مرکز دانلود خلاصه کتاب و جزوات دانشگاهی  

مرکز دانلود خلاصه کتاب و جزوات دانشگاهی

مرکز دانلود تحقیق رايگان دانش آموزان و فروش آنلاين انواع مقالات، پروژه های دانشجويی،جزوات دانشگاهی، خلاصه کتاب، كارورزی و کارآموزی، طرح لایه باز کارت ویزیت، تراکت مشاغل و...(توجه: اگر شما نویسنده یا پدیدآورنده اثر هستید در صورت عدم رضایت از نمایش اثر خود به منظور حذف اثر از سایت به پشتیبانی پیام دهید)

نمونه سوالات کارشناسی ارشد دانشگاه پیام نور (سوالات تخصصی)

نمونه سوالات کارشناسی دانشگاه پیام نور (سوالات تخصصی)

نمونه سوالات دانشگاه پيام نور (سوالات عمومی)

کارآموزی و کارورزی

مقالات رشته حسابداری و اقتصاد

مقالات علوم اجتماعی و جامعه شناسی

مقالات روانشناسی و علوم تربیتی

مقالات فقهی و حقوق

مقالات تاریخ- جغرافی

مقالات دینی و مذهبی

مقالات علوم سیاسی

مقالات مدیریت و سازمان

مقالات پزشکی - مامایی- میکروبیولوژی

مقالات صنعت- معماری- کشاورزی-برق

مقالات ریاضی- فیزیک- شیمی

مقالات کامپیوتر و شبکه

مقالات ادبیات- هنر - گرافیک

اقدام پژوهی و گزارش تخصصی معلمان

پاورپوئینت و بروشورر آماده

طرح توجیهی کارآفرینی

آمار سایت

آمار بازدید

  • بازدید امروز : 838
  • بازدید دیروز : 2301
  • بازدید کل : 15209353

قیصر امین پور


قیصر امین پور

 

 

وی در دوم اردیبهشت سال ۱۳۳۸ متولد شد . او اهل گتوند دزفول است. امین پور تحصیلات ابتدایی ا ش را در زادگاهش گذراند. از سال ۱۳۶۷ تدریس در دانشگاه را به فعالیتهای فرهنگی اش اضافه کرد و از جمله فعالیتهای دیگر وی باید به دبیری بخش ادبیات فصل نامه هنر و مسوولیت در دفتر شعر جوان اشاره کرد. وی در همان سال موفق شد که دکترای ادبیات فارسی خود را از دانشگاه تهران بگیرد.

دکتر قیصر امین پور، رشته های تحصیلی مختلفی را تجربه کرد وی سال ۵۷ از رشته دامپزشکی دانشگاه تهران ترک تحصیل کرد. امین پور همچنین از رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران در سال ۱۳۶۳ ترک تحصیل کرد و در سال ۱۳۷۶ با راهنمایی دکتر شفعی کدکنی موفق به اخذ دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد.

وی همچنین تدریس در دانشگاه الزهرا ۷۰ - ۱۳۶۷ و تدریس در دانشگاه تهران از سال ۱۳۷۰ تاکنون را عهده دار بوده است.

امین پور دبیر شعر هفته نامه سروش طی سال های ۷۱-۶۰، سردبیر ماهنامه ادبی - هنری سروش نوجوان ۸۳- ۶۷، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بوده است.

اگر بخواهیم شعری از جنگ بگوییم حتماً سرآمد شاعران آن، قیصر امین پور به یادمان خواهد آمد همانکه روزگاری سروده بود:

می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر قلم زبان دلم نیست.

گفت:

باید زمین گذاشت قلم ها را

دیگر سلاح سرد سخن کار ساز نیست

باید برای جنگ

از لوله تفنگ بخوانم

با واژه فشنگ

قیصر امین پور در آستانه دهه پنجم عمرش اما دیگر به دنبال واژه و فشنگ نیست. چه مدتهاست که زادگاه و سرزمین مادری اش به دور از وضعیت خطر و آژیر قرمز نفس می کشد. با این همه گویی غبار آن سالهای نه چندان همچنان بر چهره شاعر خانه های خونین و عروسک خون آلود تازه مانده که گاه به گاه به یاد آن ایام داغ ولی تازه می کند. گر چه این حرمهای داغ دلش را دیوار هم توان شنیدن نداشته است.

امین پور جوان در بدو ورودش به تهران و آغاز تحصیلات دانشگاهی جذب حوزه هنری آن سالها می شود و آشنایی اش با شاعران جوانی که در حوزه هنری گردآمده بودند او را به حضور در جمع آنان کشاند و باعث شد تا او تحت تأثیر یاران هم سلک و مرامش و به اشتیاق شاعرانگی هایش رشته تحصیلی اش را از علوم اجتماعی به ادبیات تغییر دهد.

او در سال ۱۳۶۶ به همراه دوستان نویسنده و شاعرش، بیوک ملکی و فریدون عموزاده خلیلی، نشریه سروش نوجوان را طراحی و منتشر کرد که تا چندی پیش هم انتشار این مجله و مسؤولیت قیصر امین پور در سمت سردبیری ادامه داشت.

از سال ۱۳۶۷ امین پور تدریس در دانشگاه الزهرا را آغاز کرد و دبیری بخش ادبیات فصلنامه هنر و مسؤولیت در دفتر شعر جوان را به کارهای خود ضمیمه کرد که تاکنون ادامه دارد. امین پور در سال ۱۳۷۶ با دفاع از رساله خود با عنوان سنت و نو آوری در شعر معاصر که با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی به سامان رسیده بود و موفق به اخذ مدرک دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد و بعدها این پایان نامه در شمارگان بالایی به چاپ رسید.

قیصر امین پور درباره این اثر می گوید: پیشنهاد بررسی درباره این موضوع از طرف استاد ارجمند دکتر شفیعی کدکنی بود و من از میان موضوعات مختلف، این موضوع را به ضرورت بحث سنت و نوآوری، برای پایان نامه دکتری برگزیدم.

او می گوید: دشواری کار آنجا بود که چون من به نسلی آرمانگرا تعلق دارم و کار ادبی و خلاق را برای خود انجام می دهم، شعری که دلم می خواهد می نویسم و هیچ کس هم در آن دخالت ندارد، فکر کردم در کار تحقیقی هم می شود، این گونه بود؛ اما چنین نبود.

او ادامه می دهد: به هر حال من، آدمی دوزیست بودم. هم در مطبوعات هستم و هم در دانشگاه. دانشگاه از من توقعی داشت و لابد انتظار داشت از چشم انداز سنت، نوآوری را بررسی کنم و دوستان مطبوعات بر عکس. بین این دو دیدگاه سرگردان بودن مشکل کار من بود و موقعی این مسأله حل شد که تصمیم گرفتم یک چشم سوم برگزینم و به قول گادامر یک جور فاصله گرایی.

با این همه آنچه پس از بررسی این کتاب نصیب خواننده می شود، این موضوع است که امین پور در این کتاب قصد نداشته تا تاریخ معاصر ادبیات را به رشته تحریر درآورد. چه ،کار این کتاب به جای اینکه تاریخ ادبیات باشد، این است که سنت و نو آوری را با توجه به تفکیک تعاریف سنت به معنای دینی و ادبی، به شکل دو عرصه لازم و ملزوم نگاه می کند. او در این کتاب از نظریه پردازی پرهیز کرده و به بررسی مکاتب مختلف پرداخته است.

گرچه این کتاب در سال ۱۳۷۲ آماده به چاپ بود اما به اقتضای اینگونه پژوهشهای دانشگاهی دامنه موضوع معین و محدود بود و تبدیل آن به کتاب نیازمند گسترش و پرورش یا پردازش بیشتر بود. پس قیصر امین پور به امید ادامه پژوهش و کشاندن دامنه سخن تا شعر امروز و شاخه های گونه گونش، در چاپ آن تا سال ۱۳۸۳ دریغ کرد. با این همه خودش می گوید: دریغا که در این درنگ ۵ ساله، از بسیاری کار و گرفتاری و بیماری و دیگر پیشامدهای ناگوار روزگار، حتی فرصت و فراغت بازنگری در آن را نداشته ام چه رسد به بازنگاری.

آثار قیصر امین پور در محافل و جشنواره های ادبی همواره مطرح بوده و هستند. چنانکه او درسال ۱۳۶۸ توانست تندیس مرغ آمین را از جایزه ویژه نیما دریافت کند و دو کتابش با نام های ظهر روز دهم و به قولی پرستو در همان سالهای نشریعنی در سال های ۱۳۶۵ و ۱۳۷۵ جایزه جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان را از آن خود کرد.

قیصر امین پور همچنین جایزه تندیس ماه طلایی را که به برگزیدگان شعر کودک و نوجوان ۲۰ ساله اخیر تقدیم شده است، به دست آورده است.

چنانچه پیش از این آمد امین پور محصول تلاش فکری سالهای ۵۷ و نسل دوم انقلاب است. او که در سال ۱۳۵۷ زادگاهش را برای تحصیل در رشته دامپزشکی در دانشگاه تهران ترک کرده بود و پس از مدتی از این رشته انصراف داده بود و به رشته علوم اجتماعی نقل مکان کرده بود و باز هم این رشته را پس زد و در رشته موردعلاقه اش ادبیات سرانجام گرفته بود، در همان سالها در شکل گیری حلقه هنری و اندیشه اسلامی در حوزه هنری با افرادی چون سید حسن حسینی، سلمان هراتی، محسن مخملباف، حسام الدین سراج، محمدعلی محمدی، یوسفعلی میر شکاک، حسین خسروجردی و ... همکاری داشت. گروهی که بنیانگذاران جوان حوزه هنری نام گرفتند و بعد ترها چهره هایی چون سهیل محمودی، ساعد باقری، عبدالملکیان، کاکایی و فاطمه راکعی و علیرضا قزوه نیز به آنان پیوستند. البته هشت سال بعد یعنی در سال ۱۳۶۶ او به همراه بسیاری از هم دوره ای هایش، از حوزه هنری خارج شد و ۲ سال بعد به کمک دوستانش دفتر شعر جوان را راه اندازی کرد.

امین پور در دهه های دوم و سوم زندگی اش شاعری انقلابی و جنگ زده می نماید و شعرهای دوران جنگش از نوادر ادبیات جنگ و پایداری آن سالهاست. اوخودش در پاسخ به این سؤال که قضاوت شما در مورد شعر دفاع مقدس از ابتدا تا کنون چیست؟ می گوید: قضاوت به ویژه برای ادبیات و هنر دوره های خاص، بسیار دشوار است. منظور از دوره های خاص دوره هایی مانند مشروطیت، انقلاب، جنگ و دفاع مقدس است که انگار شعر و ادبیات در این دوره ها وظیفه، کار کرد و رسالت و در نتیجه گویی تعریف دیگری پیدا می کند. بنابراین اگر بخواهیم با همان معیارهای آرمانی و همیشگی دوره های دیگر به سراغ این دوره ها برویم چه بسا که دست خالی بر گردیم و گمان کنیم که خبری از هنر و ادبیات نبوده است. در حالی که در بررسی چنین دوره هایی بهتر است که به جای نقد ایده آل به نقد رئال بیشتر بپردازیم. یعنی واقعگرایانه تر نگاه کنیم نه صرفاً آرمانی و ایده آل.

امین پور که تجربه تدریس و مقطع راهنمایی را در فاصله سال های ۶۰ تا ۶۲ در کارنامه خود دارد، از سال ۶۷ نیز به تدریس در دانشگاه الزهرا پرداخت، اما شروع تدریس او در دانشگاه تهران به سال ۱۳۷۰ بر می گردد که همچنان ادامه دارد.

فعالیت های قیصر امین پور سال گذشته از فعالیت های مطبوعاتی اش فاصله گرفت و از مهرماه سال گذشته نیز به همراه کامران فانی، حسن انوری، محمد علی موحد، یدالله ثمره، سلیم نیساری و هوشنگ مرادی کرمانی، به عضویت فرهنگستان زبان و ادب فارسی در آمد.

قیصر امین پور و اشعارش هر چه که باشند، نمونه کامل زبان نسل دوم انقلاب است. نسلی که از آرمان گرایی رفته رفته به واقع گرایی رخ پوشانده و همین واقع گرایی موجب نوشدن افکار و آرای آنها را داشته است. شاید به همین خاطر باشد که اشعار دهه آخر عمر امین پوربیش از پیش مورد استقبال و اشتیاق نسل سوم انقلاب قرار گرفته است و آنها در کتابخانه های خود لااقل یکی از دیوان های او را در کتابخانه خود به غنیمت برده اند.

آثاری که تا کنون از او به چاپ رسیده عبارت‌اند از:

- تنفس صبح (١٣٦٣)

- در کوچه‌ی آفتاب (١٣٦٣)

- طوفان در پرانتز - نثر ادبی (١٣٦٥)

- ظهر روز دهم - منظومه (١٣٦٥)

- مثل چشمه مثل رود - برای نوجوانان (١٣٦٨)

- بی‌بال پریدن - نثر نوجوان (١٣٧٠)

- گفتگوهای بی‌گفتگو (١٣٧٠)

- آینه‌های ناگهان (١٣٧٢)

- به قول پرستو - شعر نوجوان (١٣٧٥)

ـ گزینه‌ی اشعار (١٣٧٨)

- گل‌ها همه آفتاب‌گردانند (١٣٨٠)

- سنت و نوآوری در شعر معاصر (١٣٨٣)

 

یک گفتگوی قدیمی با قیصر امین‌پور

مرحوم قیصر امین‌پور به‌ندرت تمایلی به گفتگو با رسانه‌ها داشت. گفتگوی زیر از معدود گفتگوهای قیصر امین‌پور است که سال ۱۳۸۰ انجام شده و پیش از این در ماهنامه تجربی فرهنگی-ادبی کرک به شکل محدود منتشر شده است.

