه که نزدیک امیر محمود فرستاده بودند 59- محمود فرمان یافت ` مرد 60- با قضات و مزکیان تا آن چه خریده آمده است ` با قاضی ها و آدم های عادل تا آن چه خرید آمده است 61- دانشمند نبیه ` دانشمند آگاه 62- چون این کوکبه راست شد ` چون این جماعت آماده شد 63- به دکان ها نشسته در انتظار حسنک یک ساعت ببود ` به سکو نشسته در انتظار حسنک مدتی طول کشید 64- جبه ای داشت حبری رنگ ` بالا پوش داشت سیاه رنگ

65- خلق گونه دراعه وردایی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری مالیده ` کهنه بالا پوش بسیار پاکیزه و عمامی کهنه 66- موزه ی میکا ئیلی` نوعی کفش 67- والی حرس ` افسر نگهبانان 68- نماز پیشین ` نماز ظهر 69- خواجه بو سهل را بر این که آورد ` خواجه بو سهل را بر انگیخت 70- که آب خویش ببرد ` که باعث شد آبروی خود را ببرد 71- می ژکید ` غرغر می کرد 72- بو سهل را طاقت برسید ` تحمل بو سهل تمام شد 73- کرا کند ` ارزش دارد 74- مرا شعر گفته است ` مرا قبلاً ستایش می کرد 75- بو سهل را صفرا بجنبید ` بسیار خشمگین شد 76- دو قباله نبشته بودند ` دو سند بنبشته بودند 77- اسباب و ضیاع حسنک ` اسباب و آب و زمین حسنک 78- آن به طوع و رغبت و آن سیم که معین کرده بودند `آن به میل و اراده و میل و آن سیم که معین کرده بودند 79- گواهی نبشتند ` قول نامه نوشتند 80- سجل کرد ` امضاء کرد 81- ژاژ می خاییدم ` سخنان بیهوده 82- کسان خواجه را نواخته داشتم ` اطرافیان خواجه احترام می گذاشتند 83- به ستم وزارت مرا دادند و نه به جای من بود ` وزارت را به نا حق و به زور به من دادند 84- مرا فرو نگذارد ` مرا رها نکند 85- خواجه مرا بحل کند ` خواجه مرا حلال کند 86- صفرای خویش بر نیامدم ` نتوانستم بر خشم خودم غلبه کنم 87- نیک بمالید ` تنبیه کرد

88- بیش چنین سهو نیفتد ` دیگر چنین اتفاقی نمی افتد 89- نماز خفتن ` نماز عشاء 90- نباید رقعتی نویسد ` نباید نامه نویسد 91- دو مرد پیک راست کردند با جامه ی پیکان که از بغداد آمده اند ` دو مرد را به شکل و شمایل قاصد و رسول آراستند و چنین وا نمود کردند که آنها از بغداد آمده ا ند 92- چون کارها ساخته آمد ` چون کارها آماده شد 93- شارستان ` قسمت پایین شهر 94- پذیره ی وی آمد ` استقبال وی آمد 95- ازار بند استوار کرد ` کمربند استوار کرد 96- پایچه های ازار را ببست و جبه و پیراهن بکشید ` پایچه های شلوار را ببست و بالاپوش و پیراهن بکشید 97- آن شور بنشا ند ند `آن غوغا بنشاند ند 98- رسن ها فرود آورد ` طناب فرود آورد 99- که سنگ دهید ` با سنگ نزنید 100- رند ` انسانهای بی سرو پا و ولگرد 101- خبه کرده ` خفه کرده بود 102- این همه اسباب منازعت و مکاوحت از بهر حطام دنیا به یک سوی نهادند ` این همه اسباب دشمنی از بهر مال دنیا به یک سوی نهادند 103- احمق مردا که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند ` چه بسیار احمق است کسی که دل به این دنیا ببندد دنیایی که نعمتی به آن می دهد و آن را بسیار زشت می گیرد 104- بداشته در طبقی با مکبه ` در درون ظرفی با سرپوش آوردند 105- نوباوه آوردند ` میوه ی نورس آوردند 106- تا به دستوری فرو گرفتند ` تا به اجازه پایین آوردند 107- سخت جگر آور ` سخت شجاع 108- جزعی نکرد `گریه نکرد 109- ماتم بداشت ` عزاداری برگزار کرد 110- جای آن بود ` حق هم همین بود

