زهير بن ابي سلمي  

مرکز دانلود خلاصه کتاب و جزوات دانشگاهی

مرکز دانلود تحقیق رايگان دانش آموزان و فروش آنلاين انواع مقالات، پروژه های دانشجويی،جزوات دانشگاهی، خلاصه کتاب، كارورزی و کارآموزی، طرح لایه باز کارت ویزیت، تراکت مشاغل و...(توجه: اگر شما نویسنده یا پدیدآورنده اثر هستید در صورت عدم رضایت از نمایش اثر خود به منظور حذف اثر از سایت به پشتیبانی پیام دهید)

نمونه سوالات کارشناسی ارشد دانشگاه پیام نور (سوالات تخصصی)

نمونه سوالات کارشناسی دانشگاه پیام نور (سوالات تخصصی)

نمونه سوالات دانشگاه پيام نور (سوالات عمومی)

کارآموزی و کارورزی

مقالات رشته حسابداری و اقتصاد

مقالات علوم اجتماعی و جامعه شناسی

مقالات روانشناسی و علوم تربیتی

مقالات فقهی و حقوق

مقالات تاریخ- جغرافی

مقالات دینی و مذهبی

مقالات علوم سیاسی

مقالات مدیریت و سازمان

مقالات پزشکی - مامایی- میکروبیولوژی

مقالات صنعت- معماری- کشاورزی-برق

مقالات ریاضی- فیزیک- شیمی

مقالات کامپیوتر و شبکه

مقالات ادبیات- هنر - گرافیک

اقدام پژوهی و گزارش تخصصی معلمان

پاورپوئینت و بروشورر آماده

طرح توجیهی کارآفرینی

آمار سایت

آمار بازدید

  • بازدید امروز : 894
  • بازدید دیروز : 2347
  • بازدید کل : 15204841

زهير بن ابي سلمي


زهير بن ابي سلمي (530-627 ميلادي)

 

 

زندگي:

زهيربن ابن سلمي ربيعه از قبيله مزينه و مزينه از مفراست. زهير در نجد متولد شده پدرش ربيعه قوم خود را ترك گفت و به قبيله غطفان پيوست و با دختري از آن قبيله به نام ام عمرو ازدواج كرد و در همانجا ماند. ربيعه از آن دختر صاحب زهير شد و زهير در ميان قبيله غطفان رشد يافت. در ميان غطفانيان مردي زمينگر بود, خردمند و توانگر, او بشامه شاعر دايي ربيعه پدر زهير بود. زهير ملازم او شد. از او شعر آموخت و نيز آموخت كه چسان در اصلاح امور قبيله ي خود گام بردارد. آنگاه به شاگردي نزد شوهر مادرش اوس بن حجر زعيم مكتب مضري رفت و سبك او را در شعر اختيار كرد.

زهير در ميان غطفيان زيست و حداقل دوبار در آنجا ازدواج كرد. بار اول با ام اوفي كه چون صاحب فرزند نمي شد طلاقش گفت.

سپس با زني به نام كشبه و از او صاحب دو پسر شد: يكي كعب- كه قصيده( بانت سعاد) از اوست, و ديگري بجير.

زهير به يكي از بزرگان قوم به نام هرم بن سنان پيوست. او به كرم و بزرگواري اشتهار داشت و مردي نيك خواه و صلح دوست بود. زهير بهترين قصائد حتي معلقه ي خود را در ستايش او سرود. زهير در معلقه ي خود هرم بن سنان و حارث بن عوف را كه وسيله ي صلح ميان عبس و ذبيان در جنگ (السباق) شده بودند مدح گفته است.

هرم شعر زهير را دوست مي داشت و به او مال فراوان مي بخشيد از اين رو زهير چنانكه درباره اش گفته اند در جاهليت ((سروري توانگر و بردبار و معروف به پرهيزكاري بود.))

زهير در حدود سال 627 در سني قريب به 90 سالگي وفات يافت و زهير اين سالها را در وقار و بردباري به سر آورد. همواره از مناديان صلح و نيكي و دوستدار حقيقت بود.

بعضي از مورخان به سبب گرايشهاي صادقانه ي ديني و ايمان او به رستاخيز و روز حساب گفته اند كه نصراني بوده است.

 

آثار:

زهير را ديواني است كه بارها آن را شرح كرده اند. شرح اعلم الشنتمري(متوفي به سال 1083 م) در سال 1888 م در ليدن و در سال 1905 در مصر چاپ شده است.

و ويليام بن آلورد در سال 1870م نخستين بار ديوان زهير را به طبع رسانيد. ديوان زهير پر از مدايح اشراف غطفان و مدايح هرم بن سنان و قوم او و حارث بن عوف است.

غزل و فخر و هجا در آن اندك است. در مطاوي اشعار او وصف و حكمت فراوان است.