▪ اخوان می‌خواست از یوش، پلی به توس بزند

باید خیلی مهربان باشی، تا ساعت‌ها بنشینی، حتی بایستی بدون اینکه کسی رسما دعوتت کند و به شعرهای جوان‌هایی گوش کنی که تو را و اشعارت را دوست دارند.

برای آنها حرف بزنی و به حرف‌هایشان گوش کنی. قیصر امین‌پور را کمتر کسی نمی‌شناسد. اما جوان‌ترها با شعرهایش بزرگ شده‌اند و هنوز نوای «حاصل جمع قطره‌ها و ...» در گوش‌شان طنین‌انداز روزهای خوش کودکی است.

علاقه‌ای به مصاحبه ندارد شاید به همین خاطر باشد که حضور استاد در مطبوعات و رادیو-تلویزیون سال‌هاست فقط به‌واسطه شعرهای زیبایش است.

می‌خواهمت، چنان‌که شب خسته را

می‌جویمت، چنان که لب تشنه آب را

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت باز

چونان که التهاب بیابان سراب را

به هرحال گفتگویی را که می‌خوانید هیچ کس نمی‌توانست سبب شود به‌جز اخوان.

- استاد با تشکر از وقتی که در اختیار ما قرار نهادید. به عنوان اولین سوال می‌خواستم بپرسم چند سال شاگرد اخوان بودید؟

- رسما شاگرد ایشان نبودم. من آن موقع دانشجوی دامپزشکی بودم، بعد هم جامعه‌شناسی خواندم. کلاسی بود آن روزها در دانشگاه تهران که شعرهای نیما و پس از نیما را بررسی می‌کردند. من هم گاهی به صورت آزاد در کلاس‌های ایشان شرکت می‌کردم. در کلاس‌های استاد اخوان و دکتر شفیعی کدکنی که درس‌های مثنوی و حافظ و ادبیات معاصر داشتند حضور داشتم، اما حضور من کاملا آزاد بود.

- صدای اخوان، صدایی گرم و گیرا بود. می‌خواستم بپرسم برخورد ایشان با دانشجویانش چگونه بود؟

- خوب بود، بله! اتفاقا استاد صدای بسیار گرمی داشت، ولی خب خیلی لهجه مشهدی داشت و فکر می‌کنم به همین خاطر بود که کاست‌های شعرخوانی ایشان، به اندازه نوارهای مرحوم شاملو فروش نکرد. در عین حال که شعرهای عالی داشت و خوب هم می‌خواند. حتی در کلاس هم شعرهای نیما را با لهجه مشهدی می‌خواند و همین به نظر من برای دانشجویان بسیار خوب بود. یعنی حتی اگر بحث نمی‌کرد، همین که شعرهای نیما را با آن دست‌اندازهای زبانی برای دانشجویان درست می‌خواند، خیلی عالی بود.

توجه زیادی به دانشجویان داشت. موقع امتحان سوالات سنجیده‌ای از دانشجویان می‌کرد، و اینکه جواب آنها را به خوبی می‌داد. خود من با اینکه دانشجوی‌شان نبودم، ولی وقتی که یکی دو سوالی از ایشان می‌پرسیدم، ایشان چند دقیقه‌ای به من اختصاص می‌دادند.

- سوال بعدی من راجع به نقد اخوان است. نقدی که گاه صورت تندی به خود می‌گیرد. مانند نقد دکتر حمیدی شیرازی که در کتاب حریم سایه‌های سبز چاپ شده است. آیا استاد همیشه همانطور بیرحمانه نقد می‌کردند؟

ویژگی که اخوان داشت این بود که ترکیبی از ادبیات کلاسیک و شعر جدید بود. یعنی وقتی به زبان اخوان نگاهی کنیم می‌بینیم که از آبشخورهایی سیراب شده است که زبان سهل و ممتنع سبک خراسانی دوم اینکه زبان ساده و مردمی دوره مشروطه مثل ایرج و بهار و ... و سوم زبان امروز را داشت. که به قول خودش می‌گفت: «می‌خواهم از یوش پلی به توس بزنم.» یعنی از دستاوردهای زبانی نیما استفاده کنم، در عین حال آنها را ربط بدهم به زبان فاخر و فخیم سبک کلاسیک خراسانی. که البته در این کار هم موفق بود. شما ببینید که اخوان صاحب سبک خاص خودش است و در این زمینه از کسی تقلید نکرده است. نقدش هم چون تربیت یافته انجمن‌های ادبی خراسان بود ترکیبی بود از نقد بلاغی و نقد ذوقی.

نقد بلاغی، نقدی بود که به آنها در مورد قوانین فصاحت و بلاغت در انجمن‌های ادبی به آنها می‌آموختند، بحث می‌کردند که این شعر ایهام دارد، ایجاز دارد، فصیح است، بلیغ است و از این‌جور بحث‌ها که در کتاب‌هایی مثل المعجم شمس قیس و چهار مقاله نظامی عروضی این مباحث وجود دارد. به‌اضافه ذوق خود اخوان، یعنی تربیت و دانش‌آموختگی‌اش از طریق نیما. اخوان یکی از اولین کسانی بود که توانست شعر نو را به جامعه ادبی بشناساند، حتی بیشتر از خود نیما. چون اخوان تربیت ذهن کلاسیک داشت و می‌دانست که سنتی‌ها از شعر چه توقعی دارند. از همان نقطه‌ها وارد می‌شد. مثلا در ابتدا می‌گفتند شعر نیما نه وزن دارد، نه قافیه، نه معنی و نه هنجار. و اخوان جواب می‌داد ۱-وزن دارد ۲-قافیه دارد ۳- معنا دارد ۴- فرم و ساختار دارد.

کسی بود که می‌دانست مشکل مخاطب برای درک شعر نو چیست و همانها را حل می‌کرد. در نتیجه بهترین مقاله‌ای که نوشت «نوعی وزن در شعر فارسی» بود که در مطبوعات آن دوره چاپ شد و بعد هم در کتاب «بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج» منتشر شد. وقتی نیما این مقاله را خواند، گفت «اخوان حلقه مفقود شعر کلاسیک و شعر نو را کشف کرد.»

این مقاله نشان داد که عروض و قافیه شمس قیس چطور تکامل یافته و رسیده به شعر نیما. دستگاه عروض و قافیه نیما را تبیین کرد، کاری که نیما قولش را داده بود، ولی هیچ گاه فرصت چاپ کتابی اینچنین را نداشت. البته در مقاله‌ها و یادداشت‌هایش، پراکنده به این موضوع اشاره کرده بود. ولی هیچ وقت اینها را نتوانسته بود به صورت یک مجموعه کامل و مستقل گردآوری کند.

قوانین عروض، پایان‌بندی مصرع‌ها، فرق شعرنو با مستزاد و بحرطویل و ... اخوان اینها را خیلی خوب روشن کرد و پلی خوب برای آشتی و آشنایی مخاطب فرهیخته و عام با شعر نیمایی بود.

به‌طوری که الان هم اگر کسی باشد که بخواهد با شعر نیمایی آشنا شود. به جای اینکه از او بخواهیم زبان سخت نیما را اول برو اخوان بخوان، بعد که با اخوان آشنا شدی می‌توانی شعر نیما را بخوانی.

- اشاره کردید به برخوردها. حالا می‌خواهم دقیق‌تر بشوم و راجع به حمید بپرسم. چرا اخوان و شاملو خیلی‌های دیگر اینقدر به حمیدی حمله می‌کردند؟

چون حمیدی هم به آنها حمله می‌کرد.

- یعنی تقصیر حمیدی بود؟

البته من که نمی‌توانم قضاوت کنم. این یک بحث تاریخی و سبک‌شناسی و ذوقی است.

- که آیا شما از اشعار حمیدی خوشان می‌آید یا نه؟

به هر حال حمیدی هم شاعری بود که در حد خودش کارهایی کرده است و حتی نوآوری‌هایی هم داشته است. استحکام زبان و قالب و فرم و موضوعات تازه - که کمی هم تحت تاثیر رومانتیسم بود - را داشته است. اما خب ایشان روی قالب‌ها و قواعد خیلی متکی بود و از همان ناحیه با شعر نیمایی مخالف بود.

یعنی از همان کسانی بود که می‌گفت: شعر نیما نه وزن دارد، نه قافیه و نه فرم، فقط حمق دارد و بلاهت! بعد هم شاملو و اخوان که شاگردان نیما بودند جواب می دادند .ٌ یک بار هم حمیدی شاعر را بر دار شعر خویــش آونگ کردم"ٌ و نقد اخوان .

استاد سوالی که می‌پرسم، بر می‌گردد به مقاله‌ای که یازده سال پیش نوشته بودید. در آنجا به برخورد با متفکران، شاعران و نویسندگان انتقاد کرده بودید، با توجه به اینکه در روزگار امروز هم شاهد چنین برخوردهایی هستیم که آخرین نمونه آن گستره تبلیغی مرگ شاملو بود .

ـ دکتر! هنوز هم به آن حرفها معتقدید؟

بله، صددرصد. اگر مـعتقد نبودم که نمی‌نوشتم. مخصوصا من آن مطـالب را موقعی نوشتم که این گونه حرف‌ها مد نبود. الان می‌بینید که خیلی از این حرفها –آزادی بیان، تکثر فرهنگی، آزادی سبک و اینها – مد شده است. که البته بد نیست، بودنش بهتر از نبودنش است. الان هم کماکان قضیه ادامه دارد. حالا مصداقهایش را خودتان پیدا کنید. چون اگر من بخواهم وارد بحث بشوم صحبت طولانی می‌شود.

- خبرهای ضد و نقیضی راجع به انتقال قبر استاد اخوان شنیده می‌شود می‌خواستم ببینم آیا خبر بیشتری دارید؟ یا اینکه نظر خاصی؟

نظر خاصی ندارم، خوب بود با همکاری دوستان و شاگردان ایشان، دکتر شفیعی کدکنی، گرمارودی، خانواده و مسئولان ارشاد وقت، استاد را به جایی که می‌خواست منتقل کردند.

- الان، استاد! الان یعنی در سال ۱۳۸۰. این کار را می‌خواهند بکنند.

نه! انجام شد. به توس منتقل شد.

- بله در توس که هست. اما چندی پیش در روزنامه آفتاب یزد خبری چاپ شده بود که خودشان هـم گفته بودنـد چندان مطمئن نیستند از این خبر و مثالی که آورده بودند این بود که: فلانـــی به خاطر اینکه ترساست، از قبرستان مسلمـانان بیرون می‌شود. یعنی بحث انتقال نیست، بلکه صحبت از بیرون کردن بود.

نه! من اطلاعی از این قضیه ندارم پس اظهار نظری نمی‌کنم. چون اشکال بزرگ ما این است که در موضوعاتی که اطلاعی از آن نداریم دخالت می‌کنیم.

- به عنوان آخرین سوال راجع به اخوان، ایشان را در یک جمله تعریف کنید.

سخت است، نمی توانم.

- حالا می‌خواهم چند سوال در مورد خودتـان بپرسم. پارسال خبرهایی راجع به بیماری شما در مطبوعات به چاپ رسید. می‌خواستم بپرسـم، الان وضعیت سلامتی شما چگونه است؟

الان بد نیستم. اما من زیاد دوست ندارم درباره مسائل شخصـی صحبت بکنم. هر کس مشکلاتی دارد. من هم مشکلاتی دارم. من دعا می‌کنم، شما هم دعا کنید بهبود پیدا کنم.

- انشاا… . سوال بعدی اینکه آخرین حضور شما در صفحه تلویزیون ملی کی بود؟

یادم نمی‌آید. چون هیچ وقت به صورت رسمی در هیچ برنامه تلویزیونی شرکت نکردم.

- یعنی خودتان نخواستید؟

(با خنده) بلد نیستم. اصلا روحیه‌اش را ندارم. خوشبختــانه یا متاسفانه از این سعادت محرومم. هر کجا هم بوده تصـادفی بوده است، که من یادم نیست. ولی شاید در آینـده بـشود. البته درخواستهایی بوده، ولی من چون عادت ندارم به این کارها، نه در مطبوعات، نه کتابها و نه تلویزیون. سعی می‌کنم زیاد حرف نزنم. (حالا شما دارید از من حرف می‌کشید!) چون آدم اگر کار بلـد باشد کار می‌کند. حرف را همیشه می‌توان زد.

- آقای امین پور ما منتظر شعرهای جدید شما هستیم، تا کی باید صبر کنیم ؟

انشاا…اگر حالی و مجالی باشد، یک کتاب تحقیقاتی درباره ادبیات معاصر ادبیات معاصر و سنت و نوآوری دارم و یک کتاب شعر کـــه به زودی چاپ می‌شود.

- به عنوان آخرین سوال، چندی پیش در یکی از نشریه‌ها مقاله‌ای چاپ شده بود، با عنوان ٌپایان امپراطـوری غزل ٌالبته مصداقهای اینچنینی راجع به قوالب دیگـــر وجود دارد. راجع به شعرگفـتار و مصداق‌های دیگر. می خواستم بپرسم، آیا حکم‌های ایـنچنینی چقدر می توان، محکم باشد و قطعیت داشته باشد؟

نه ما اگر بخواهیم علمی حرف بزنیم، یا حتی ذوقی حرف بزنیم ومتکی به تفکر تامل، هیچ وقت نباید چنین جمله‌هایی را به کار ببریم. نه تنها گفته‌اند که غزل خواهد مرد، بلکه گفته‌اند غزل مرده است. که غزل زبان امروز ما نیست. در صورتی که نه، اینطور نیست. غزل اصولا ریشه در مغازله دارد ومغازله ریشه درونی همه انسانهاست. با هر ممدوحی و هر معشوقی. بالاخره انسان مغازله می‌کند.(از مجاز تا حقیقت) بنابراین پیشگویی‌های اینچنینی نــه علمی است نه ذوقی و تجربی و براساس تامل. پس بهتر اسـت از این اظهارنظرها خودداری کنیم. چون ممکن است به جای آقـای"ٌحسن"، ٌحسینٌ بیاید، و به جای ٌحسینٌ، ٌتقیٌ. شما اصلا فــکر می‌کردید بعد از آن غزل‌های سیمین بهبهانی، بتواند در سن پیری چنین غزلهایی بگوید. ولی ایشان خیلی خوب توانست، در سبک و زبان خود، نوآوری بکند و وزنهای تازه و حرف‌های تازه بگوید، که غزل باشد، ولــی حرف زمانه خود باشد. حالا ممکن است شما خوشتان بیاید یا من از یکی بیشتر خوشم بیاید واز یکی کمتر. ولی به هر حال ایـنــها هست.