111- سرش را ببرید زیرا که او بزرگ بزرگان است و او زینت روزگار و تاج حکومت بود

112- اگر قرمطی جهود و کافر بود شایسته او نبود که به دار آویخته شد

 

 

درس هشتم داستان شیرو گاو

1- دررسیدند ` بزرگ شدن 2- اعراض نمودند ` دوری نمودند 3- پدر مو عضلت و ملامت ایشان واجب دید ` پدر نصیحت و سرزنش ایشان واجب دید 4- فراخی معیشت است ` آسایش زندگی است 5- رفعت منزلت ` بالا بردن مقام 5- الفغدن مال است ` ذخیره ی مال است 6- رضای اهل ` رضایت مردم 7- صیانت نفس ` حفظ نفس 8- مهمل گذارد ` رها کند 9- روزگار ، حجاب مناقشت پیش مرادهای او بدارد ` روزگار رسیدن به آرزوهای آن شخص را سخت می کند 10- پسران بازرگان عفلت پدر بشنودند ` پسران بازرگان نصیحت پدر بشنودند 11- نیکو بشناخت ` نیکو بشناختند 12- برادر مهتر ایشان روی به تجارت آورد ` برادر بزرگ تر ایشان روی به تجارت آورد 13- در راه خلابی پیش آمد ` در راه باتلاقی پیش آمد 14- حالی ` فوراً 15- وی را تیمار می داری ` وی را مواظبت می کند 16- ملول گشت ` خسته و درمانده شد 17- سقط شد ` مرد 18- به مدت ` به مرور 19- انتعاشی حاصل آمد ` بهبود یافتن حاصل آمد 20- انواع نبات و اصناف ریاحین ` انواع گیاهان و انواع گیاهان خوش بو 21- بطر اسایش و مستی نعمت بدو راه یافت ` در اثر آسایش و نعمت فراوان مقرورو متکبر شد 22- مردی را برای تعهد او بگذاشت ` مردی را برای مراقبت او بگذاشت 23- و حوش و سباع ` امارت وحشی و درندگان 24- می بهراسد ` می ترسد 25- بر جای ساکن می بود ` از ترس خشک شده بود 26- در میان اتباع او دو شگال بودند ` در میان پیروان او دو شغال بودند 27- هر دو دهای تمام داشتند ` هر دو زیرک کامل داشتند 28- چه می بینی ` نظرت چیست 29- بر جای قرار کرده است ` خشک شده است 30- فایده ی تقرب به ملوک رفعت منزلت است و اصطناع دوستان و قهر دشمنان ` فایده ی تقرب به ملوک بالا بردن مقام و برگزیدن دوستان و خشم گرفتن دشمنان 31- و ما از آن طبقه نیستیم که این درجات رامرشح توانیم بود و در طلب آن قدم توانیم گذارد ` و ما از آن گروهی نیستیم که خودمان را آماده چنین مقام های کنیم و بتوانیم به آن برسیم 32- مراتب میان اصحاب مروت و ارباب همت مشترک و متنازع است ` این سخنان بین جوانان و انسانها با همت مشترک و مختلف نقل شده 33- هر که نفس شریف دارد خویشتن را از محل و ضیع به منزلت رفیع می رساند ` هر کسی نفس و شریف دارد خودش را از محل پست به مقام بالا می رساند 34- عقل سخیف است از درجت عالی به رقبت خامل گراید ` کم عقل است از مقام بالا به مقام بی ارزش و پست می رسد 35- عرضه کنم ` نشان کنم 36- که تردد و تحیر بدو را ه یافته است ` دو دلی و سر گردانی بدو راه یافته است 37- تفرجی حاصل آید ` آسایش حاصل آید 39- چگونه قربت و مکانت جویی ` چگونه نزدیکی و مقام جویی 40- فراست خویش ` زیرکی خویش 41- مباشرت کار بزرگ و حمل بار گران او را رنجور نگرداند ` اقدام کار بزرگ و تحمل بارگردان او را رنجور نگرداند 42- مقرون گرداناد` همراه کنند 43- کجا می باشی ` کجایی 44- مقیم شده ام ` اقامت کنم 45- کفایت کنم ` انجام می دهم 46- خامل منزلت و بسیار خصم باشد ` پست و بی ارزش و بسیار دشمن باشم 47- چنان که فروغ آتش اگر چه فروزنده خواهد که پست سوزد به ارتفاع گراید ` شعله های آتش اگر چه روشن کننده ی آن می خواهد بسیار شعله ور نشود ولی آتش به زات خود شعله ورت می شود 48- بر کافه ی خدم و حشم ملک که آن چه ایشان را فراز آید تا نصیحت باز نمایند ` بر همه ی خدمتکاران پادشاه که آن چه برای آن ها پیش می آید از نصیحت باز نمایند 49- با او الفی تمام گرفت ` با او دوستی تمام گرفت 50- اتباع خویش