مشهورترين قصائد او معلقه اوست با اين مطلع:

امن ام اوفي دمنه لم تكلم بحومانه الدراج فالتسلم

و نيز يميه ديگري با اين مطلع:

قف بالديار التي لم يعفها القدم بلي و غيرها الارواح والديم

و نيز قصيده اي با اين مطلع:

ان الخليط اجدالبين فانفرقا و علق القلب من اسماء ماعلق

و قصيده اي با اين مطلع:

بان الخليط و لم ياووا لمن تركوا وزودوك اشتياقا ايه سلكوا

اما معلقه, ميحيه اي است در بحر طويل در 64 بيت. زوزني و تبريزي و ديگران آن را شرح كرده اند و جدا از معلقات ديگر بارها به چاپ رسيده و نيز به زبانهاي لاتيني و فرانسوي و انگليسي ترجمه شده.

معلقه ي زهير پس از پايان جنگ بين عبس و ذبيان سروده شده و شاعر را قصد آن بوده كه كساني را كه موجب اين آشتي شده بودند بستايد. زهير در قسمت اعظم اين معلقه اندرزگويي است كه قوم خود را از كينه توزي و خونريزي منع مي كند.

معلقه ي زهير بر دو بخش بزرگ است :يكي بخش غزلي كه شاعر به وصف اطلال و كوچ كردن قبيله مي پردازد(1-15) و ديگر بخشي كه در آن به صلح و مدارا دعوت مي كند و اين بخش خود حاوي چند قسمت است: مدح بانيان طرح آشتي و كيفيت عقد صلح(16-25) نصايحي به طرفين مصالحه و وصف نبرد و تحذير عبس از آن (26-35), اعتذار از ذبيان و ذكر قصه ي حسين بن ضمضم (36-47), كلياتي در حكم و امثال(88-64).

اكنون به بررسي اين آثار با تكيه بر معلقه او كه حاوي بسياري از اغراض و خصوصيات شعر اوست مي پردازيم:

 

شخصيت شعري زهير:

زهير بن ابن سلمي در كنف تربيت بشامه دائي پدرش كه مردي حكيم و دورانديش و خردمند بود پرورش يافت. و متخلق به اخلاق او شد. زهير پايداري در گفتار و كردار را چه در خود و چه در ديگران دوست مي داشت. همچنين ستايشگر بردباري و مسالمت و حق بود. حكيمانه اندرز مي گفت و عادلانه قضاوت مي كرد و با هر عمل ناپسندي كه درخور حيات اجتماعي نبود مبارزه مي كرد. او همواره جانب عقل و عفت و تهذيب اخلاق را كه شيوه ي فاضلان قوم عرب بود مي گرفت, همچنانكه امروالقيس و طرفه جانب از تجويي ها ملاهي را گرفته بودند, پس به حق بايد او را شاعر خردمند ناميد زيرا او مرد عقل بود. عقل را در زندگي و شعر خود مقامي بس رفيع قرار داده بود.

وقتي سخن از زهير و عقل مي گويي مرادمان اين نيست كه زهير به دنبال معاني عميق و افكار دقيق مي رود يا آنچنان فرهنگ وسيعي دارد كه مي تواند در آفاق گسترده ي معارف بشري بال بگشايد يا چنان مردي منطقي است كه در سلسله افكارش نظم قياسي برقرار است و مي تواند به طريق علمي عميق از مقدمات استنتاج نتايج منطقي كند, بلكه مراد از اينكه زهير در افكار و اقوال و اعمال خود بر عقل متكي است همان عقل ساده ي نزديك به فطرت و ماده است بنابراين زهير چيزي جز اينكه مردم ديگر آن را مي شناسند و مي دانند نمي گويد.

اين عقل, باعث آن شده كه هواهاي نفساني بر ان نتازند تا به فسادش كشند. او دستخوش اميال سركش خود نمي شود تا از طريق مستقيم پاي بيرون نهد. اين عقل راهنماي اوست, سرچشمه ي سخن اوست و در راه و روشهايي كه بر مي گزيند داوري مي كند و به هدفي كه در پيش دارد رهنمايش مي گردد. بر همه قواي او سيطره دارد و خيال و عاطفه را بر مسير قوامينشان روان مي دارد, چنانكه به هر اندازه كه مي خواهد آن دو را به كار مي دارد.

زهير مي كوشد كه شعرش سودمند افتد. او خواهان هنر صرفاَ به خاطر هنر نيست و نيز نمي خواهد فقط براي آنكه شعري گفته باشد شعري بگويد. از اين رو مته به خشخاش مي نهد و هر بيت را همواره دستكاري مي نمايد و صتوليش مي دهد.و پيش از سرودن موادش را در ذهن آماده مي كند و براي اين كار رنج فراوان به خود مي دهد. بعضي از ((حوليات)) را به او نسبت داده اند يعني قصائدي كه يك سال (حول= سال) در نظم آن وقت گذرانيده, آنگاه به تهذيبش كوشيده و سپس به خبرگانش عرضه داشته است. زهير مي كوشد حقايق را به افهام نزديك كند و به بيان خود, شيوه ي خطابي دهد. او وقتي به بيان حقايق مي پردازد, پيش از خيال به عقل خود متكي است.