بنابراین دنیا تمام نشده است و نخواهد شد. این حرف عـلمی نیست. خیلی راحت می‌توان انکارش کرد. با گذشت چند سال قضیه روشن می‌شود. همین الان هم می‌توان کارهای خوب دید هم کارهای بد.

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

فروغ فرخزاد


فروغ فرخزاد

کودکی و نوجوانی

فروغ فرخزاد در ۱۵ دی، ۱۳۱۳ در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضاخان نقش داشت ولی بر خلاف اخلاق ارتشی و مستبدش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می‌کرد و فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می‌خواند گوش می‌داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده‌ای بسته و مردسالار بود. فروغ در سن 15 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در ۲۹ خرداد،۱۳۳۱ تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراند و بسیار زود از شوهرش جدا شد.

سرودن شعر

نخستین مجموعه شعر فروغ فرخزاد اسیر نام دارد که در سال ۱۳۳۱ منتشر شد. این مجموعه دربردارنده ۴۴ قطعه شعر است. دومین مجموعه شعرهای فروغ دیوار است که در سال ۱۳۳۵ چاپ شد. سومین مجموعه شعرهای او با نام عصیان در سال ۱۳۳۶ چاپ شد. این مجموعه شامل ۱۷ قطعه شعر است. فروغ بعدها این سه آثار خود را ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.

سینما

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند.

پایان زندگی

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

آثار

بزرگ بود
و ا زاهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
سهراب سپهری مرثیه ای در سوگ فروغ
فروغ فرخزاد به سال 1313 در تهران متولد شد.کود کیش در نور وعروسک نسیم و پرنده روشنی و آب گذشت .
به مدرسه رفت و درس خواند این ایام-ایامدرس خواندن –چیزی نبود که همچون کودکی اش در نور و عروسک نسیم و پرنده و
روشنی و آب بگذرد اما باز هم هرچه بود لحظه های پیش از عزیمت به اسارت بود و باز خاطره انگیز و حسرت بار
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید.
بعد از تمام کردن دوران دبیرستان به هنرستان نقاشی رفت.
و در همین زمان خواندن شعر را با سرعت و حجمی بیشتر ادامه داد و کم کم لحظه های سرودن به سراغش آمد((من وقتی 13یا 14 ساله بودم خیلی غزل می ساختم و هیچوخت چاپ نکردم .))
در 16سالگی با پرویز اپور ازدواج کرد و راهی اهواز شد
در این زمان لحظه های سرودن او بیشتر شده بود و این چیزی
بود که به مذاق زندگی خانوادگی خوش نمی آمد سال بعد صاحب پسری شدبه نام ((کامیار)) و سال بعد از آن مجبور شد بین شعر و زندگی یکی را برگزیند و با آن سرسختی غریزی که در او بود
جانب شعر را گرفت از شوهرش جدا شدو از خانه اش دور شد
پیوند سست دو نام از هم گسست:
دانم اکنون کز آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا به دست آرم او را
به خاطر دلبستگی به شعر از زندگیش از فرزندش جدا شده بودو
اکنون شعر برای او جفتی دیگر بود.
در سال 1331 اولین مجموعه شعرش با نام اسیر منتشر شد
در سال 1336 دومین مجموعه شعرش با نام ((دیوار)) و در سال1338 کتاب عصیان را منتشر کرد:دو تجربه از آخرین تجاربشاعری که سعی می کند فضای خاص شاعری خودش را بیابد((دیوار و عصیان در واقع دست و پا زدنی مأیوسانه در میان دو مرحله زندگی است.
در سال 1341 کتاب تولدی دیگر را انتشار کرد کتابی که با آن فروغ نشان می داد زبان خاص خودش را یافته است و سرودنش
از نو متول شده است .
فروغ هنگامی که بیش از 23 سال نداشت در شهریور 1337 به
کارهای سینمایی جلب شد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت. اولین کار فروغ پیوند فیلم(( یک آتش)) بود
فروغ در آستانه فصلی سرد
فروغ با پشت سر گذاشتن دوران عصیان اکنون زنی سی ساله
است آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن اکنون سپری شده است و او زنی تنهاست:
آن روزها رفتند
آن روزهای مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدهام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ سر انجام در سن 33 سالگی در روز دوشنبه 24 بهمن 1345 به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد ودر روز
چهارشنبه 26 بهمن هنگامی که می خواستند جنازه اش را در گورستان ظهیرالدوله به خاک بسپارند برف شروع به باریدن کرد و آن دو دست جوان زیر بارش یکریز برف مدفون شد:
وپیش از این خود درباره مرگش سروده بود:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزه دیروزها
((سهراب سپهری))
شعر فروغ سرنوشت او بود هانطور که مرگ سرنوشت هملت است شعر دایره ای خالی است که شاعر با وجود خود آن را پر می کند و فروغ آنچنان فضای شعرش را از خویشتن خود آکنده است که شعرش با اسمش برای همیشه مترادف است و مثل اینکه دیگر شاعر نیست و فقط شعر وجود دارد.
ولی او راه خود را سپرده و رفته است آن هم در سنی که می توانست همه چیز را در اوج جان دهد.
گمشده :
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این دیوانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم به سوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او ر ا ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا منزل کجا؟مقصود کجا؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دوست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه آری این منم اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست،نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست،کیست؟

نامه هایی از فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

نامه ی شماره 1

پرویز حتما منتظر جواب نامه ات هستی من فکر می کردم که بدیعه خانم همه چیز را برای تو گفته و دیگر احتیاجی به تکرار آن نیست ولی از طرف دیگر هم فکر این که شاید تو هنوز نمی دانی من چه تصمیمی در مقابل آن خواهش تو اتخاذ کرده ام مرا راحت نمی گذارد من نامه ی تو را خواندم درست است که از تو چنین انتظاری نداشتم ولی باز هم به خاطر تو آن را می پذیرم و دیگران را هم راضی کرده ام از آن جهت خیالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتی که باید روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسیار خوب اگر تصمیم گرفته ای پس باید زودتر اقدام کنی چون تا روز جمعه 5 روز بیشتر باقی نمانده و ما نمی توانیم آن همه کار را در ظرف مدت کوتاهی انجام دهیم این جواب من است
موافق موافق منتظر اقدام تو هستیم.
خداحافظ فروغ

نامه ی شماره 2

پرویز محبوبم می دانی چرا مجبور شدم دو مرتبه این نامه را برای تو بنویسم چون قهر ظهر یک ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت کرده ام و می خواهم بگویم که نتیجه کاملا رضایت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و این را عصر می نویسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست می اندازم ولی بین نامه ی صبح و عصر من تا اندازه ای اختلاف است زیرا صبح امیدوار نبودم ولی حالا که عصر است کاملا امیدوارم که می توانم تو را داشته باشم .
پرویزم من با مامانم راجع به تو خیلی صحبت کردم و حالا می خواهم بگویم که مامان با من و تو تا اندازه ای هم عقیده شده است دلایل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار مهر شرح دادم و او را کاملا متقاعد کرده ام فقط چیزی که مانده همین موضوع برگزاری مجلس عقد است بگذار برای تو حساب کنم تا ببیمی چه قدر باید خرج کنی و به چه قدر پول احتیاج داری پرویز من لباس عروسیم را می خواهم خودم بدوزم به این دلیل که خیاط ها اولا نمی توانند آن طور که من میل دارم لباسم را از آب دربیاورند و دیگر این که پولی را که می خواهیم به خیاط بدهیم و مسلما 100 تا 200 تومان می شود توی صندوق پس انداز می گذاریم و یا بع مصرف چیزهای ضروری تر می رسانیم پس قیمت لباس فکر نمی کنم از 100 تومان بیشتر بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد یعنی میوه و شیرینی و از این حرف ها ( البته اگر زیاد باش تو باید به من تذکر بدهی و من در اینجا میل تو را رعایت می کنم ) و دیگر 100 تا 150 تومان هم خرج های متفرقه که اتفاقی پیش می اید پس روی هم می شود حدکثر 500 تومان ه من برایت همان روز اول معین کردم و حداقل 400 تومان و حالا پرویزم تو باید این مقدار را تهیه کنی اگر هم نمی توانی بگو تا یک قدری تجدید نظر بکنم و چیزهای تقریبا غیر ضروری را کنار بگذارم تا مطابث میل تو بشود عقیده ان را در این باره برایم بنویس راستی می خواهم بگویم که پدرم امروز یا فردا حتما می اید من این موضوع را صبح نمی دانستم ولی مامانم به من گفت تو نامه ای را که می خواهی برای او بنویسی بنویس و بده به خود من و من به موقع به پدرم می رسانم و ضمنا مامانم هم قول داده است که به محض آمدن او صحبت تو را پیش بکشد و هر طور شده رضایتش را جلب کند مطمئنم که راضی است اما پروزی مضمون نامه ی تو باید طوری باشد تقریبا صورت اجازه برای عقد کردن باشد مثلا بنویسی چون من از لحاظ مادی آمادگی دارم و به علاوه وضع اخیر برایم غیر قابل تحمل است خواهش می کنم اجازه دهید زودتر این کار خاتمه پیدا کند و این را هم بنویس که اگر فعلا من از لحاظ سنی هنوز آماده نیستم تو حاضری این مانع را رفع کنی و بعد وقت هم بخواه ، می خواهم یک طوری باشد که او دیگر فرصت ایراد گرفتن نداشته باشد فکر می کنم وضع ما حالا دیگر کاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم کرد و آن قدر از خدا موفقیت تو را در این امر خواستار می شوم که خدا دلش به حال من بسوزد و بیشتر از این در انتظارم باقی نگذارد تو هم دعا کن به خدا خیلی خوب است من که همیشه از خدا کمک می خواهم تو هم همین طور باش می دانم که موفق خواهی شد .
خداحافظ تو
فروغ

نامه ی شماره 3

پرویز محبوبم :
من نمی دانم چه طور از گناه خودم عذر بخواهم این بدترین کاری بود که من تا به حال مرتکب شده ام ولی تقصیر من هم نیست .
در آخرین لحظه ای که می خواستم با مامانم به نزد تو بیایم برایمان مهمان رسید و ناچار شدیم در خانه بمانیم .
من یک دنیا از تو معذرت می خواهم می دانم که خیلی در انتظار مانده ای مرا ببخش امیدوارم مورد عفو تو واقع شوم
می خواستم مطالبی را به تو بگویم که واجب بود پیش از رفتن به ملاقات پدرم تو آنها را بشنوی ولی متأسافانه نشد
این کاغذ را به وسیله ی فریدون فرستادم او به تو می گوید که مهمان های ما چه کسانی بودند و چرا ما نتوانستیم بیاییم .
خداحافظ تو
فروغ
پاسخ پرویز شاپور در حاشیه ی نامه :
تو را دختر باارزشی می دانم ولی اصولا نسبت به جنس مخالف نظر خوبی ندارن نمی توانم باور کنم که در نزد شماها حقیقتی یافت شود و اگر هم یافت شود مطمئن هستم بسیار ناقابل و ناچیز است زیرا ‌آنچه زندگی به من آموخته و آنچه تجربه بر من ثابت کرده است تماما دلالت بر صحت این مدعا دارد لذا تا هنگامی که خلاف این اصل مسلم ثابت نگردد حاضر نیستم از عقیده ی خود دست بکشم مثلا بین محبوبی که تو مرا خطاب می کنی و من تو را می خوانم خیلی فرق قائل هستم یکی را قرین حقیقت و دیگری را بعید از حقیقت جستجو می کنم این است ایده ی من و در این باره جز این که خلاف آن را تو عملا به من ثابت نمایی.
پرویز شاپور
شب دوشنبه 22/3/1329
شب به خیر