را نیکو نشناسد ` اطرافیان خویش را نیکو نشناسد 51- جای ببرد ` ترساند 52- که عنان تمالک و تماسک از دست او بشد ` که او اختیار خودش را از دست داد 53- مقام صواب نباشد ` ماندن درست نیست 54- دمنه با او وثیقتی کرد ` دمنه با او عهد کرد 55- از شفقت و اکرام و مبرت و انعام مانصیبی تمام یاوی ` از مهربانی و اکرام و نیکی و نعمت ها ما بهره مند شویم 56- در اعزاز و ملاطفت اطناب و مبالغت نمود` درعزیز داشتن و مهربانی زیادروی نمود 57- چه ترحیب می نماید ` چه نزدیکی می نماید 58- تا قربت و مکانت یافت ` تامقام یافت 59- می اندیشم که به لطایف حیل بکوشم تا او را درگردانم ` تلاش می کنم که با حیله های زیرکانه او را منصرف کنم 60- وجهی دارد ` خوب است 61- و اگر مضرتی بدو پیوندد ` و اگر ضرری به شیر برسد 62- زینهار تا آسیب بر آن نزنی ` مواظب باش که آسیبی به گاو نرسانی 63- چون دژمی ` چون ناراحت 64- در حال فراغ خلوتی راست آید ` مهرمانه این موضوع را بگویم 65- مهمات تاخیر بر ندارد ` کارهای مهم دیر نشود 66- خردمند مقبل کار امروز به فردا نیفگند ` خردمندخوشبخت کار امروز به فردا نیفگند 67- گزارد حق ` به جای آوردن حق 68- وفور امانت تو مقرر است ` زیادی امانت تو مشخص است 69- نوعی استمالت نمود ` نوعی دل جویی نموده 70- رای و مکیرت او برانست ` نکر و اندیشه زیرکی او را فهمیدم 71- در هر یک خللی تمام و ضعفی شایع دیدم ` خیلی ضعیف و ناتمام 72- افراط نمود ` زیاده روی کرد 73- تا هوای عصیان از سر او باد خانه ای ساخت ` تا خیال های بیهوده بر سرش زد 74- دمدمه ی دمنه در شیر اثر کرد ` وسوسه دمنه در شیر اثر کرد 75- چون خوره در دندان جای گرفت ` چون درد در دندان جای گرفت 76- مگر به قلع ` مگر بیرون آوردن 77- آن چه تازه است ` آن چه تازه اتفاق افتاده است 78- من کاره شده ام مجاورت گاورا ` من از نزدیک شدن به گاو کراهت دارم و این امر را زشت می دانم 79- دمنه از اعزای شیر بپرداخت ` دمنه از تحریک شیر بپر داخت 80- به دم او آتش فتنه از آن جانب بالا گرفت ` به سخنان او آشوب از آن جانب بالا گرفت 81- از مضمون ضمیر او تنسمی کنم ` از دلش باخبر شود 82- شنز به ترحیب تمام نمود ` گاو احوال پرسی تمام نمود 83- سوابق اتحاد ` گذشته دوستی ها 84- مشفق و یار کریم عهد ` دلسوز و یار وفادار 85- وحوش را به گوشت او نیک داشتی خواهم کرد ` با گوشت او برای حیوانات مهمانی و ضیافت خواهم کرد 86- بروجه مسارعت روی به حیلت آری ` بر وجه تند و سریع روی به حیلت آری 87- مگر دفعی دست دهد ` شاید رها شوی 88- عهود و مواثیق شیر پیش خاطر آید ` عهد و پیمان شیر پیش خاطر آید 89- شیر بر من غدر اندیشید ` شیر بر من خیانت اندیشد 90- بر من اغالیده باشند ` بر من شوریده باشند 91- شیر تشمر او مشاهدت کرد ` شیر آمادگی او مشاهدت کرد . 92 - باران دویست ساله هم نمی تواند گرد و غباری که تو بلند کردی بنشاند 93- بنگرای نادان ، در وخامت عواقب حیلت خویش ` به فکر عاقبت حیله خودت باش 94- رنج نفس شیر و سمت نقض عهد ` آزار شیر و علامت پیمان شکنی 95- چون مفاوضت ایشان ` چون نصیحت ایشان 96- چندان عقل و کیاست ` آن همه عقل و زیرکی 97- این کار مصیب ` در این کار درست اندیشیدم 98- توجع و تحسر سود نخواهد داشت ` دردمندی و حصرت سود نخواهد داشت 99- ناکامی و مذلت ` ناکامی و خواری 100- جای ترحم نیست ` جای رحم نیست 101- روزگار انصاف بستد ` روزگار حق کار را گرفت 102- افتدا و زرق او شیر را معلوم گشت ` دروغ و ریاح او شیر را معلوم گشت 103- عواقب مکر و غدر همیشه نا محمود بوده است ` عواقب مکر و خیانت همیشه نا پسند بوده است 104- خواتم و بدسگالی ` عاقبت بد اندیشی