آنگاه, تا بر آن حقايق لباسي بپوشد كه محسوس تر شوند و مادي و ملموس گردند از خيال خود مدد مي جويد هر چند آنها حقايقي معنوي باشند. البته اين كار نه چنان است كه در آن عاطفه را شدت و خيال را وسعت باشد. زهير در تعبير خود و بيشتر بر اسلوب خطابي امتناعي متكي است. از اين رو كلامش را با دلايل و حجج مي آرايد و گاه شيوه اي جدلي بر مي گزيند.

 

در معلقه ي خود آنجا كه مي خواهد زشتي جنگ را بيان دارد, از صحنه هاي وحشت انگيز آن و تاثيرات آن بر نسل و زرع سخن مي گويد:

فتعر ككم عرك الرحي بثقالها و تلقح كشافاَ ثم تنقح فتتئم

((وقتي آسياب جنگ به چرخش آيد آدميان به مثابه دانه هايي هستند كه ميان سنگ زيرين و زبرين خود مي شوند. جنگ اهريمني است كه هر سال دوبار آبستن شود و توامان زايد.))

 

سخن زهير واضح و روشن است و اين وضوح و روشني به خاطر آن است كه منشا افكارش همان چيزهايي است كه در دسترس اوست و بر آن لباس جسماني ماده مي پوشد و از تعقيد و غموض دوري مي جويد و از آوردن مجازات بعيد الاشاره كه با واقع و حقيقت قرابتي ندارند اجتناب مي ورزد. مثلاَ در همان بيت مذكور هر چند سخن از آسياب و دانه است ولي عقل به سادگي منظور شاعر را در مي يابد.

از چيزهايي كه به سخن زهير وضوح بخشيده تنسيق و ترتيب نيكويي است كه به كلام خود مي دهد. معلقه ي او از هر شعر ديگر جاهلي به اين نظم فكري و تنسيق معاني نزديكتر است. مثلاَ پس از مدح هرم بن سنان و حارث بن عوف به نصيحت طرفين مصالح مي پردازد, سپس سخن را به وصف جنگ و اعتذار از سوي خاندان قاتل مي كشاند.

حاكميت تعقل در زهير موجب آن شده كه از سخن بيهوده بپرهيزد و اطاله و اطناب بي فايده را ترك گويد. از اين رو شعرش به ايجاز و متانت تركيب و بعد از سخافت از ديگر شاعران عصر خود ممتاز است. الفاظ پاكيزه و مفهوم و در عين جزالت بي هيچ دستپاچگي و اضطراب از پي هم مي آيند, البته مگر وقتي كه شاعر به وصف جنگ مي پردازد كه در آن حال سرعت و حركت شديد در كلام و احساس مي شود.

شعر زهير با هم حسني كه دارد به عللي كه ذكر كرديم از اندكي حجود عاري نيست.

گويي آب و رنگ آن اندك است, تا آنجا كه مي توان گفت انعكاس گرايش هاي نفس و طپشهاي دل در آن يافته نمي شود. حتي آن غموض و پيچيدگي كه خواننده نخست آن را در نمي يابد اما اشارتي آن را مي گشايد و از كشف آن احساس لذت مي كند نظير شعر زهير اندك است.

 

شعر زهير در اصلاح جامعه

زهير به اصلاح جامعه قبيلگي سخت مشتاق است. هركس را كه عملي خير كند و در استواري رشته اي صلح در ميان مردم كوشش روا دارد دوست مي دارد. گمراهان را اندرز مي دهد تا از گمراهي باز آيند. از اين رو شعرش رنگ اصلاح دارد. مثلاَ در ابيات زير نصايح خود را به طرفين خصومت متوجه مي سازد تا مبادا كه ديگر آتش فتنه را برافروزند.

الا ابلغ الا حلاف عني رساله و ذبيان هل اقسمتم كل مقسم؟

فلد تكتمن الله ما في صدوركم ليخفب و مهمايكتم الله يعلم!

يوخر, فيوضح في كتاب فيدخر ليوم الحساب, او يعجل فينقم!

((پيام مرا به ذبيان و هم پيمانانش برسان . آيا نه شما بوديد كه سوگند خورديد در صلح پايدار بمانيد سپس از پيمان سر برتافتيد.