نامه ی شماره 4

پرویز محبوبم ...
من این نامه را در حالی که یک دنیا غم و رنج به روحم فشار می آورد برای تو می نویسم من از دیروز تا به حال اشک ریخته ام چاره ای هم غیر از گریه کردن ندارم .
پرویز... اگر بگویم که بدتر و بداخلاق تر از فامیل ما در دنیا وجود ندارد دروغ نگفته ام اینها فقط مترصدند تا وضعی پیش بیاید و آنها بتوانند مقاصد پلید خودشان را اجرا کنند و بین دو نفر تفرقه و جدایی بیندازند و اساس سعادت ها را در هم ریزند من از آنها به علت وجود همین اخلاق زشت همیشه متنفر و گریزان بوده ام و می دانستم که بالاخره نیش آنها به ما هم زده خواهد شد و آنها باعث رنج کشیدن من و تو می شوند .
پرویز که نواب خانم با بچه هایش به منزل ما آمدند مطالبی از تو و مادرت به مامانم گفتند که او را کاملا نسبت به تو بدبین ساخته و مرا مجبور کرده اند که تا به حال گریه کنم .
پروزیم ... من به راست و دروغ بودن این مطالب کاری ندارم فقط برای این گریه می کنم که این گفته طوری در مادرم تأثیر نموده که دیروز به من گفت « فروغ یا باید مادر پرویز راضی شود یا من تو را به او نمی دهم »
پرویز ... این حرف مرا آتش زد و می خواستم فریاد بکشم اما فقط گریه کردم می دانم که خیلی بدبختم ببین چه حرف عجیبی به من می زنند به من می گویند که تو رافراموش کنم این برای من غیر مقدور است من تو را با یک دنیا امید و آرزو دوست دارم من فقط برای این زنده ام که با تو زندگی کنم تو برای من به منزله ی جان عزیز شده ای من تو را از صمیم قلب دوست دارم .
پس حق دارم گریه کنم .
ببین آنها چه حرفهایی به مادرم گفته اند که او با همه ی مهربانی و محبتی که نسبت به تو داشت یک باره تغییر عقیده داده و این حرف ها را می زند .
پرویز محبوبم. من فقط قسمتی از مطالب گفته شده را توانستم بفهمم و حالا آن را برای تو می نویسم .
به مامانم گفته اند که مادر تو با این زناشویی مخالف است و وقتی فهمیده است من و تو می خواهیم با یکدیگر ازدواج کنیم به قول نواب خانم غش کرده و تو را نفرین نموده است چون تو دختری را 8 سال است دوست داری و مدتی پیش او را به شوهر داده اند و حالا او طلاق گرفته و در انتظار ازدواج با تو به سر می برد . پرویزم ... من نمی توانم از ریزش اشکم جلوگیری کنم این ها باورکردنی نیست یا اگر هم راست باشد من فکر نمی کنم که دیگر اثری از عشق گذشته در قلب تو وجود داشته باشد اما پرویز اگر این طور نیست و تو می توانی در کنار او خوشبخت شوی من حرفی ندارم تو را فراموش می کنم ولی مطمئن باش که این فراموشی به قیمت جان من تمام می شود زیرا من وقتی بمیرم آن وقت توی می توانی به راستی باور کنی که دیگر فراموشت کرده ام .
من بدون تو حتی یک لحظه هم نمی توانم زندگی کنم من تو را حالا بیش از همیشه دوست دارم و احساس می کنم که به جز تو هیچ کس دیگر را نمی توانم دوست داشته باشم .
پرویزم ... من باید تو را ببینم و شخصا از همه چیز آگاه شوم زودتر به پیش پدرم بیا و در گرفتن جواب پایداری کن من خیلی رنج می برم و مطمئنم اگر دو روز دیگر هم همین طور غصه بخورم دیگر چیزی از وجودم به جز عشق تو باقی نخواهد ماند .
من فقط منتظر تو هستم سعی کن موافقت مادرت را به هر نحوی شده جلب کنی من به پدرم اطمینان کامل دارم و می دانم که به این موضوع های کوچک اهمیت نمی دهد ولی تنها مادرم هست که شرط ازدواج ما را رضایت مادر تو قرار داده و تو
می توانی با منطق قوی خودت او را هم متقاعد کنی .
پرویز من احساس می کنم که بالاخره همسر تو خواهم شد و این حوادث در محبت ما کوچک ترین خللی وارد نخواهد کرد پرویز مادر تو چرا مرا دوست ندارد مگر من به او چه بدی کرده ام من نمی توانم باور کنم که مادر تو تا این حد مانع سعادت تو می باشد .
پرویز من ... فراموش نکن که من نمی توانم تو را فراموش کنم این به منزله ی حکم مرگ من است هنوز خاطره ی شیرین آخرین شبی که با هم به سینما رفته بودیم در روح من باقی مانده و من گهگاه با به یاد آوردن تو و صحبت های تو همه ی رنج ها و غم هاین را فراموش می کنم و برای یک لحظه ی کوتاه خودم را خوشبخت می یابم کاش آن شب ها تجدید شود و ما بتوانیم در کنار هم زندگی سعادتمندانه ای تشکیل دهیم .
پرویز من ... تو باید به هر وسیله ای شده با مامانم صحبت کنی من برای این کار بهتر دیدم که پنجشنبه یا جمعه بلیت سینما بگیرم و برای تو هم بفرستم و تو در آنجا با مادرم آن طور که من می خواهم صحبت کنی و حس بدبینی را کاملا از دل او بیرون کنی . او امروز به قدری مرا اذیت کرده که حاضر بود بمیرم و این همه رنج نکشم ولی پرویز من به خاطر تو همه ی این چیزها را تحمل می کنم من خودم را برای مقابله با مصائب بزرگ تری آماده کرده ام و این چیزها در روح من کمترین اثری نخواهد داشت و ذره ای از عشق مرا به تو کم نخواهد کرد .
پرویز ... من اگر به جای تو بودم بیش از همه چیز مادرم را راضی می کردم تو سعی کن بر افکار و عقاید او مسلط شوی و او را راضی کنی من مادرت را با وجود این که زیاد ندیده ام و با او طرف صحبت واقع نشده ام دوست دارم و تعجب من در اینجاست که او چه طور حاضر است بر خلاف سعادت تو قدم بردارد .
پرویزم ... من تو را با یک دنیا امید دوست دارم و فقط خوشبختی ات را از خدا می خواهم و شنیدن این مطالب مرا رنج می دهد من از دیروز تا به حال فقط اشک ریخته ام یک حالت عجیبی دارم به قول پوران حس فدکاری در من بیدار شده و حاضرم همه نوع مشقت رادر راه رسیدن به مقصودم و به وشبختی که در کنار تو تأمین می شود تحمل کنم .
پرویز... تو هم سرسخت و فدکار باش تا می توانی در گرفتن جواب از پدرم پافشاری کن او آدمهای لجوج و سرسخت را دوست دارد و علاوه بر این هنوز جواب تو را نداده این طور نیست /
من از این موضوع بیشتر متأثرم که چرا باید مادر من که آن همه نسبت به تو مهربان بود این قدر دهن بین بوده و تحت تأثیر هر گفته ای خواه راست و خواه دروغ واقع شود و به این زودی تغییر عقیده بدهد ولی من مطمئنم که تو با منطق قوی خودت می توانی بر او غلبه کنی و عقیده ی ضعیف او را از بین ببری .
پرویزم ... من از تو فقط یک چیز می خواهم و آن هم جلب رضایت مامانم و مادرت می باشد البته وقتی مادرت راضی شد مسلما مامانم هم راضی می شود جواب نامه ام را بنویس بده فریدون بیاورد من منتظر جواب تو هستم تا خدا با ماست هیچ کس نمی تواند مانع خوشبختی ما باشد من فقط از خدا می خواهم که من و تو را در کنار هم خوشبخت سازد تو هم برای حل این موضوع فقط به خدا پناه بیاور او ما را کمک خواهد کرد .
خداحافظ پرویزم
فروغ
سه شنبه
پرویزم ... یک خواهش کوچک از تو داشتم یادم رفت بنویسم یک قطعه عکست را برایم بفرستی پشتش را هم بنویسی بگذار لای کاغذ بده فریدون بیاورد و مطمئن باش به غیر از من چشم هیچ کس بر آن نخواهد افتاد خواهش مرا قبول کن
فروغ

 

 

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

فردوسی و سلطان محمود


فردوسی و سلطان محمود

به نظر من این که می‌گویند سلطان محمود فردوسی را تشویق به سرودن شاهنامه کرد و برای فردوسی توسی دستمزد تعیین کرده بود که در برابر هر بیت شاهنامه یک سکه به او بدهد داستانی بیش نیست.
فردوسی سرودن شاهنامه را در زمان سامانیان و به خاطر عشقش به فرهنگ ایران آغاز کرد نه در زمان غزنویان و به تشویق سلطان محمود و به خاطر دستمزد. بر پایه‌ی گفته‌ی خود فردوسی شاهنامه در سال ۴۰۰ ق. به پایان رسیده:
ز هجرت شده پنج هشتاد بار ---------- به نام جهان‌داور کردگار
و می‌دانیم که سرودن شاهنامه نزدیک ۳۰ سال طول کشیده است:
بسی رنج بردم در این سال سی ---------- عجم زنده کردم بدین پارسی
بنابراین اگر ۳۰ را از ۴۰۰ کم کنیم می‌شود ۳۷۰ قمری. محمود غزنوی در سال ۳۶۰ ق./۹۷۱ م. زاده شد و در سال ۳۸۷ ق./۹۹۷م. به حکومت رسید. یعنی وقتی فردوسی کار شاهنامه را شروع کرد سلطان محمود طفل ۱۰ ساله‌ای بیش نبود و وقتی محمود پس از شکست دادن برادر بزرگ‌ترش به قدرت رسید ۱۸ سال از شروع کار شاهنامه گذشته بود. با این حساب تعیین مستمری برای فردوسی از سوی محمود غزنوی چندان معقول به نظر نمی‌رسد. اگر این مستمری وجود می‌داشت فردوسی در جاهایی از شاهنامه از تنگدستی و سختی روزگار شکایت نمی‌کرد.

البته این که گفتم تنها درباره‌ی انگیزه و شروع کار شاهنامه است.
و یا می‌گویند:
روزی فردوسی به قصد دیدار محمود غزنوی راهی غزنین می‌شود. در راه به سه شاعر دربار محمود - عنصری بلخی، فرخی سیستانی و عسجدی مروزی - برمی‌خورد که همگی از شاعران بلندمرتبه و بزرگ آن دوران بوده‌اند. و آنها هر یک فی‌البداهه مصرعی می‌سرایند و از فردوسی می‌خواهند مصرع چهارم را بگوید تا بدین ترتیب او را خوار کنند:
عنصری: چون روی تو خورشید نباشد روشن
فرخی: همرنگ رُخت گل نبوَد در گلشن
عسجدی: مژگانت همی گذر کند از جوشن
و فردوسی هم بر خلاف انتظار آنان بی‌درنگ می‌گوید: مانند سنان گیو در جنگ پشن
این نیز افسانه‌ای بیش نیست. برای مقایسه‌ی مقام شامخ و بلند فردوسی با شاعران دیگر نیازی به این گونه داستان‌ها نیست. کافی است سترگی و نفوذ و تاثیر کار فردوسی را با آن سه شاعر مقایسه کنیم. فردوسی را هر پارسی‌زبانی می‌شناسد یا دست کم نامش را شنیده است اما آن سه دیگر را بیشتر اهل ادبیات می‌شناسند تا مردم عادی. و آن هم شاید بیشتر به خاطر همین داستان و از صدقه سر فردوسی!

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی، حماسه سرا و شاعر بزرگ ایرانی در سال 329 هجری قمری در روستایی در نزدیکی شهر طوس به دنیا آمد. طول عمر فردوسی را نزدیک به 80 سال دانسته اند، که اکنون حدود هزار سال از تاریخ درگذشت وی می گذرد.

 

 

فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و از همان جوانی شور شاعری در سر داشت . و از همان زمان برای احیای مفاخر پهلوانان و پادشاهان بزرگ ایرانی بسیار کوشید و همین طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهکاری برزگ به نام «شاهنامه» شد .
شاهنامه فردوسی که نزدیک به پنجاه هزار بیت دارد ، مجموعه ای از داستانهای ملی و تاریخ باستانی پادشاهان قدیم ایران و پهلوانان بزرگ سرزمین ماست که کارهای پهلوانی آنها را همراه با فتح و ظفر و مردانگی و شجاعت و دینداری توصیف می کند .
فردوسی پس از آنکه تمام وقت و همت خود را در مدت سی و پنج سال صرف ساختن چنین اثر گرانبهایی کرد ،در پایان کار آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیده بود ، عرضه داشت ،
تا شاید از سلطان محمود صله و پاداشی دریافت نماید و باعث ولایت خود شود.سلطان محمود هم نخست وعده داد که شصت هزار دینار به عنوان پاداش و جایزه به فردوسی بپردازد. ولی اندکی بعد از پیمان خود برگشت و تنها شصت هزار درم یعنی یک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای وی فرستاد.
و فردوسی از این پیمان شکنی سلطان محمود رنجیده خاطر شد و از غزنین که پایتخت غزنویان بود بیرون آمد و مدتی را در سفر بسر برد و سپس به زادگاه خود بازگشت.
علت این پیمان شکنی آن بود که فردوسی مردی موحد و پایبند مذهب تشیع بود و در شاهنامه در ستایش یزدان سخنان نغز و دلکشی سروده بود ، ولی سلطان محمود پیرو مذهب تسنن بود و بعلاوه تمام شاهنامه در مفاخر ایرانیان و مذمت ترکان آن روزگار که نیاکان سلطان محمود بودند سروده شده بود.
همین امر باعث شد که وی به پیمان خود وفادار نماند اما چندی بعد سلطان محمود از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد که همان شصت هزار دینار را به طوس ببزند و به فردوسی تقدیم کنند ولی هدیه سلطان روزی به طوس رسید که فردوسی با سر بلندی و افتخار حیات فانی را بدرود گفته بود و در گذشته بود.
و جالب این است که دختر والا همت فردوسی از پذیرفتن هدیه چادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد و افتخار دیگری بر افتخارات پدر بزرگوارش افزود. محمود كه خود را «سلطان و سلطانِ غلزی» می خواند و اَلقادرُ بالله، خليفه‎‎ی عبّاسی ، لقب «يمين الدّوله» بدو داده بود. با چيرگی‎‎ی قهرآميز بر بخش های بزرگی از سرزمين های ايرانی و كشورهای همسايه ، حكومتی نيرومند و توانا و مستقل نما با دربار و دستگاهی پُرحشمت و شكوه و دارای زرق و برقی خيره كننده تشكيل داد

در هنگامه‎‎ی لشكركشی های محمود به گوشه و كنار ايران زمين ، بسياری از انديشه وَران و دانشمندان بزرگ كه در حوزه های فرمانروايی‎‎ی محلّی به كارهای علمی و فرهنگی‎‎ی خويش سرگرم بودند، يا مانند ابوسهل مسيحی از ميان رفتند يا همچون ابوعلی سينا به بيرون از قلمروِ محمود پناه بردند و يا مِثلِ ابوريحان بيرونی گرفتار وی شدند و تا پايان عمر در دستگاه ظاهرساز و پرهياهو، امّا بی ريشه و بنيادِ فرهنگی‎‎یِ وی به سختی دوام آوردند

سلطان محمود در لشكركشی های چندين گانه‎‎ی خود به هندوستان ، به كشتارهای همگانی‎‎ی عظيم و تباهكاری های فاجعه آميزی در آن سرزمين دست زد و ثروت افسانگی و هنگفتی از آن جا به يغما برد. در ايران نيز می رفت تا با كشتار و جنايت و بازداری های انديشه كُش ، كوشش های چهارصد ساله‎‎ی ايرانيان و دستاوردِ آن همه خونِ بی گناه بر زمين ريخته را بر باد دهد و از اين سرزمين ، گورستانی آرام با مردگانی زنده نما بسازد؛

فردوسی فرزند هوشيار و دردمند چُنين روزگار هراس آوری و وجدانِ بيدار و بی قرارِ چُنين زمانه‎‎یِ پرآشوبی بود. او از همان اوان جوانی نگرانِ سرنوشت قوم و فرهنگ مردم زادبوم خويش و شاهدِ عينی‎‎یِ بسياری از كشمكش ها و آشفتگی ها بود و با چشمان تيزبين و دورنگرِ خود، از يك سو گذشته‎‎ی پر فراز و نشيب ميهن و دستاوردِ رنج و شكنجِ ايرانيان را در پسِ پُشت می ديد و از سویِ ديگر، دورنمای تاريكِ آينده‎‎ی ايران و فضای زهرآگينِ خشك انديشی و جزم ْ باوری و يكسونگری و فرهنگ ستيزی را در افقِ رو به رو می نگريست و در جست و جویِ راهی به بيرون از ديارِ تاريكی بود.