 

درس نهم چگونگی تصنیف گلستان

گلستان سعدی

گلستان نوشته شاعر و نویسنده پرآوازه ایرانی سعدی شیرازی است. به باور بسیاری، گلستان تاثیرگذارترین کتابِ نثر در ادبیات فارسی می‌باشدکه در یک دیباچه و هشت باب به نثر مُسَّجَع (آهنگین) نوشته شده‌است. بیشترِ نوشته‌های آن کوتاه و به شیوه داستان‌ها و پندهای اخلاقی است.

زمان نگارش گلستان

سعدی، هنگامِ نگارشِ گلستان را سالِ ۶۵۶ هجری (۱۲۵۸ میلادی) می‌شمارد.

در آن دوران که ما را وقت خوش بود ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود

 

هم‌اکنون، بیشترِ گزاره‌ها و ابیاتِ گلستان به شکلِ ضرب‌المثل به گفتارِ ایرانیان راه یافته‌است؛ همچون: بیار آنچه داری زِ مردیّ و زور.

 

ساختار کتاب

دیباچه

باب اول - در سیرت پادشاهان

باب دوّم - در اخلاق درویشان

باب سوّم - در فضیلت قناعت

باب چهارم - در فواید خاموشی

باب پنجم - در عشق و جوانی

باب ششم - در ضعف و پیری

باب هفتم - در تأثیر تربیت

باب هشتم - در آداب صحبت

 

دیباچه

سعدی در دیباچه کتاب، چراییِ نگارشِ آن و زمانِ نگارش را با گفتاری فاخر، شیرین و روان بازگو می‌کند. وی در دیباچه، کتابِ گلستان را گلستانی راستین می‌شمارد که سرما و گرمایِ روزگار بر آن تأثیری ندارد و چنین می‌گوید:

 

برای نُزهتِ ناظران و فُسحَتِ حاضران، کتابِ گلستانی توانم تَصنیف کردن، که بادِ خزان را بر وَرقِ او دستِ تَطاول نباشد و گردشِ زمان، عیشِ ربیعَش را به طیشِ خَریف مُبَدل نکند.

به چه کار آیدت ز گُل طَبَقی از گلستانِ من بِبر وَرقی

گُل همین پنج روز و شِش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد

 

نمونه‌هایی از نثر گلستان سعدی

منت خدای را، عَزَّ وَ جَلّ، که طاعتش موجبِ قُربت است و به شُکر اندرش مزیدِ نعمت. هر نفَسی که فرومی‌رود مُمِدّ حیات است و چون برمی‌آید مفرِّح ذات؛ پس در هر نفَس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شُکری واجب.