انديشه ي ناپاك خود را از خداي در دل پنهان مسازيد كه هر چه را در دل پنهان داريد خدا به آن آگاه هست. اعمال گناهكاران در نامه اي ثبت مي كنند و براي روز رستاخيز مي گذارند يا در همين دنيا از آنان انتقام مي گيرند))

زهير حتي در مدح و هجا نيز از اندرز گويي باز نمي ايستد. اما غزل او به همان شيوه ي معمول است هر چند در آن نيز هدفي اصلاحي را تعقيب مي كند.براي آنكه حق مطلب را در اين باب ادا كنم نخست درباره ي مدح, هجا و غزل او مي پردازيم آنگاه در نصايح و حكم او بسط مقال مي دهيم

 

مدح

زهير اعمال كريمه را دوست دارد به خصوص اعمالي كه موجب نشر خير و استحكام صلح مي شوند. چون از كسي عمل صالحي بيند كه منجر به خير اجتماع شود او را مي ستايد و سپاس مي گويد و در آن كار دليرش مي كند. او هرم بن سنان و حارث بن عوف را كه ميان عبس و ذبيان آشتي افكندند و از مال خود خونبهاي كشتگان را دادند و از خونريزي مانع شدند مي ستايد. همچنين حصن بن حذيفه بن بدر مردم كرم و عزم و حلم و عدل و ديگر مردان صاحب فضل و نيكي را مدح مي گويد. مدايح زهير از برخي تكسب معقول خالي نيست. او زبان به ستايش نيكوكاران بخشنده مي گشايد و بسا در برابر مداحيش از جود و صلت آنها نيز بهره مند مي شود آنگاه زبان به ستايش مي گشايد و به بخشندگي ترغيبشان مي كند حال اين بخشش در حق او باشد يا ديگري.

 

در مدح حصن به حذيفه مي گويد:

اخي ثقه لاتتلف الخمر ماله ولكنه قد يهلك المال نائله

تراه, اذا ما جئته, ستهللا كانك تعطيه الذي انت سائله

((مردي كه به بخشايش او اعتماد توان كرد و هرگز شراب دارائي اش را تلف نمي كند بلكه بخشش اوست كه دارائي اش را بر باد مي دهد.چون از او چيزي خواهي چنان شادمان مي شود كه گويي آنچه را از او طلب كرده اي تو به او بخشيده اي.))

اما معاني مدح او عبارتند از: از صفاتي كه بايد يك بروي شريف داشته باشند يا محبوب اعرابيان آزاده است. چون شجاعت, اقدام, راي, شرف خانوادگي, تقوي, خلق جميل و نيز حسن تصرف در مال و ايثار در برابر قبيله.

خصوصيت مدايح زهير صداقت او در بر شمردن اين فضايل است. زهير خود مرد عقل و وقار است بنابراين با كساني كه از اين صفات عاري باشند نمي پيوند و در مدح به سخافتت و غلوميل نمي كند. اگر مبالغه كند در حد معقول است.

چنانكه در مدح هرم بن سنان گويد:

اني عليك با علمت, و ما سلفت في النجدات و الذكر

((ترا بدانچه از تو مي دانم ثنا مي گويم و به خاطر دلاوريهاي تو و فضائل تو كه بر سر زبانهاست.))

اسلوب زهير در مدايح او همان اسلوب سنتي قديم است كه از نوعي داستان پردازي خالي نيست. شاعر قصيده ي خود را به ذكر ديار يار آغاز مي كند, سپس گاه به اسبش مي پردازد ورهواري و هوشياري آن را وصف مي كند يا از قدرت و مهارت غلامش در نيزه گذاري سخن مي گويد و از يك روز شكار حكايت مي كند. آنگاه به مدح ممدوح تخلص مي جويد. غزل زهير چه آنها كه در آغاز مدايح خود آورده و چه به طور انفراد از هيجانات عاطفي عاري است. زيرا غزل او مولود عقل است نه احساسات بنابراين خواننده مي پندارد كه او به اكراه براي رعايت سنت شعري به سرودن آن دست يازيده است.

ابيات غزل غالباَ اندك است چنانكه گويي شاعر نمي خواهد كوشش و دقت خود را زياد صرف آن كند و عشق او در آن غزلها عشق مرد پاكدامني است كه به حليه ي خويشتنداري و وقار متجلي است.

حتي هجاي او چنانكه عادت اوست از سخافت عاري است. در آنجا نيز عقل حكمرواست و مقصد شاعر اصلاح خلق و تربيت روحي كسي است كه به همايش پرداخته. با مخالفان خود به نحوي منطقي به مجادله مي پردازد آنان نيز براي برائت ساحت خويش اقامه ي دليل مي كنند چنانكه در هجاي آل حصن اين بيت او شهرت يافته:

و ان الحق مقطعه ثلاث يمين او نفار او جلدء

((حق به سه چيز ثابت مي شود: قسم يا حكميت نزد شيوخ يا انكشاف امر))

 

 

 

 

زهير شاعر حكيم

زهير قاضي و حكيم است. اصلاح امور جامعه ي خود را به گردن گرفته است. همواره ناصح و رهنماست. زبانش به حكمت گوياست. شعرش حاوي عقيده و مسلك او درباره ي زندگي است و اين حكمت او حاوي دستورهاي مفصل اوست در تهذيب نفس و حسن سلوك و سياست جامعه بروي.