نخستين منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احيا و ابقای تاريخ ملی ماست. هرچند جمع آوری اين تاريخ را فردوسی نکرده و عمل او تنها اين بوده است که کتابی را که پيش از او فراهم آمده بود بنظم آورده است وليکن همين فقره کافيست که او را زنده کننده آثار گذشته ايرانيان بشمار آورد. چنانکه خود او اين نکته را متوجه بوده و فرموده است: «عجم زنده کردم بدين پارسی» و پس از شمارهء اسامی بزرگانی که نام آنها را ثبت جريدهء روزگار ساخته می گويد
چون عيسی من اين مردگان را تمام ـ سراسر همه زنده کردم بنام
او با دريافت ويژگی ها و تَنِش های زمانه ، ضرورتِِ تدوينِِ بی درنگِ حماسه‎‎یِِ ملّی و احرازِ هويّتِِ قومی و فرهنگی و زبانی‎‎یِ ايرانيان را به خوبی احساس می كرد و تشخيص می داد و شايستگی و توانايی‎‎ی لازم برای بر دوش گرفتن بارِ امانتی چُنين بزرگ و سنگين را در خود می ديد. از اين رو كارِ ناتمام ْ مانده‎‎ی شاعرِ پيشگامِ خود را بر دست گرفت و اين راه دشوار و سنگلاخ را تا پايان پيمود و بار را به شايستگی به منزل رساند.

منابع:

http://www.iran-newspaper.com/1381/810611/html/art.htm

http://www.shahnamehvairan.com/article/Morteza%20Saghebfar/Nationaliste%20Irani

 

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

عبدالجواد اديب نيشابوري


اديب نيشابوري

عبدالجواد اديب نيشابوري ، اديب ، مدرس و شاعر نامدار دوره مشروطيت در سال 1281 ه. ق در روستاي بيژن گرد از توابع نيشابور زاده شد ، پدرعبدالجواد كشاورزي تنگدست بود . عبدالجواد در 4سالگي به بيماري آبله مبتلا شد ، بينايي يك چشم خود را از دست داد و براي چشم ديگر وي نيز بينايي اندكي ماند . از اين رو ، پدرش او را به مكتب نمي فرستاد ، اما عبدالجواد با نماياندن حافظه قوي و استعداد خود به پدر، او را بر آن داشت كه فرزند را به مكتب بسپارد.

عبدالجواد پس ازفراگيري ِ خواندن و نوشتن و آموختن مقدمات زبان عربي در زادگاه خود ، رهسپار نيشابور شد و در مدرسه گلشن ، دروس مقدماتي عربي را ادامه داد و به فراگيري منطق پرداخت ، سپس براي تكميل آموخته هاي خويش حدود سال 1297 ه. ق راهي مشهد شد و در مدارس خيرات خان ، فاضل خان و نواب مسكن گزيد . " اديب " در مشهد ، برخي از متون عربي مانند شرح قطرالندي اثرابن هشام ، شرح سيوطي بر الفيه ي ابن مالك و شرح جامي بر كافيه ي ابن حاجب را نزد چند تن از استادان آموخت ؛ اما پس از آن ، ديگر نزد استادي نرفت و سطح عالي ادبيات عرب و كتابهايي چون مغني اللبيب ابن هشام ، مطوّ ل تفتازاني ، مقامات بديعي و مقامات حريري را با مطالعه و ممارست خويش فرا مي گرفت و در همان حال در سطوح پايين تر به تدريس مي پرداخت . " اديب " پيش از مرگ پدر سفري به نيشابور كرد و در حدود سال 1310 ه . ق به مشهد بازگشت و تا پايان عمر در مدرسه نواب اقامت گزيد و در واقع تدريس حرفه اي او از همين سال آغاز شد.

" اديب " در دو سطح متوسط و عالي تدريس مي كرد. در سطح متوسط ، براي عموم طلاب بيشتر شرح نظام بر الشافيه ابن حاجب ، مغني و مطول مي گفت و براي شاگردان خصوصي ، سطح عالي ادبيات عرب را از متن هايي چون مقامات بديعي ، مقامات حريري ، معلقات سبع ، حماسه ابوتمام و مجموعه اي در باب عروض كه خود گرد آورده بود ، درس مي داد و گاه منظومه ي ملاهادي سبزواري در فلسفه و منطق را نيز تدريس مي كرد. تسلط و مهارت " اديب " در فنون ادبي و محفوظات نظم و نثرعربي و فارسي ، شگفتي همگان را برمي انگيخت . " اديب " درعلوم عقلي و نقلي چون فلسفه ، نجوم ، رياضيات ، طب ، موسيقي نظري ، فقه ، اصول ، رجال و تاريخ دست داشت . شيوه ي تدريس او خطابي بود و شاگرد اجازه بحث و پرسش نداشت . وي بر آن بود كه با اين روش ، درس را به گونه اي تقرير مي كند كه هيچ اشكالي حتي براي شاگرداني كه پايين ترين سطح استعداد را دارند ، بر جاي نمي ماند .

" اديب " به لفظ قلم سخن مي گفت و به ياري حافظه اي نيرومند ، تمامي دانسته هاي خويش را به شيوه اي منسجم به شاگردان القا مي كرد و همين امر حلقه هاي درس او را چنان جذاب و شيرين ساخته بود كه گاه بيش از 300 طالب علم در آن حضور مي يافتند . از اين رو ، او بيش از آنكه شاعري ارزشمند باشد ، مدرسي توانا بود و در مكتب او ادبا و فضلاي بسياري پرورش يافتند و به دست دانش آموختگان مكتب او بود كه نخستين دانشكده هاي ادبيات در ايران تاسيس شد . كساني چون ملك الشعرا ي بهار ، بديع الزمان فروزانفر ، محمد تقي مدرس رضوي ، محمد پروين گنابادي ، اديب طوسي ، سيد محمد باقر عربشاهي سبزواري ، محمود فرخ و مجدالعلاي بوستان از دست پروردگان او به شمار مي آيند . و اديب تاثيري شگرف برهر يك از اينان نهاد و متقابلاً از فضايل و كمالات آنان تاثير پذيرفت. به گفته پروين گنابادي هنگامي كه قصيده ي دماوند بهار به چاپ رسيد ، اديب با آنكه اندك رنجشي از ملك الشعرا در دل داشت ، از خواندن سروده ي او بسيار به وجد آمد و بهار را استاد شاعران ايران خواند .

اديب در 35 سالگي شيفته ي يكي از شاگردان خود شد. مرگ نابهنگام آن شاگرد تأثير شگرفي در زندگي اديب گذارد و او به ياد " حبيب" شعرهايي عاشقانه سرود . گفته اند كه عشق اديب ، عشق به " مظهري از مظاهر جمال" ، عشقي صوفيانه ، برخاسته از معنويت و دست آويزي براي شكوفايي ذوق غزل سرايي او بوده است.

اديب با آنكه تنگدست بود ، همگان از مناعت طبع و عزت نفس او ياد كرده اند . وي به مستمري سالانه مدرسه ي نواب و عايدي اندكي كه از ملك ارثي به او مي رسيد ، بسنده مي كرد و دعوت هيچ يك از ثروتمندان و " خان " هاي خراسان را نمي پذيرفت و در اواخر عمر از بزرگان جز صيدعلي خان با كسي مراوده نداشت و در برابر صاحب منصبان ، سر تعظيم فرود نمي آورد و به مدح كسي نمي پرداخت. قصيده وي در ستايش مظفرالدين شاه نيز به سبب افتتاح مجلس شوراي ملي بود . پيشنهاد رياست انجمن ادبي خراسان را نيز با سخناني گزنده و تند ، رد كرد. به گفته ي اديب طوسي ، حتي پيشنهاد مُدرسي آستان قدس را كه مستمري قابل توجهي داشت ، نپذيرفت . زندگي او در درس و بحث خلاصه مي شد ، تنها يك بار در اواخر عمر به زادگاهش و كاشمر و مَحوَلات ( ازبخشهاي تربت حيدريه) سفر كرد . تنها تفريح او گردش در باغهاي مشهد بود كه آن هم به بحثهاي ادبي مي گذشت و گاه در پايان هفته به منزل دوستانش از جمله ايرج ميرزا و ميرزا قهرمان مي رفت.

وضع ظاهري اديب برخلاف محيط طلبگي آن روز ، آميزه اي ازسنتهاي قديم و جديد بود. با اين حال نسبت به امور مذهبي تعصب داشت.

اديب به هنگام تحصيل در نيشابور با ديوان قا آني آشنا شد. از اين رو در آغاز به سبك وي اشعاري مي سرود و گاه شعرهاي او را تضمين مي كرد ، اما پس از ورود به مشهد و ديدار با صيدعلي خان درگزي و به اشارت وي ، به سبك خراساني روي آورد و با آثارشاعراني چون فردوسي ، فرخي سيستاني ، منوچهري ، عسجدي ، مسعود سعد سلمان آشنا شد و در نظر او ، ديگر اشعار قاآني سست مي نمود. پيوند و ارادت اديب به صيدعلي خان تا قتل او در1336 ه. ق پايدار بود و اين دو به استقبال يكديگر ، شعرها مي سرودند .

اديب گرچه خود را شاعرتر از استاد مي دانست ، اما در شعر شناسي به برتري او اذعان داشت. مرگ استاد چنان بر اديب اندوهبار بود كه محاسنش رو به سپيدي گذاشت.

اديب در سرودن اشعار عرفاني از صفاي اصفهاني ( متوفي 1309 ق) شاعر شوريده حال و منزوي نيز سخت متأثر بود. از كساني كه اديب تا پايان عمر با آنان معاشرت دائمي داشت ، ايرج ميرزا بود، در اين همنشيني كه گاه ديگران ازجمله ميرزا قهرمان نيز حضور داشتند ، در باب مسائل ادبي و سياسي گفت و گو مي شد . اديب با آنكه با ايرج اختلاف سبك داشت ، شعراو را مي ستود . ايرج ميرزا نيز به اديب ارادت تمام داشت ، از او بهره ها مي برد و درعارف نامه ي خود، او را بزرگ داشته و از اديب پيشاوريبرتردانسته است. اديب در ذيعقده 1344 ه . ق ، دو ماه و اندي پس از مرگ ايرج ، درگذشت و در يكي از رواقهاي حرم امام رضا(ع) به خاك سپرده شد.

سروده هاي اديب را مي توان به سه دسته تقسيم كرد: 1- اشعاري كه در جواني به پيروي از قاآني سروده است. 2- اشعاري كه به تشويق صيدعلي خان پس از آشنايي با شعراي سبك خراساني سرود . اين شعرها به سبب برخورداري از واژگاني غني ، بسيار استادانه است. 3- اشعار عرفاني و صوفيانه اي كه به سبك صفاي اصفهاني سروده است .

" اديب " دراشعار صوفيانه ي خود توانست مضامين عرفان " ابن عربي " و اصطلاحات وحدت وجودي چون فيض اقدس، كمون ذات، واهب الصور و... را درقالب وزنهاي خوش آهنگ بيان كند و زبان عرفان و تصوف را با سبك خراساني به خوبي درآميزد ؛ افزون بر اين ، شطحيات زيبايي نيز در قالب اينگونه اشعار گنجانده است.

" اديب " ، نيمه ي دوم زندگي خود را در دوره مشروطيت سپري كرد، با اين حال شعر او كمتر رنگ شعر مشروطه را به خود گرفت
( جلالي، 95-96) . " اديب " به سبب معاشرت با برخي از شاعران اين دوره مانند ايرج ميرزا، بي ترديد با انواع شعر زمان خود آشنايي داشت ، اما همواره به سنت هاي كهن ِ شعر پارسي پاي بند بود و مي توان او را از پشتيبانان بازگشت ادبي و احياي شعر قدما برشمرد . بنابراين ، اديب درحوزه معاني ، صور خيال و كاربرد صنايع ادبي و آرايشهاي لفظي ، نوآوري نداشت . وي چنان شيفته ي شاعران دوره ساماني و غزنوي بود كه از كاربرد واژگان تركستاني و ياد كردن از شهرهاي ماوراء النهر كه هرگز آنها را نديده بود، ابايي نداشت و اين شيوه ، انتقاد برخي از شاگردان او مثل ملك الشعرا بهار را برانگيخته بود. رويدادهاي مهم تاريخ ايران چون نهضت تنباكو (1309ه. ق) ، حوادث زمان مشروطيت و حتي آنچه در خراسان رخ مي داد، نظير حمله نظامي روسها به آستان قدس رضوي (1330 ه. ق)، قيام كلنل محمد تقي خان پسيان ( 1300 ه. ق) انعكاسي در شعراو نداشت. با اين همه، وي از آن گروه شاعراني نبود كه يكسره به حوادث روزگار بي اعتنا باشد. وي از آشفتگي اوضاع اجتماعي و سياسي نگران ، و از نفوذ بيگانگان در كشور ناخرسند بود . ستايش او از سروده هاي سياسي احمد بهار بر ضد انگليسها ، حاكي از همين امر است.