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی‌فایده کردند؛ یکی آن‌که اندوخت و نخورد، و دیگری آن‌که آموخت و نکرد.

سه چیز پایدار نمانَد: مالِ بی تجارت و علمِ بی بحث و مُلکِ بی سیاست.

دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید؛ بدان! مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد؛ و گفته‌اند بر دوستیِ دوستان اعتماد نیست، تا به تملقِ دشمنان چه رسد! و هرکه دشمنِ کوچک را حقیر می‌دارد، بدان مانَد که آتشِ اندک را مُهمل می‌گذارد.

 

متن‌شناسی

برخی از چاپ‌های معتبر گلستان عبارت است از تصحیح قریب، تصحیح فروغی، تصحیح یوسفی و تصحیح انوری.

1- سنگ سرا چه ی دل به الماس آب دیده می سفتم :` با ریختن اشک سنگ خانه ی کوچک دلم را صیقل می دادم (با گریه کردن دلم را سبک می کردم)

2- هر لحظه از عمر من سپری می شود و وقتی می بینم که چیزی زیادی نمانده است

3- ای کسی که پنجاه سال از عمرت گذشت و تو در خواب غفلت به سر می بری امید است که این 5 روز باقی مانده را قدر بدانیم

4- آن کسی که بمیرد برای آن آمادگی نباشد شرمنده خواهد بود طبل حرکت ( مرگ ) فرا رسیده است او هنوز بار توشه خود را فراهم نکرده است

5- خواب شیرین صبح سفر انسان پیاده از راه باز می دارد

6- هر کسی به این دنیا آمدو خانه ای نویی برای خود درست کرد بعد از مدتی از دنیا رفت و آن را به دیگری واگذار کرد .

7- آن شخص دیگر هم آرزوهای کوچی به سر داشت در حالی که هیچ کس در این عمارت دنیا تا ابد به سر بنده

8- این دنیا را که مانند رفیق نیمه راهی است دوست نداشته باش زیرا این رفیق فریب کار شایسته ی دوست داشتن نیست .

9- خوب و بد همه با ید بمیرند پس خوش با حال آن کسی که از دیگران به خوبی سبقت بگیرند .

10- عمر مانند برخی در مقابل آفتاب تابستان است اندکی از عمر باقی مانده است در حالی که صاحب آن غافل و مغرور است .

11- ای کسی که با دست خالی به بازار رفته مطمئن هستم که تو دست خالی بر می گردی .

12- هر کس محصول خودش را پیش فروش کند هنگام برداشت محصول به دیگران نیازمند می شود

13- روز دریابی ` درک کنید 14- رحلت `کوچ 15- رحیل ` کوچ 16- سبیل ` راه 17- هوسی` آرزوی کوچ 18- غدار `فریب کار 19- خنک ` خوشا 20- تموز` تابستان 21- غره ` فریب خورده 22- ترسمت پر نیاوری دستار ` مطمئن هستم با دست خالی بر می گردی 23- بعد از تامل این معنی مصلحت آن دیدم که در نشین غدلت نشینم ` بعد از اندیشیدن به این موضوع رسیدیم که گوشه نشینی کنم . 24- دامن از صحبت فراهم چینم ` گوشه نشینی اختیار کنم

25- آن کسی که کرو لال در گوشه ای بنشیند از کسی که مهار زبان خود را در دست ندارد بهتر است .

26- صم بکم ` کرو لال 27- تایکی از دوستان که در کجاوه انیس من بودی ` تایکی از دوستان که در محمل هم نشین و هم صحبت من بود 28- حجره جلیس به رسم قدیم از در در آمد ` حجره دوست به رسم قدیم وارد شد 29- چندان که نشاط ملاعبت کرد ` چندان که نشاط شوخی کرد 30- بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم ` هر قدر زمینه شوخی و خنده را فراهم کرد به او پاسخی ندادم