زهير بيش از هشتاد سال زيست. زندگي را با همه تلخ و شيرينش شناخت. اين عمر دراز و اين تجارب وسيع و اهتمامي كه به اصلاح امور قبيلگي داشت آن آراء حكمت آميز را به او ارزاني داشته بود. اگر حكمت طرفه و مولود فتوت و تجارب شخصي و هيجانات عاطفي او بود, حكمت زهير از عمر دراز و تجارب شخصي و جهاني دور از هيجانات و عواطف و اهواء مايه مي گرفت و بر پايه ي عقل استوار بود. همواره چشم بر احوال مردم دوخته بود و از آنچه بر آنها مي گذشت براي وصول به سعادت زندگي جاهلي درسهاي نيكو مي گرفت.

نظر زهير به زندگي نظر كسي است كه از درازي عمر و تاريكي راه آيته ملول شده باشد مي گويد كه مرگ چشم بسته فرود مي آيد و ميان نيكوكار و زشتكار هيچ تفاوتي نمي نهد و خرد و كلان را از يكديگر باز نمي شناسد. زهير زندگي را هر چند بدان در آويخته است ناخوش مي دارد. طرفه نيز بيش از او زندگي را از آن روي كه ناپايدار است ناخوش مي داشت.

كراهت زهير از زندگي از آه و افسوس تجاوز نمي كند اما طرفه نمي خواهد بر مرگ هجوم برد شايد بتواند زندگي كوتاه خود را نجات بخشد. طرفه گروهي اهل ملاهي را تصوير مي كند كه همه چيز را به مسخره گرفته اند و در هر چيزي كه مادي و موجود نباشد ترديد مي كنند, با اين همه سجايا و صفات عربيت را حفظ مي كنند. اما زهير گروهي را تصوير مي كند كه به زندگي اخروي اعتقاد دارند و گرايششان گرايش روحي است هر چند روح دو نزد آنها غرقه در ماده است- و به فضيلت عفيفانه ي بر وي چنگ زده اند. پس سعادت در نظر او پيروي از هواها و بهره وري از زندگي مادي نيست بلكه در صلح و فضائل اخلاقي است. فضيلت را دو شاخه است. شاخه اي متعلق به زندگي شخصي است و شاخه اي متعلق به زندگي اجتماعي است. او مي خواهد كه آدمي به وفا و قناعت متجلي باشد, عهد شكني نكند و در سوال اصرار نورزد. چون اقدام و تهور, امري ضروري است آرايش نفس اند و چون با وقاحت توام باشند و مورث بدنامي و بدگويي شوند, ناپسندند.

آدمي را از ريا و ارتكاب معاصي در خفا بر حذر مي دارد زيرا هيچ پنهاني نيست كه روزي آشكار شود و از جهت اجتماعي به مدارا و سياست و بذل معروف تحريض مي كند. مي خواهد با دلي بخشنده و دستي سخاوتمند افراد قبيله را مورد نوازش قرار دهد. و همواره در پي آشتي است نه جنگ. صلح در نظر او گرانبهاترين و برترين اعمال است. جامعه ي جاهلي جامعه اي فطري بود. و ظلم در آن فراوان . صاحب حق جز با كشيدن شمشير نمي توانست به حق خود برسد. و در اين اقدام نه به يك نيروي سپاهي اتكا داشت و نه به مركز عدالت.

از اين روست كه زهير در اين بيت:

و من لايذد عن حوضه سبلاحه يهدم, و من لا يظلم الناس يظلم

((آنكس كه حريم خود را به نيروي شمشير صيانت نكند, خاندانش برباد رود و آنكس كه به مردم ستم نكند دستخوش ستم گردد.))

عقيده اي , ابراز مي دارد كه از چند مرد حكيمي بعيد مي نمايد.

اما در ارزيابي حكمت او بايد گفت كه حكمت زهير از حكمت طرفه دامنه ي وسيعتري دارد ولي از حيث تحرك و تاثير از آن فروتر است, حكمت زهير حكمتي است و در بيشتر موارد ساده و از هر انديشه ي عميق و فرهنگ و علمي دورتر. شاعر آن را از گنجينه ذهن خويش برون مي فرستد در حاليكه ارتباطي ميان اجزاء گوناگون آن نيست بلكه تعليماتي خشك و پراكنده اند.