امتياز شعر اديب درموسيقي آن است. تنوع وزنها و قافيه ها ، و استفاده از وزنهاي سريع و نشاط آور و گاه مهجور ، تناسب واژگان و بهره گيري از قوافي مياني ، به شعر او آهنگي پر نشاط و دلنشين بخشيده است. شعر شناسي اديب همچون پيشينيان وي ، غريزي ، و بر پايه نقد لفظي استوار بود و در اين راه گاه با شهامت به انتقاد از سعدي و تمجيد ازابوحنيفه اسكافي مي پرداخت. وي ، شعرشناسي ِ خود را مديون استاد خود صيدعلي خان مي دانست و همواره مي كوشيد تا اين فن را ميان شاگردانش رواج دهد . ملك الشعرا ي بهار نيز سبك شناسي خود را وامدار اين دو استاد دانسته است.

آثار:

از اديب به سبب ضعف بينايي آثار اندكي بر جاي مانده است بخشي از ابتداي شرح معلقات سبع ، چند بخش در تلخيص شرح خطيب تبريزي بر حماسه ي ابوتمام و رساله اي در جمع ما بين عروض فارسي و عربي . برخي از تقريرات او مانند" تاريخچه گرگان" نخستين بار در نشريه دبستان و نكاتي از وي درباره ي شعر و شاعري در دانشوران خراسان به چاپ رسيده است. ديوان كاملي از اشعار او در دست نيست. شاگرد وي اشراق ، ديوان استاد را بالغ برشش هزار بيت از اشعار پارسي گرد آورد كه مفقود است . طبسي به جز اشعار پراكنده ، از سه هزار بيت شعر اديب ياد كرده است كه هيچ گاه به چاپ نرسيد. عباس زرين قلم خراساني بخشي از اشعار اديب را با عنوان لآلي مكنون در1333 ه. ش در مشهد منتشر ساخت كه حدود هزار بيت از اشعار پارسي اديب را در بر مي گيرد و از اشعار عربي ، تنها دو بيت در پايان اين مجموعه آمده است .

منبع :

سايت اطلاع رساني www.tebyan.com

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

صادق هدايت


صادق هدايت

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد. در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

موضوع عشق در داستان های صادق هدایت

در این نوشته ی كوتاه نیم نگاهی بشتاب و گذرا خواهم داشت به مقوله عشق در داستان های صادق هدایت، و می كوشم به این پرسش جالب پاسخ دهم كه پرسناژهای داستان های هدایت چه برداشت و دریافتی از مقوله عشق داشته اند؟

در این نوشته ی كوتاه نیم نگاهی بشتاب و گذرا خواهم داشت به مقوله عشق در داستان های صادق هدایت، و می كوشم به این پرسش جالب پاسخ دهم كه پرسناژهای داستان های هدایت چه برداشت و دریافتی از مقوله عشق داشته اند؟مطالعه داستان های كوتاه و بلند هدایت به روشنی نشان می دهد كه هدایت به موضوع عشق بین مرد و زن در آثار خویش بی توجه بوده و عنایت چندانی به این موضوع شور انگیز نداشته است. اغلب داستان های كوتاه و بلند هدایت خالی از عشق و عاطفه های عاشقانه هستند، و روابط غنی و عمیق عاطفی بین بازیگران و صحنه گردانان و شخصیت های مرد و زن وجود ندارد.به عبارت دیگر در داستان های هدایت، عشق بسیار پریده رنگ و محو است، نشانه ای از عشقی حقیقی، والا و دگرگون ساز بین زن و مرد دیده نمی شود، و پرسناژهای این داستان ها معمولا با مقوله ای به نام عشق آشنا نیستند، آن را درك نمی كنند، از رنج و شادی آن بی خبرند، درد و لذت آن را حس نكرده اند، با بیم و امید آن بیگانه اند ، با تشویش ها و دلهره های آن كاری ندارند و از این همه بسی دورند. اگر رابطه دوستانه ای بین زن و مرد هست رابطه ای ساده و بسی دور از عشق است، اگر رابطه همسری هست از عشق تهی است و اگر هم عشقی هست عشق بی بنیاد و بی ریشه است و كم عمق ، كم محتوا و سطحی. این نشان می دهد كه یا هدایت عشق را نمی شناخته یا شاید عشق برای او چیزی درجه ی دو و غیر اساسی بوده كه زیاد ذهنش را به خود مشغول نمی كرده و دغدغه آن را نداشته است.عشق در داستان های حاجی آقا، علویه خانم، توپ مرواری، سه قطره خون ، زنده به گور ، سگ ولگرد، و بیشتر داستان های كوتاه هدایت جایی ندارد.

در داستان زنده به گور، راوی با دختری آشنا می شود، دو سه بار با هم به سینما می روند، در تاریكی سینما كمی به او نزدیك می شود ، او را نوازش می كند، و از این نزدیكی حالت غریبی حس می كند، حالتی بیگانه و نا آشنا، « یك حالت غمناك و گوارا» و بیشتر از آن چیزی نمی تواند بگوید. بعد قرار می گذارند كه برود و او را به اتاقش بیاورد، ولی چنان غرق در فكر مرگ و خودكشی است كه پشیمان می شود و دیگر سراغ دختر نمی رود:« نمی دانستم چه شد كه پشیمان شدم. نه اینكه او زشت بود یا از او خوشم نمی آمد، اما یك قوه ای مرا بازداشت.نه، نخواستم دیگر او را ببینم، می خواستم همه دلبستگی های خودم را از زندگی ببرم..»«... نه، دیگر نمی خواستم آن دختره را ببینم، می خواستم از همه چیز و از همه كار كناره بگیرم، می خواستم نا امید بشوم و بمیرم.»در داستان كوتاه «مادلن »، دوستی راوی با مادلن یك دوستی ساده و بی پیرایه است و عاطفه عاشقانه ای پشت آن نیست. آن ها دو سه بار بیشتر همدیگر را ندیده اند و نه شناخت خاصی از هم دارند و نه احساس خاصی نسبت به هم. راوی خاطره ای خوش از مادلن در نخستین دیدار دارد، همین و بس.در داستان « آینه شكسته» ، اگر چه راوی نسبت به « اودت» احساساتی دارد كه به عشق پهلو می زند و نزدیك است، اما این احساسات بی ریشه و ناپایدارند و سطحی:« اودت مثل گل های اول بهار تر و تازه بود، با یك جفت چشم خمار به رنگ آسمان و زلف های بوری كه همیشه یك دسته از آن روی گونه اش آویزان بود. ساعت های دراز با نیم رخ ظریف رنگ پریده جلو پنجره اتاقش می نشست.پا روی پایش می انداخت، رمان می خواند، جورابش را وصله می زد و یا خامه دوزی می كرد، مخصوصاً وقتی والس گریزری را در ویلن می زد، قلب من از جا كنده می شد... به این ترتیب رابطه مرموزی میان من و او تولید شد.اگر یك روز او را نمی دیدم، مثل این بود كه چیزی گم كرده باشم، گاهی روز ها از بس به او نگاه میگردم، بلند می شد و لنگه ی پنجره اش را می بست.»

و این عاطفه كه به آشنایی و دوستی منجر می شود خیلی زود ، پس از چند ملاقات ، با نخستین اصطكاك فرو كش می كند، دوستی از هم می پاشد و به جدایی می انجامد.اگر چه خاطره آن تا مدت ها در ذهن راوی می ماند.در داستان « گرداب» هیچ نشانی از عشق و هیجانات عاشقانه بین همایون و بدری وجود ندارد و رابطه زناشویی آنها كاملا خالی از عشق و آلوده به زشتی ، خیانت،حسادت و بی عاطفگی است. بهرام هم كه به خاطر عشق بدری خودش را می كشد، معلوم نیست به چه دلیل عاشق او شده و نشانه ای كه دال بر عشقی ریشه دار در او نسبت به بدری باشد وجود ندارد. اینجا نیز انس و الفتی ساده با عشق اشتباه گرفته می شود و بهرام قربانی این اشتباه وسوسه انگیر میگردد.عشق داش آكل به مرجان در داستان «داش آكل» هم عشقی حقیقی و ریشه دار نیست و پایه و اساس محكمی ندارد. و داش آكل جز چشم های مرجان، آن هم برای یك بار و برای كمتر از یك دقیقه، هیچ چیز دیگری از او ندیده و هیچ شناختی از او ندارد. تنها شاید شیفته چشم های درشت گیرنده و سیاه مرجان شده و مثل همه عشاق سنتی، با یك نگاه یك دل نه صد دل عاشق شده است!

« بعد همانطور كه سرش را بر گردانید، از لای پرده دیگر دختری را با چهره بر افروخته و چشم های گیرنده سیاه دید. یك دقیقه نكشید كه در چشم های یكدیگر نگاه كردند، ولی آن دختر مثل این كه خجالت كشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا آن دختر خوشگل بود؟ شاید، ولی در هر صورت چشم های گیرنده او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود، او سر را پایین انداخت و سرخ شد.»و با همین یك نگاه داش آكل ، كه تا آن وقت از عشق و رمز و رازهای آن به كل بی خبر بوده و بویی از آن نبرده بوده، ناگهان عاشق مرجان می شود ، آن چنان كه عشق مرجان در رگ و پی او ریشه می دواند و او را آرام و دست آموز می كند:«چه بكنم؟ این عشق مرا می كشد...مرجان...تو مرا كشتی...به كه بگویم؟ مرجان...عشق تو مرا كشت!...»عشق خداداد به لاله در داستان « لاله» هم فقط وسوسه ای هوس آلود است و ناشی از محرومیت دراز مدت خداداد از زن. خداداد جای پدر لاله است و هیچ پیوند عاشقانه ای بین آنها نمی تواند معنا داشته باشد:« او را به وجه فرزندی خویش برداشت و كم كم علاقه مخصوصی نسبت به او پیدا كرد. نه دلبستگی پدر و فرزندی. اما مثل علاقه زن و مرد او را دوست داشت.»عشق منوچهر و خجسته در داستان «صورتك ها» نیز بسیار سطحی، بچگانه ، هوس آلوده و بی ریشه است. بین آن دو هیچ حس و عاطفه پایدار و عمیقی كه به عشق منجر شده باشد وجود ندارد.شاید بوف كور مهم ترین داستان هدایت است كه در آن به عشق به عنوان یك موضوع اصلی- در كنار موضوع های دیگری چون مرگ، تنهایی، حقارت های زندگی زمینی- پرداخته شده است.عشق در داستان بوف كور دارای دو وجه مكمل است: عشق رویایی راوی به زن اثیری، و عشق كابوس وار راوی به لكاته.

اینك به هر یك از این دو وجه عشق در بوف كور نگاهی بشتاب و گذرا كنیم:

عشق راوی به زن اثیری عشقی رویایی، معنوی، روحانی و آسمانی است، ولی واقعی نیست و هیچ عنصر جسمانی و شور جنسی در آن وجود ندارد« در این وقت از خود بی خود شده بودم، مثل این كه من اسم او را قبلاً می دانسته ام. شراره چشم هایش، رنگش، بویش، حركاتش همه به نظر من آشنا می آمد، مثل این كه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده ، از یك اصل و یك ماده بوده و بایستی كه به هم ملحق شده باشیم.

می بایستی من در این زندگی نزدیك او بوده باشم.هرگز نمی خواستم او را لمس بكنم، فقط اشعه نامرئی كه از تن ما خارج و به هم آمیخته می شد كافی بود.»

این زن اثیری كه به صورت یك شعاع آفتاب، یك پرتو گذرنده، یك ستاره پرنده، یك زن یا فرشته بر نگاه و ذهن راوی تجلی می كند، كیست؟ كیست این معشوق كه یادگار چشم های جادویی یا شراره كشنده چشم هایش برای همیشه در زندگی راوی می ماند؟ كیست این زن با آن اندام اثیری، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان كه پشت آن زندگی راوی آهسته و دردناك می سوزد و می گدازد؟

كیست صاحب آن چشم های مهیب افسونگر، كه با نگاهی سرزنش آمیز به راوی می نگرد؟ كیست صاحب آن چشم های مضطرب، متعجب، تهدید كننده و وعده دهنده كه پرتو زندگی راوی را روی گوی های براق پر معنی خود ممزوج و در ته آن جذب می كند؟ كیست صاحب این آینه جذاب كه همه هستی راوی را تا آن جایی كه فكر بشر عاجز است به خودش می كشد؟ آیا راوی چقدر او را می شناسد؟ چه آشنایی با او دارد؟ افسوس، هیچ!

« هر چه به صورتش نگاه كردم مثل این بود كه او از من به كلی دور است – ناگهان حس كردم كه من به هیچ وجه از مكنونات قلب او خبر نداشتم و هیچ رابطه ای بین ما وجود ندارد.»

زن اثیری از راوی بسیار دور است و راوی هیچ شناختی از او ندارد و آن چه عشقش می پندارد ذهنیتی تخیل آمیز است كه معلوم نیست درجه صحت و عینیت آن چقدر است. و اصولا پیوند و ارتباط واقعی بین آن دو وجود ندارد:

« او نمی توانست با چیز های این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد- مثلا آبی كه او گیسوانش را با آن شستشو می داده بایستی از یك چشمه منحصر به فرد ناشناس و یا غار سحرآمیزی بوده باشد. لباس او از تار و پود پشم و پنبه معمولی نبوده و دست های مادی، دست های آدمی آن را ندوخته بود- او یك وجود برگزیده بود- فهمیدم كه آن گل های نیلوفر گل معمولی نبوده، مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش می زد صورتش می پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر معمولی را می چید انگشتش مثل ورق گل پژمرده می شد.»به روشنی می بینیم كه عشق راوی به زن اثیری ریشه ای در شناخت و معرفت او نسبت به این زن ندارد و بیشتر خیالی و محصول توهمات اوست و این ذهن خیالباف و وهم پرداز راوی است كه از زنی خیالی موجودی اثیری و مقدس با وجودی لطیف و دست نزدنی ساخته كه برای او سرچشمه ی ناگفتنی الهام است و در او حس پرستش را تولید می كند.