31- و از سر زانوی تعبد بر نگرفتم ` و از سر زانوی عبادت بر نگرفتم 32- اکنون قدرت حرف زدن دادی با خوبی خوش سخن بگو 33- زیرا وقتی فردا عجل برسد مجبوری که ساکت و خاموش بمانی 34- زبان درکشی ` خاموش شدن 35- از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید ` تایکی از نزدیکان بر حسب اتفاق او را ماجرا مطلع گردانید 36- نیت جزم که بقبت عمر معتکف نشیند ` بقیه ی عمر خود را گوشه نشینی کند 37- سر خویش گیر ` دنبال کار خود رفتن 38- راه مجانبت پیش ` راه دوری پیش 39- به عذت عظیم ` قسم به بزرگی خداوند 40- عادت مالوف ` عادت همیشگی 41- آزردن دوستان جهل است ` آزردن دوستان نادانی است 42- کفارت یمین سهل و خلاف راه صواب است ` کفاره قسم شکستن آسان و خلاف راه صواب است 43- نقض رای اولو الالباب : ذوالفقار علی درنیام و زبان سعدی درکام ` اندیشه ی خردمندان است که شمشیر علی (ع) در غلاف بماند و زبان سعدی در دهان آرام بگیرد

44- ای خردمند زبان در دهان چه حکمی دارد زبان مانند کلیدی برای گنجینه ی هنرمند است .

45- وقتی زبان به سخن درنیاید چه کسی می داند که انسان طلا فروش ( باارزش ) است یا خورده فروشی ( بی ارزش ) است .

46- اگر چه در نزد انسانهای خردمند سکوت نشانه ی ادب است ولی بهتر است که انسان به هنگام نیاز سخن بگوید .

47- دو چیز نشانه سبکی عقل است یک سخن نگفتن به هنگام ضرورت و دوم سخن گفتن به هنگامی که ساکت باشی

48- پیله ور `خرده فروش 49- دو چیز طیره ی عقل است ` دو چیز سبکی عقل است 50- فی الجمله زبان از مکالمه ی او در کشیدن قوت نداشتم ` در هر حال زبان از مکالمه ی او در کشیدن قوت نداشتم 51- محادثه ی ` با یکدیگر سخن گفتن 52- یار موافق بود و ارادت صادق ` دوستی یک دل به من ارادت پاکی داشت . 53- وقتی که می خواهی با کسی به جنگی با کسی به جنگ که یا چاره ای برای او داشته باشی یا بتوانی فرار کنی 54- گزیرت بود ` چاره بود 55- تفرج کنان بیرون رفتیم : در فصل ربیعی که صولت برد آرمیده بود و اوان دولت ورد رسیده بود ` گردش کنان بیرون رفتیم : در فصل بهار که حمله سرما آرمیده بود و هنگام دوران حکومت رسیده بود

56- اول اردیبهشت ماه از روی تقویم جلالی که بلبل ها از روی منبر شاخه های درخت آوازخوانی می کردند . 57- بر روی گل سرخ مرواریدی از شبنم نشسته است مانند قطره ی غرقی که برروی چهره ی یک زیبا روی خشمگین نشسته باشد .

58- ماه جلالی ` گل سرخ 59- منابر قضبان ` منبر شاخه ی درخت 60- لالی ` مروارید 61- بر عذار شاهد غضبان ` بر چهره زیبا و خشمگین 62- شب را به بوستان یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد ` به هنگام شب در باغ بوستان یکی از دوستان شب را بر صبح رساندیم 63- گفتی که خرده ی مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تاکش در آویخته ` انگار که شیشه های رنگی بر خاکش ریخته بودند و خوشه های انگور همانند ستارگان پروین از درختان انگور آن آویخته باشد

64- بوستانی که آب جویبارش خوش گوار و درختستانی که آوای پرندگانش خوش و آهنگین بود

65- آن باغ پر از گلها رنگارنگ بود و درختان پر از میوه های گوناگون بودند

66- و باد زیر سایه های درختان آن خرش رنگارنگی گسترده بود .