مي كوشد تا هر رايي از آراء خود را به برهاني كه نتيجه ي مخالفت و عقوبت عصيان است استحكام بخشد بدين طريق قوانين بدوي او شامل دو چيز است. نظام عمل و نظام عقوبات.

 

 

زهير شاعر وصف

زهير در وصف از چيره دست ترين شاعران جاهلي به شمار است البته نه از آن جهت كه وصف او از لحاظ فني مقامي رفيع دارد بلكه از آن رو كه او از هر شاعر ديگر جاهلي بيشتر به وصف پرداخته و شعر خود را از آن انباشته است و براي آن موضوعهاي مختلفي را اختيار كرده است گاه ماري چون اطلس. و اسب و ناقه و گورخر و غيره آن و گاه معنوي چون حالت نفساني و رنجها و غمهاي خويش و نيز از آن رو كه در وصفهاي خود صورت غني و كامل موصوف را آنچنانكه با فطرت بروي سازگار است و مورد پسند اوست تصوير مي كشد.

هرچند گاهگاهي هم پرتوي از تمدن شهر ديگري در آن نمودار است. بنابراين وصف زهير نمودن زيبائيهايبروي است. مخصوصاَ به شيوه مكتب اوسي در دلپذيرترين و پرشكوه ترين مظاهر آن, چيزي كه بعدها موردتقليد واقع شد.

گفتيم آنچه زهير در توصيفات خود بدان توجه داد و جنبه اوسي (كلاسيكي) آن است. او دقيقاَ تابع استاد خود اوس بن حجر است, ولي در اموري چند بر استاد خود برتري حتبه است. او با تمام نيروي خويش مي كوشد تا جانب دقت را مراعات كند. به مكانها و حركات توجه خاص دارد و در توصيف آنها سخت بر ماده و حس متكي است و در اين روند بيش از هم از تشبيه محسوس بهره مي جويد. و در اين مضمار عقل را به كار مي گيرد تا هرچيزي را به دقت وارسي كند و آن را با چاشني خيال مي آميزد ولي بي آنكه آن را مجال بلند پروازي دهد و همه اينها را در عين آرامش و اطمينان بكار مي دارد تا آنجا كه اين آرامش و اطمينان را به شنونده ي خود نيز سرايت مي دهد.

دقت نخستين نقطه توجه زهير است. او مي كوشد تا تصويري را كه در طبيعت وجود رل و با تمام جزئيات بدون هيچ زيادت و نقصاني چنانكه گويي چشم آن را مي بيند و گوش آن را مي شنوند و دست لمس مي كند و به درون شعر مي كند. بنگريد چه سان نخست مكان و زمان را با دقت تصوير مي كند.

 

ابن ام اوفي دمنه لم تكلم بحومانه الدراج فالتثلم

و دارلها بالرقمتين اكانها مراجيع وثم في نواشر معصم

وقفت بها من بعد عشرين حجه خلديا عرفت الدار بعد توهم

((آيا در سرزمينهاي (حومانه الدراج) و (متثلم) هيچ خرابه اي از (ام اوفي) سخن نمي گويد؟ آيا از خانه او در (رقمتين) كه چون خالهايي كبود بر ساعد زني غودار بود, ديگر ندايي در نمي آيد؟ پس از بيست سال كه برآن ديار مي گذرم بايد ديدگانم را برهم نهم و به فكر مزد روم تا مكان خرگاهش را بياد بياورم.))

سپس دنباله سخن را مي گيرد و با كارواني كه به راه افتاده همسفر مي شود و چون محقق جغرافيايي از مكاني به مكان ديگر نقل مكان مي كند و آنچه را مي بيند با ذكر جزئيات و دقايق احوال بي آنكه دقيقه اي را فرو گذارد و وصف مي كند. مثلاَ چون به وصف اطلال مي پردازد از سنگهاي دود گرفته اي كه ديگهاشان را بر آن نصب مي كرده اند و ديوار كوتاهي كه گرد خيمه كشيده اند و حوض كوچكي در آن آب مي بسته اند غفلت نمي ورزد يا چون گورخران را وصف مي كند سبزي علف را بر پوزه هاشان فراموش نمي كند.

شدت كاقوراس السراء و مسجل قد اخضر من لمن الضمير حجافله

((سه گورخر همانند كمانهاي خدنگ كه از جويدن علفهاي سبز پوزه هاشان سبز شده است.))

و چون مي خواهد مردي كه اسب بلند بالايي را لگام مي زند, وصف مي كند از اينكه آن مرد مجبور مي شود,تا به كاكل اسب دست رساند, روي انگشتان پايش بايستد, غفلت نمي ورزد.

و ملجهت ما ان نيال قذاح ولا قدماه الارض, الا انا هله

((و غلام ما كه اسب را لجام مي زد, به كاكل آن نمي رسيد مگر آنكه تنها انگشتان پايش روي زمين باشند.))