شاید هم خیال پردازی های تخدیر آمیز این تصور را در راوی به وجود آورده و چنین به او وانموده كه به چشم های زن اثیری نیاز دارد و فقط یك نگاه او كافی است كه همه ی مشكلات فلسفی و معماهای آسمانی را برایش حل بكند و به یك نگاه او دیگر رمز و اسراری برایش وجود نخواهد داشت.در هر حال این عشقی نه حقیقی و ریشه دار كه ذهنی و وهم گونه است و عینیتی ندارد ، كاملا هم یك طرفه و بی پاسخ است:« اگر چه نوازش نگاه و كیف عمیقی كه از دیدنش برده بودم یك طرفه بود و جوابی برایم نداشت، زیرا او مرا ندیده بود.»عشق كابوس وار راوی به لكاته عشقی است بیمارگونه .عشقی است آلوده به نفرت و كینه.هیچ گونه تمایلات والا و شریف در این عشق راه ندارد.عنصر شناخت و آگاهی و نیازهای روحی نیز در آن راه ندارد، هر چه هست كششی كور و حقیر است.لكاته تنها زنی است كه راوی فرصت شناخت كامل او را داشته است، زیرا با او بزرگ شده است.آن ها پسر دایی و دختر عمه بوده اند، از بچگی با هم بزرگ شده اند، دایه هر دو آن ها ننجون بوده و هم او هر دو آن ها را شیر داده است:« بهر حال، من بچه شیر خوار بودم كه در بغل همین ننجون گذاشتندم و ننجون دختر عمه ام، همین زن لكاته ی مرا شیر می داده است، و من زیر دست عمه ام، آن زن بلند بالا كه موهای خاكستری روی پیشانیش بود، در همین خانه با دخترش ، همین لكاته، بزرگ شدم.»پس در طی این همه سال كه راوی و لكاته در آن خانه با هم بزرگ شده بودند، همبازی هم بودند، و هم كلام و شاید همراز، فرصت كافی برای شناخت هم داشته اند، و اگر قرار بود عشقی بینشان به وجود آید، در همین سال ها باید به وجود می آمد و ریشه میگرفت، ولی هیچ نشانی از عشق بین این دو پیش از ازدواج وجود ندارد و راوی هیچ جا اعتراف نمی كند كه قبل از ازدواج علاقه عاشقانه ای به دختر عمه اش داشته است.البته علاقه وجود داشته، و شاید هم شدید بوده، ولی راوی این علاقه را كه بیشتر جسمانی بوده تا عاشقانه، ربط می دهد به شباهت لكاته به عمه اش:« از وقتی كه خودم را شناختم، عمه ام را به جای مادر خودم گرفتم و او را دوست داشتم، به قدری او را دوست داشتم كه دخترش، همین خواهر شیری خودم را بعد ها چون شبیه او بود به زنی گرفتم.»البته راوی بلا فاصله می گوید كه مجبور شده لكاته را به زنی بگیرد، ولی دلیلی كه برای این اجبار ارائه می دهد چندان پذیرفتنی و قانع كننده نیست:« با وجود این كه خواهر برادر شیری بودیم، برای این كه آبروی آن ها به باد نرود، مجبور بودم كه او را به زنی اختیار كنم.»

یا جای دیگر دلیل دیگری می آورد:

« اگر او را گرفتم برای این بود كه اول او به طرف من آمد.آن هم از مكر و حیله اش بود.نه، هیچ علاقه ای به من نداشت- اصلا چطور ممكن بود او به كسی علاقه پیدا كند؟» به هر حال اگر هم راوی به دختر عمه اش قبل از ازدواج علاقه داشته - كه داشته- اول این که این علاقه به هیچ وجه عاشقانه نبوده ، بلكه یك جور تمایل شهوانی و كاملا جسمانی بیمار گونه و تا حدودی انحرافی بوده ،كه خود راوی با گوشه كنایه و جسته گریخته یا در لفافه به آن اشاره میكند، دوم این كه این علاقه متقابل و دو طرفه نبوده و دختر عمه ی راوی قبل از ازدواج به هر دلیلی نسبت به او بی تفاوت و پس از آن نیز به هر دلیلی از او بیزار بوده است و نظر خوشی نسبت به او نداشته است.و اگر داستانی كه راوی روایت می كند تا ثابت كند اول بار لكاته به طرف او آمده حقیقت داشته باشد( كه احتمال آن ضعیف است!) حتما دلایل پیچیده ای برای این كار داشته كه مطمئنا عشق و عواطف عاشقانه در آن نقشی نداشته است و مبنای آن علاقه یا محبت قلبی نبوده است.

آن چه مسلم است این كه عشق راوی به لكاته پس از ازدواج به وجود آمده است و بعد از محرومیتی كه برای او در نزدیك شده به همسرش به وجود آمده احساسات عاشقانه ( و نه عاشقانه كه شهوانی) در او بر انگیخته شده است:« عشق او اصلا با كثافت و مرگ تواًم بود- آیا حقیقتا من مایل بودم با او بخوابم، آیا صورت ظاهر او مرا شیفته خودش كرده بود یا تنفر او از من، یا حركات و اطوارش بود و یا علاقه و عشقی كه از بچگی به مادرش داشتم و یا همه این ها دست به یكی كرده بودند؟ نه! نمی دانم، تنها یك چیز را می دانم كه این زن، این لكاته، این جادو، نمی دانم چه زهری در روح من، در هستی من ریخته بود كه نه تنها او را می خواستم، بلكه تمام ذرات تنم، ذرات تن او را لازم داشت. فریاد می كشید كه لازم دارد و آرزوی شدیدی می كردم كه با او در جزیره گمشده ای باشم كه آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد. آرزو می كردم كه یك زمین لرزه یا توفان، و یا صاعقه آسمانی همه این رجاله ها كه پشت دیوار اتاقم نفس می كشیدند، دوندگی می كردند و كیف می كردند، همه را می تركانید و فقط من و او می ماندیم.»این عشق آنقدر شدید است و حرمان و ناكامی آمیخته با آن چنان زجر دهنده و جهنمیكه راوی آرزو می كند كاش یك شب در آغوش معشوق بخوابد و همآغوش با او بمیرد:

« آرزو می كردم كه یك شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم می مردیم، به نظرم می آید كه این نتیجه عالی وجود و زندگی من بود.»

اما این كه راوی در آن جزیره گمشده رویایی چه حرفی با معشوق برای گفتن داشته، چه وجه مشترك یا مكملی بینشان بوده، چه نیازی جز نیاز جسمانی و فیزیكی به او داشته، چطور آن لكاته می توانسته تنهایی های عمیق و فلسفی راوی را پر كند و همدم و یاور و همفكر و همراه و مونس او باشد، چیزی است كه اینجا ناگفته مانده و از معماهای متناقض و لاینحل...

راوی پس از ازدواج به شدت عاشق لكاته شده و این عشق ارضا نشده آكنده از محرومیت ، به شدت او را عذاب داده و زجركشش كرده است، این چیزی است كه بارها به تلخی و ضجه آلود به آن اعتراف كرده است، شاید هم یك طرفه بودن، همراه با حرمان بودن، مواجه با بیزاری و انزجار محبوب بودن، حقارت آمیز بودن وفقدان امكان ارضا شدن ، آن را چنین حریصانه و ولع آمیز كرده است، اما او نسبت به این عشق و آن معشوق چه رفتاری نشان می دهد؟ رفتاری كاملا ناجوانمردانه: بدنام كردن معشوق.افترازدن های بی پایه و اساس . به لكه هرزگی و انگ ننگ آلوده كردن همسر.لكاته نامیدن زنی كه معلوم نیست چه خطایی كرده و گناهش چیست، او را دیوی پلید و پلشت و بدكاره ای هرزه وانمودن، حال آن كه راوی به خوبی او را می شناسد و می داند كه این همان زن اثیری رویاهای روشن شبانه است. لباس سیاه ابریشمی اش با آن تار و پود نازك بافته شده، لبخندش، جویدن انگشت سبابه ی دست چپش، ماهیچه های پایش كه طعم كونه خیار می دهد و دلایل آشكار و پنهان دیگر كه همه به روشنی گواهند كه این لكاته همان زن اثیری است كه سرچشمه ی الهام و مایه امید راوی است:« آیا این همان زن لطیف، همان دختر ظریف اثیری بود كه لباس سیاه چین خورده می پوشید و كنار نهر سورن با هم سرمامك بازی میكردیم، همان دختری كه حالت آزاد بچگانه و موقت داشت و مچ پای شهوت انگیزش از زیر دامن لباسش پیدا بود؟»

راوی نسبت به این زن كینه ای عشق آلود( یا عشقی نفرت آمیز) دارد كه وادارش می كند كه در حالی كه ذره ذره وجودش او را می خواهد و به او نیاز دارد او را بد نام كند و لكه دارش نماید:

« من همیشه از روز ازل او را لكاته نامیده ام- ولی این اسم كشش مخصوصی داشت.»

و با بدگویی و افترا از او انتقام بگیرد.در حقیقت راوی در تمام قسمت كابوس وار داستان بوف كور( بخش دوم) در حال انتقام گرفتن از زن اثیری ، از معشوق و معبود خودش است و همه ی آن تهمت ها و افتراها برای انتقام گرفتن از اوست. انتقام برای آن كه معشوق او را دوست ندارد، او را نمی خواهد، به او اجازه نزدیك شدن به خودش را نمی دهد، او را تحقیر می كند و از خود می راند.(چرا؟ شاید به خاطر پستی ها و بدذاتی هایی كه از او دیده، یا به خاطر علیل بودن و ناتوانی های جسمانی و بیماری های روانی اش، یا به هر دلیل دیگر) و به این خاطر است كه راوی می كوشد تا با ادعاهای راست و دروغ، دهان بینی ها و میدان دادن به شایعه پراكنی ها، انگ زدن ها و بدنام كردن ها، تهمت ها و توهین ها و تحقیر ها، عشقش را به ناپاكی و پلشتی بیالاید و معشوقش را لجن مال كند، و این گونه است كه این زنده ترین عشق در میان همه عشق های دیگر داستان های هدایت سترون عشقی زننده و كابوس گون می ماند و روان نژند و خاطر پریش.

 

۲۷ بهمن ـ ۱۶ فوریه ـ زادروز صادق هدایت

امروز زادروز داستان نگار معروف ایران « صادق هدایت » است كه در ۱۹۰۲ متولد و ۴۹ سال زندگی كرد. داستان نویسی ایران با آثار او و معروفترین شان «بوف كور» وارد عصر تازه ای شده بود كه در نیم قرن گذشته نتوانسته است پا به پای سایر كشورها پیش برود.

 

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

شيخ محمد تقي اديب نيشابوري


اديب نيشابوري - محمد تقي
(1315-1396 ه.ق)

شيخ محمد تقي اديب نيشابوري، مشهور به اديب دوم، در سال 1315 ه.ق (1274ه.ش) در خيرآباد، از بلوك عشق آباد نيشابور پا به جهان نها. پدرش اسدالله نام داشت و واز دانش بي بهره نبود.
محمد تقي نزد پدر خوندن و نوشتن را فراگرفت و در 18 سالگي به دستور پدر عازم مشهد شد و نزد دايي خود حاج شيخ محمد كدكني (م 1357 ه.ق) مقدمات را فراگرفت و در اواخر سال 1333 ه.ق وارده حوزه درس ميرزا عبدالجواد اديب نيشابوري گرديد.
شيخ محمد تقي از محضر ميرزا عبدالجواد، كمال استفاده را برد و در آموختن ادبيات عرب، فارسي، منطق، فلسفه، رياضيات، تفسير، حديث، رجال، فقه، اصول، طب، علو غريبه و علوم جديد رنجها كشيد. وي در كسب اين دانشها به جز ميرزا عبدالجواد، از محضر اساتيد ديگر از جمله آقا ميرزا عسكري مشهود به آقا بزرگ حكيم ( م 1355 ه.ق)، شيخ حسن برسي (م 1340 ه.ق) شيخ اسدالله يزدي (م 1350 ه.ق) ميرزا باقر مردس رضوي (م 1343 ه.ق)، آقا سيد جعفر شهستاني، قوام الحكما، مشيرالاطباء و حكيم فاضل خراساني بهره برد.
اديب نيشابوري متون ادبي، منطقي و اصولي، از جمله سيوطي، مغني، شرح مطول، شرح نظام، حاشيه ملاعبدالله، معالم، مقامات حريري، عروض و قافيه را در مدرسه هاي خيراتخان، سليمانيه، ميرزا جعفر، مسجد تركها، مسجد گوهرشاد و درسال1325 ه.ش، چند ماهي در آموزش و پرورش تدريس ميكرد. اوهميشه زودتر از ديگران در جايي، بالاي حجره چهارزانو مي نشست و درس را شروع مي كرد.
در سال 1341 ه.ش با پيشنهاد سيد جلال الدين تهراني استاندار و نايب التوليه وقت آستان قدس، عنوان مدرسي آستان قدس را پذيرفت و در آرامگاه شيخ بهايي به تدريس پرداخت و اين امر هفت سال ادامه يافت تا اين كه در زمستان 1348 پايش آسيب ديد و از آن پس تا زمان ارتحال در منزل تدريس مي نمود. او در 21 آذر 1355 / بيستم ذي الحجه 1396 ه.ق، در 81 سالگي بدرود حيات گفت و در زاويه غربي صحن عتيق دفن گرديد.
اديب انساني آزاده و عارف مسلك بود و نسبت به امور دنيوي، مقامات و شخصيتها بي اعتنا بود و مناعت طبع داشت و از تملق و ريا دوري مي جست و آثار علمي و ادبي زيادي از خود بر جاي گذاشت. گوهر تابنده، آئين نامه، ستايش نامه، طريقت نامه، حديث جان و جانان، رساله يعقوبيه، مجمع راز، فيروز جاويد، آسايش نامه، تاريخ ادبيات عرب، تاريخ ادبيات ايران، تابش جان و بينش روان، البدايه و النهايه، گوهر مراد، راسله قافيه و آرايش سخن در شمار آثار ماندگار اديب هستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اديب نيشابوري - عبدالجواد
(1281-1344 ه.ق)