67- سلسال ` آب گوارا 68- بوقلمون ` رنگارنگ 69` دیرمش دامنی گل و ریحان و سنبل در ضمیران فراهم آورده و آهنگ رجوع کرده ` دیرمش یک بقل گل و گیاهان خوشبو و سنبل و ریحان دشتی جمع کرده و قصد بازگشت کرد 70- گفتم : گل بستان را چنان که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد ` همانطور که می دانی گل زیاد پایدار نیست و باغ گلستان به عهد سرسبز بودن خود وفادار نیست 71- هر چه نپاید دلبستگی را نشاید ` هر چیزی که جاودانه و پایدار نیست شایسته دوست داشتن نیست 72- برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستانی توانم تصنیف کرد ` برای خوشحالی و خرمی بینندگان و آسودگی خاطر حاضران می توانم کتاب گلستانی بنویسم 73- که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیع آن را به طیش خریف مبدل نکند `که باد پاییزی نتواند وراق آن را نابود کند و گذر زمان نتواند خوش بهار آن را به خشم پاییز تبدیل کند

74- این طبق پر از گل به چه دردت می خورد بیا و از یک ورق از کتاب گلستان من همراه داشته باش

75- عمر گل بسیار کوتاه اس در حالی که این کتاب گلستان من همیشه خوش و خرم خواهد بود

76- « الکریم اذا وعد و فی » ` جوان مرد وقتی وعده دهد وفا کند 77- فصلی در همان روز اتفاق بیا من افتاد ` در همان روز پاک نویس کردن یک فصل از گلستان میسر شد 78- در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیفزاید ` به شیوه ی که به درد سخن وران بخورد و بلاغت شیوای بیفزاید .

 

درس دهم در سبب عید نوروز

1- عید نوروز از اجله و اقدام اعیاد ملی روی زمین است ` عید نوروز از بزرگ ترین و قدیمی ترین اعیاد روی زمین است 2- رسوخ ` نفوذ 3- مرتسم داشت ` ترسیم کرد 4- صفای قلوب مکدره است ` پاکی قلبها تیر و تار است 5- د تالار بزرگی به تخت مرصع جلوس نموده بود ` در تالار بزرگی به تخت پر از طلا و جواهر جلوس نموده بود 6- از ایام عتیق یادگار مانده و دیگر موسمی است ` از ایام گذشته یادگار مانده و دیگر زمانی است .

 

درس یازدهم معنی شعر دانش دبیری و شاعری

1- روزگار را سرزنش نکن و این خیره سری را از سرت بیرون کن

2- روزگار را گناه کارندان و شایسته نیست انسان دانا عوامل غیر محسر را کوشش کند.

3- تا زمانی که جهان ظلم ستم بیشیه می کند تو را صبر پیشه ی خود کن

4- هم اکنون این طرز فکر غلط کنار بگذار این قضاوت را به فردا واگذار نکن

5- وقتی خودت سرنوشتت را خراب می کنی از روزگار انتظار خوشبختی نداشته باش

6- اگر تو از آموختن سر پیچی کنی هیچ وقت با مقام منزلت بالا نخواهی رسید

7- چوب درختان بی ثمر را می سوزانند زیرا برای بی ثمری همین عمل شایسته است

8- با فرا گرفتن علم دانش مقام تو را از آسمان فراتر می رود و آن را به فرمان خود درخواهی آورد

9- مواظب باش بی جهت نویسندگی و شاعری را دانش به حساب نیاورد

10- بله نویسندگی و شاعری هر دو نوعی سخن است اما هیچ شباهتی به سخنان پیامبر وحی ندارد

11- اگر تو حرفه ی شاعری را بیش گرفتی کسی دیگر هم نوازندگی و خوانندگی پیشه خود قرار گرفته است

12- در جایی که مطربان و نوازنندگان می نشینند تو سرپا هستی ( ارزش مطربان از تو بیش تر است) پس شایسته زبان گستاخی را کوتاه کنی .

13- چهره ی همچون ماه و گیسوان خوش بو را به شمشاد لاله تشبیه کنی و آنها را توصیف کنی

14- با وجود زهد و عمار و ابوذر شایسته است که عنصری محمود غزنوی را ستایش کند

15- من کسی هستم که مروارید پر از ارزش سخن فارسی را دریای صاحبان قدرت ( خوکان ) قربانی نمی کنم .