و چون خواهد تكه هاي پشم رنگين را كه مسافران بر كجاوه هاي خود آويخته اند و اكنون پس از رفتنشان بر دامنه صحرا مانده به دانه هاي عنب الثعلب تشبيه كند, تاكيد مي كند كه آن عنب الثعلب ناشكسته بوده زيرا چون شكسته شود رنگش از سرخي بگردد.

 

كان فتات العهن, في كل منزل نزان به, حب الفنا لم يحطم

((تكه هاي پشم رنگيني كه بر كجاوه هاي خود آويخته بودند و در هر منزل بر جاي مانده اي همانند دانه هاي نشسكته ي عنب الثعلب است))

در مورد تجسم بخشيدن به مفاهيم بايد گفت كه زهير مي خواهد هر پديده اي را چنان بيان كند كه فهمش براي بدوي آسان باشد زيرا همواره در شعر خود نقش خطيب را بازي مي كند و مي كوشد شعرش جنبه ي اقناعي داشته باشد و اين گروه نه تنها امور مادي را بلكه مي كوشند امور معنوي را نيز مجسم و ملموس سازند. زهير چون مي خواهد از جنگ و صحنه هاي هولناك و نتايج ناپسند آن سخن گويد آن را به شكل حيوان زاينده اي تصوير مي كند كه در هر سال دوبار آن هم توامان مي زايد. و مردم چنانكه آسياب دانه را خرد مي كند زير ضربات آن خرد و نابود مي شوند يعني شرور جنگ را به فرزندان و شدت اين شرور را به دو بار زائيدن آن حيوان در سال تعبير مي كند.

و ما الحرب الا ما علمتم و ذقتم و ما هو عنها بالحديث المرجم

متي تبعثوها, تبعثوها ذميته و تضر اذا ضريتموها فتضرم

فتعر ككم عرك الرحي ثبقالها و تلقح كشافاَ ثم تنتج فتتئم

((جنگ چيزي جز آنچه ديديد, نيست, باران, آنچه مي گويم از روي گمان نيست. هرگاه جنگ را برانگيزيد زشتي اي را برانگيخته ايد زيرا وقتي آتش جنگ افروخته گردد آزمندي آن نيز افزوده گردد.

آسياب جنگ شما را چون دانه هايي خرد مي كند آري جنگ اهريمني است كه هر سال دوبار آبستن مي شود.))

و چون خواهد از عاقبت اعمال كساني كه با مردم به راه مدارا نمي روند سخن گويد آن را به وحشي درنده اي تشبيه مي كند كه با چنگ و دندان آدمي را بردرد:

و من لايصانح في امور كثيره لفيرس با نياب و يوطا بسنم

((آنكس كه با مردم مدارا نكند در زير دندانهاي سوانح روزگار دريده شود و در زير پاي حوادث خرد گردد.))

 

گفتيم كه زهير به هنگام مجسم ساختن پديده ها از تشبيه مدد مي گيرد و اين تشبيه در همه ي موارد در نزد او مادي و محسوس است, و از خصوصيات آن اين است كه چون شاعر چنگ در آن زند رهايش نمي كند تا هم دقايقش را آشكار سازد و مثلاَ هنگامي كه نتايج جنگ را به غله اي كه از زمين مي رويد تشبيه مي كند به ياد سرزمين حاصلخيز عراق و ديه هاي آن مي افتد و از اوزان و مقاديري كه با آنه غلات را مي سنجد سخن به ميان مي آورد:

فتغلل لكم ما لاتغل لا هلها قري بالعراق من قفيز و درهم

((پس از جنگ سرزمينهاي شما بر مي دهد, اما آنچه به شما مي دهد برخلاف ديه هاي عراق نه نقدينه است و نه كالا.))

و چون حصين بن ضمضم را به شير تشبيه مي كند شيري واقعي را با چنگال و يالش تصوير مي نمايد:

لدي اسد شاكي السلاح, مقذف له لبد, اظفاره لم تقلم

((آن مرد و اقعه ديده ي تمام سلاح به هنگام حمله بردن چون شيري يال فروخته و تيز چنگال بود.))

گاه در شعر زهير اين تشبيه صورت تسلسل به خود مي گيرد مثلاَ در قصيده اي كه هرم بن سنان را مي ستايد با اين مطلع:

ان الخليط اجد البين فانفرقا و علق القلب من اسماء ماعلق

از اشك خود سخن مي گويد. انگاه چشمان اشكبار خود را به دو دلو تشبيه مي كند سپس به وصف ناقه اي مي پردازد كه اين دو دلو را مي كشد و سخن را به وصف سارباني مي كشاند كه ناقه را مي راند و سپس جويي كه آن مرد آب را در آن مي ريزد وزغهايي كه از بيم غرق از جوي مي گريزند.

وصفهاي زهير از حيات و تحرك خالي نيست و اين حيات و تحرك به هنگامي كه شاعر به ذكر دقايق صحنه ها مي پردازد تجلي مي كند. چنانكه گويي خواننده ي شعر او در آن تحركات و دگرگونيها حضور دارد. و نيز در داستانهايي كه به وصفهاي خود مي افزايد. از جمله زيباترين اين اوصاف زنده و پر از دگرگونيها و حركات صحنه شكاري است كه شاعر سخت ماهرانه به شعرش آورده است. مي بينم كه غلامش مي دود و خود را جمع ميكند و به جايي پنهان مي سازد و گله گورخران رمل برمي انگيزند و صيادان دسته گورخران را دنبال مي كنند و او از همه سواران بيشتر مي تازد و بر آنها پيشي مي گرايد. شاعر اين حركت را با مايه گرفتن از فعل مخصوصاَ فعل مضارع تعبير مي كند. زهير با استعمال فعل مضارع حوادث گذشته را در برابر ما مجسم مي كند چنانكه گويي اكنون آنها را مي بينيم.

فبينا نبغي الصيد جاء غلامنا يذب و يخفي شخصه و يضائله

فقال شياه راتعات نفيفره بمستا سه القريان دو مسايله

نتبع آثار الشياه وليدنا كشئو بوب غيث يحفش الاكم و ابله

((در همانحال كه به طلب شكار رفته بوديم غلام ما در حالي كه آهسته مي دويد و خود را جمع كرده بود تا پنهان شود, آمد.

و گفت گورخراني در آن صحرا علفهايي را كه در كنار جوي رسته اند مي چرند پس غلام, از پي آنها به راه افتاد همانند باران تندي كه سيل آسا بر كوهساران بارد.))

اين است وصف در نزد زهير, پديده اي مجسم و متحرك, رنگين و گونه گون با تفصيل آنقدر كه موصوف با تمام چهره نمايان شود و شاعر با آنكه در سخن شيوه ي ايجاز برگزيده است در اينجا جز تفصيل و اطاله نمي گزيدن و او از غموض و تلميح اجتناب مي كند.

وصف زهير, الوان فطرت و سادگي جاهلي را با پاره اي از تفننها در تشبيه و تعبير در يكجا گرد آورده است.

در پايان بايد افزود كه زهير چنانكه بطرس البستاني مي گويد(قاضي اصلاح طلبي است كه احكام دادگاه خود را به شعر صادر مي كند. در احكام او نه كنايت است نه غموض و چيزي جز آنچه مردم مي دانند نمي گويد.)) منتهي عقل را در هر چه مي گويد حكم قرار مي دهد و روحش وقتي كه شعر مي گويد روح حكيم مطمئن است كه نه شادماني از راهش مي برد و نه احساسات و عواطف به سخافتش مي كشاند. او همواره در پي به صلاح آوردن كار قبيله است و بيانش هم تعليم است. و شيوه اش كه شيوه ي خطابي است به ايضاح گرايش دارد و معاني را به مدد تشبيهات مادي به ذهن شنونده نزديك مي كند. از اين رو وصف را راه وصول به هدف خود شناخته و خود وصافي چيره دست شده است.

قصيده به سبك كهن شكل واقعي خود را در آثار زهير يافته است و از اين پس قصيده صاحب مقدمه و موضوع و خاتم گشته است. ديگر ميان ابياتش دست اندازها و پرتگاههايي كه در شعر شاعران پيش از او بود ديده نمي شود. زهير در يك قصيده برخلاف امروالقيس و طرفه در معلقاتشان از شاخي به شاخي نمي پرد بلكه تنسيق و ارتباط ميان اجزاء را به خوبي مراعات مي كند. حقيقت اين است كه زهير در اعصار كهن توانست آنچه را كه شعر امكان داشت از انسجام وجودت نصيبش شود به آن ارزاني دارد. شعر براي زهير يك حرفه بود به معني دقيق اين كلمه.

 

 

منابع و ماخذ مورد استفاده

 

1- تاريخ الادب العربي- احمد حسن الزيات- انتشارات دارالمعرفه- بيروت- لبنان

2- تاريخ الادب العربي في العصر جاهلي- شوقي ضيف

3- تاريخ الادب العربي- حنافا خوري (تك جلدي).

 

  انتشار : ۱۷ آبان ۱۳۹۵               تعداد بازدید : 1765
http://kia-ir.ir

دفتر فنی دانشجو

توجه: چنانچه هرگونه مشكلي در دانلود فايل هاي خريداري شده و يا هر سوال و راهنمایی نیاز داشتيد لطفا جهت ارتباط سریعتر ازطريق شماره تلفن و ايميل اعلام شده ارتباط برقرار نماييد.

فید خبر خوان    نقشه سایت    تماس با ما