 

درس دوازدهم معنی شعر بیدار و پنهان

1- خوشبحال دردی که درمانش تو باشی و خوش به جان آن شی پایان راه تو باشی

2- خوشبحال آن چشمی که چهره ی زیبای تو را ببیند و خوشحال آن سرزمین به پادشاه تو باشی

3- خوشبحال آن جان دلی که به تو معشوق آن هستی

4- شادی شادابی و کامرانی روزگارخوش آن کسی دارد که تو را بخواهد

5- خوشبحال آن دل امید واری که به امید لطف و محبت تو دل بسته است

6- در آن خانه ای که تو مهمان آن هستی همیشه شادی و خواهد بود

7- گل و گلزار برای کسی خوشایند خواهد بود که تو باغ گلستان او باشی

8- آن کسی که تو نکهبانش هستی دیگر ترسی ندارد

9- عراقی همیشه خواهان درداست فقط به این امید که تو درمان درد باشی

 

درس دوازدهم معنی شعر الفت موج

1- نه تنها معشوق از من می گریزد بلکه خار بیابان نیز از من دوری بر می گزیند فقط خار است که مرا به طرف خودش رها شد

2- تو به معشوق با من مانند دوستی موج با ساحل است لحظه ای در کنار ساحل و لحظه ای دور از ساحل است

3- اگر من همچون مورچه ای نا توان ضعف هستم و کاین قدرت توانایی دارم که سرزمین سلیمان مال من بود آن را ببخشم .

4- با هر شیوه ای چه با سخن گفتن چه با سکوت چه با لبخند چه با یک نگاه به راحتی می توان دل مرا بدست آورد

5- من مانند قمری ریخته بالی هستم پس به کسی پناه ببرم تا کی می خواهی معشوق تا کی می خواهی از من روی برگردان

6- ای کلیم این همه بیهوده اشک نریز گرد و غبار غم راحتی به طوفان اشک نمی توان شست

 

درس سیزدهم معنی شعر از درد سخن گفتن

1- برگرد زیرا که چهره ی من از دوری تو مثل برگ پاییز زرد شده است !

2- هر وقت تو را یاد می کنم آه سردی می کشم !

3- من به خاطر نیاز درونی خود روی آوردم!

4- و اگر تو را به زحمت افکند ه ام به خاطر درد عشق است !

5- تنها کسی که راه عشق را می پیماید اشک سرخ من است !

6- در میدان اندیشه ی فکر من فریادها نبردهای خونی وجود دارد !

7- تنها کسی به من وفادار مانده است درد است و فقط درد می داند که من چه کسی هستم !

8- بدترین درد دردی است که انسان با کسی دردی ندارد که اصلاً دردی نکشیده است !

9- به جهت دوری از تو خون در دل من موج می زند و چهره ی من زرد شده است( از دوری تو غمگینم ناتوان شدم !)

10- نشانه های رهگذران عاشق را می توان در صحرا ( گلها و لاله ها ) دید !

11- یا غنچه ی گل سرخ از خاک بیرون زده است نشانه ی خون شهید است !

 

درس سیزدهم هم معنی شعر راز رشید

1-ای عباس نام تو نیز مانند ماه آسمان مشهور است ( لقب بنی هاشم )

2-عهد پیمان تو با امام حسین مانند آیه های جهاد قرآن که جز (محکمات است ) محکم استوار است .

3-تو انسان شجاعی هستی که فرات می خواست به تو برسد و تو آب را پس زدی و لحظاتی بعد با قطعه قطعه شدن حقیقت وجودیت و راز دلت آشکار شد .

4-باد بوی شهادت را به خیمه ها برد .

5-انتظار کودکان تشنه ی آب برای نوشیدن آب بیشتر شد .

6-وبا شهادت تو گویی امام حسین دیگر توان بر رمقی ندارد ( از خبر شهادت تو کمرش شکست ) .

 

  انتشار : ۲۲ آذر ۱۳۹۵               تعداد بازدید : 2101

دیدگاه های کاربران (0)

http://kia-ir.ir

دفتر فنی دانشجو

توجه: چنانچه هرگونه مشكلي در دانلود فايل هاي خريداري شده و يا هر سوال و راهنمایی نیاز داشتيد لطفا جهت ارتباط سریعتر ازطريق شماره تلفن و ايميل اعلام شده ارتباط برقرار نماييد.

فید خبر خوان    نقشه سایت    تماس با ما