ميرزا عبدالجواد اديب نامور حوزه خراسان در قرن اخير، در سال 1281 ه.ق در "بيژن گرد" از روستاهاي نيشابور چشم به جهان گشود. در اوان كودكي، بيماري آبله چشم راستش را زا او گرفت و سوي اندكي براي چشم چپش باقي ماند.
ميرزا حافظه بسيار خوبي داشت. پس از آشنايي با خواندن و نوشتن، به تشويق پدرش ملاحسين، عازم نيشابور شد و سال 1297 ه.ق براي دانش اندوزي به حوزه پر رونق مشهد آمد، ابتدا به مدرسه خيرات خان رفت، بعد مدرسه فاضل خان و در آخر در مدرسه نواب حجره اي گرفت و ضمن فراگيري مقدمات علوم ادب، كتابهاي نهج البلاغه، مغني، مطول، مقامات بديعي، مقامات حريري، حاشيه و شمسيه را بدون استاد يادگرفت و مقداري فقه و اصول و حكمت و كلام را نزد اساتيد آن عصر حوزه، تلمذ كرد و به نيشابور بازگشت و پس از درگذشت پدر، در حدود سال 1310 ه.ق بار ديگر به مشهد آمد و در يكي از حجره هاي مدرسه نواب مستقر شد و تا پايان عمر هرگزبه سفر نرفت.
ميرزا انساني سخت كوش بود، او با اين كه قدرت بينايي بسيار اندكي داشت، هرگز دست از مطالعه نكشيد. گاهي تا سپيده صبح چشم از كتاب بر نمي داشت و سحرگاهان ترنم گنجشكان او را به خود مي آورد. به تدريج دانسته هاي ادبي و تاريخي او به جايي رسيد كه سخنان ارجمند او در گستره اين دانشها، همه نيز مهارت داشت و نظريات ملاصدرا را مي پسنديد و در نجوم و جبر و مقابله و حساب و هندسه از دانايان بودو با موسيقي نيز آشنايي داشت. اما بدون ترديد تخصص او در علوم ادب بود. او تمام قاموس و برهان قاطع را در حفظ داشت و افزون بر دوازده هزار بيت از اشعار عرب جاهلي را به خاطر سپرده بود.
اديب اهل قناعت و مناعت طبع بود. از وجوهات كمتر استفاده مي كرد . بيشتر از راه حق التدريس آستان قدس رضوي و عايدات اندك ارثي نيشابور، روزگار مي گذرانيد. او همسر نگزيد و به تنهايي راه زندگي را به آخر برد. بياني صريح داشت و در مبارزه با جهل و ريا بيداد مي كرد. زندگي نظام مندي داشت و هفته اي يك با به حرم مطهر مشرف مي شد. در بيشتر درسهاي او، متجاور از سيصد طلبه شركت مي كردند.
اديب در شصت و سومين سال زندگي خود، صبح جمعه ششم خرداد 1305 / 15 ذيقعده 1344 ه.ق درگذشت و در مقبره اي نزديك دارالحفاظ آستان قدس رضوي به خاك سپرده شد.
اديب ملك الشعراي بهار، بديع الزمان فروزانفر، محمد پروين گنابادي، محمد تقي مدرس رضوي، محمود فرخ، محمد تقي اديب نيشابوري ، محمد علي بامداد، سيدجلال الدين تهراني سيد حسن مشكان طبسي را در مكتب خود پروراند

 

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

شعراي اپيكور چه كساني هستند و تفكرات آنها چيست


شعراي اپيكور چه كساني هستند و تفكرات آنها چيست؟

 

فردوسي‌ و نوعي‌ فلسفه‌ اپيكوري:

فردوسي يك نوع‌ عدم‌ تعلق‌ به‌ دنيا و نوعي‌ فلسفه‌ اپيكوري‌ متعالي دارد كه‌ به‌ «پندهاي‌ سليمان‌» مي‌ماند و ارزش‌هاي جاوداني‌ شاعر، كه‌ همراه‌ با عواطف‌ انساندوستانه‌ و نرمي‌ طبع‌ خاص‌ و با تركيبي‌ زيبا و جالب‌ در شاهنامه به‌ چشم‌ مي‌خورند، آثار متفكران‌ بزرگ‌ هند را به‌ ياد مي‌آورد. علاقه آرنولد به‌ شاهنامه‌ ، و به‌ ويژه به‌ داستان‌ رستم‌ و سهراب‌، ناشي‌ از شرحي‌ بود كه‌ سنت بوو بر ترجمة‌ ژول‌ مول‌ از شاهنامه‌ نوشت‌. در اينجا، اشاره‌ به‌ برخي‌ ديگر از مترجمان‌ اروپايي‌ شاهنامه بي‌فايده‌ نيست‌. سرويليام جونزازاولين‌ شرق‌شناساني‌ بود كه‌ به‌ ترجمة‌ داستان‌ رستم‌ وسهراب‌ به‌ سبك‌ تراژدي‌هاي‌ يوناني‌ روي‌ آورد. اندكي بعد جوزف‌ چمپيون (Joseph Champion) بخش‌هايي‌ از آغاز

شاهنامه‌ را به‌ شعر ترجمه‌ كرد و به‌ سال‌ 1875 در كلكته به‌ چاپ‌ رسانيد. سبك‌ شعري‌ او بيشتر تقليدي‌ بود از شاعر بزرگ‌ انگليس‌ الكساندر پوپ‌ كه‌ ايلياد هومر را به انگليسي‌ به‌ نظم‌ درآورده‌ بود. از مترجمان‌ ديگر شاهنامه‌ بايد به‌ جيمز اتكينسن‌ اشاره كرد كه‌ بيشتر از چمپيون‌ با ادبيات‌ فارسي‌ آشنايي‌

داشت‌. او در سال‌ 1814 داستان‌ «رستم‌ و سهراب‌» را به انگليسي‌ به‌ نظم‌ درآورد و در 1832 نيز خلاصه‌اي‌ از شاهنامه‌ را در تركيبي‌ از نظم‌ و نثر به‌ همان‌ زبان ترجمه‌ كرد. اتكينسن‌ همانند بسياري‌ از علاقه‌مندان‌ به ادبيات‌ شرق‌ معتقد بود كه‌ «آثار بزرگ‌ شرقي‌ قابل‌ توجه و از جهات‌ گوناگون‌ نظير آثار كلاسيك‌ غرب‌اند.» از همين رو، وي‌ به‌ يافتن‌ وجوه‌ تشابه‌ بين‌ شاهنامه‌ و نوشته‌ها و سروده‌هاي‌ كلاسيك‌ اروپايي‌ پرداخت‌. به‌ عنوان نمونه‌، ابيات‌ زير از شاهنامه‌ را در وصف‌ زيبايي تهمينه‌ ترجمه‌ كرده‌ و همراه‌ با شرح‌ گسترده‌اي‌ دربارة آثار مشابه‌ شاعراني‌ چون‌ هومر، ويرژيل‌، آناكرئون‌ و شكسپير انتشار داده‌است

خيام نيشابوري :

نكته’ ديگري كه به نظر مي رسد در مورد انسان گرائي فلسفي خيام قابل ذكر باشد، نگرش اخلاقي اوست. شايد اينگونه تصور شود كه خيام از لحاظ اخلاقي پيرو افكار اپيكور (341 _ 270 پيش از ميلاد) فيلسوف مادي يونان بوده است. هر چند اپيكور و خيام، به جهت ارزش نهادن به خرد، دوري جستن از خرافات، و اهميت قائل شدن براي خوشبختي وشاد زيستن، هر دو از يك دريچه به انسان و زندگي و هستي مي نگرند، و وجوه اشتراك فراواني دارند، اما بين اين (( دو )) ، در ارزش هاي اخلاقي ، يك تفاوت ماهوي وجود دارد، و آن اينست كه، اپيكور براي تعديل و آرامشي كه در جستجوي آن است ، نه تنها تلاشي راتوصيه نمي كند، كه حتي از درگير شدن پرهيز مي كند. او دوري جستن از ناملايمات را توصيه مي كند، وخيام در كنار گرايش به خوشي و دوري از اندوه، تعهد وتلاش ، براي به دست آوردن نيك بختي و شادي، و سر ناسازگاري گذاشتن با زمانه’ نادرست را، لازم مي داند وتاكيد مي كند:

زان باده كه عمر را حيات دگر است پر كن قدحي گرچه تو را دردسر! است

بر نه به كفم كه كار عالم سمر است بشتاب كه عمر اي پسر در گذر است

هشدار! كه روزگار شور انگيز استايمن منشين! كه تيغ دوران تيز است

در كام تو گر زمانه لوزينه نهد زنهار! فرو مبر! كه زهر آميز است.

 

 

انديشه‌هاي فلسفي حكيم عمر خيام و فلسفه معروف او (اپيكوري):

حكيم عمر خيام در نيشابور زاده شد. زمان تولد و وفات او به درستي مشخص نيست،‌ ولي به بعضي احتمالات در روز پنجشنبه 12 محرم 439 متولد شده و در سال‌هاي مابين 508
530 و به بعضي احتمالات در سال 515 وفات يافته است. به طور كلي مي‌توان گفت كه از نيمه‌ي اول قرن پنجم تا دهه‌هاي نخستين قرن ششم در اين دنيا زيسته است. نامش عمر، كنيه‌اش ابوالفتح، لقبش غياث‌الدين و نام پدرش ابراهيم بود. دليل شهرت او به خيام يا خيامي به درستي معلوم نيست، اما ظاهراً اين عنوان را از پدرش داشته است؛ چون شغل وي خيمه‌دوزي بوده است. قبر خيام در ايوان امامزاده محروق،‌ تقريباً به مسافت نيم‌فرسخي شهر نيشابور فعلي واقع شده است.
او در همه‌ي فنون و معلومات زمان خود از جمله حكمت، فلسفه، رياضي، طب و نجوم تبحر داشته است. حكايت كرده‌اند كه خيام در نيشابور با حسن طوسي و حسن صباح همدرس بوده است. آن سه جوان به اميد اينكه يكي از ايشان به مرتبه‌ي عالي خواهد رسيد، با يكديگر پيوند مي‌بندند كه اگر هريك از آنها به مقامي بالا رسيد، دو دوست خود را نيز از نظر دور نكند.
از قضا حسن طوسي به وزارت جلال‌الدين ملكشاه سلجوقي مي‌رسد و خواجه نظام‌الملك طوسي مشهور مي‌شود. او به عهد خود وفا مي‌كند و حسن صباح را به خدمت سلطان مي‌برد؛ اما خيام كه اهل علم بود و تمايلي به خدمت سلطان نداشت، از خواجه نظام‌الملك تقاضا مي‌كند كه معاش مختصري براي او مقرر دارد و به همان اندازه هم اكتفا مي‌كند و به غير از فراگيري دانش، به كار ديگري نمي‌پردازد.
با چيرگي اعراب بر ايرانيان، تقويم هجري قمري در ايران كاربرد پيدا كرد و پس از مدتي به علت ناسازگاري با روند زندگي كشاورزان ايراني، منجمان ايراني دست به اصطلاحاتي در اين زمينه زدند. در سال 467 هجري، يعني در زمان سلطنت جلا‌ل‌الدين ملكشاه سلجوقي و وزارت خواجه نظام‌الملك طوسي، تصميم گرفته‌ شد كه تقويمي بر اساس قواعد نجومي ايجاد شود. بنابراين هيأتي از دانشمندان اهل فن هيأت و نجوم براي اين مقصود گرد هم آمدند. خيام يكي از آن دانشمندان و گويا بر همه‌ي آنها مقدم بود.
اين منجمان با محاسبات رياضي، زيج‌هايي (مجموعه جدول‌هايي كه بر اساس مطالعات و مشاهدات ستاره‌شناسي تدوين مي‌شد)، براي شمارش وقت فراهم ساختند. تقويم اصلاح شده، چون به فرمان جلال‌الدين ملكشاه سلجوقي فراهم آمده بود، به تقويم جلالي شهرت يافت.
آنچه مسلم است، اين است كه خيام در نزد دانشمندان و سلاطين، منزلتي عظيم داشته است. در حكمت او را تالي «ابوعلي سينا» مي‌خواندند؛ در رياضيات سرآمد فضلا به شمار مي‌رفت و در احكام نجوم، قول او را مسلم مي‌دانستند؛ هرچند كه خودش اعتقاد راسخي به دستي آن احكام نداشت.
دنياي رياضي مديون تحقيقات و اكتشافات اين دانشمند است. مثلاً اولين‌بار تعريف منطقي اعداد اصم (گنگ) به وسيله‌ي رشته‌هاي بي‌نهايت در مجموعه تحقيقات خيام ديده شده است. قضاياي بسياري كه در سيزده معادله‌ي اقليدس بي‌استدلال مانده بود، به وسيله‌ي فرضيه‌ي خيام ثابت مي‌شود.
مي‌توان گفت خيام اولين كسي است كه هندسه‌ي تحليلي را براي حل معادلات به كار برده است و از اين جهت خيام به هنگام بررسي مسئله‌اي هندسي، به معادله‌ي درجه سوم برخورد كرد و با توسل به مقاطع مخروطي به حل اين معادله درجه‌ي سوم فائق آمد.
خيام رساله‌ي مختصري تحت عنوان رساله‌ في الحتيال لمعرفه الذهب و الفضه في جسم مركب منهما درباره‌ي تعيين عيار طلا و نقره و شمشي كه از اين دو فلز تركيب شده است، تأليف كرده كه نسخه‌ي منحصر به فردي از آن در كتابخانه‌ي گوتا آلمان موجود است. اين رساله در حقيقت توضيح طريقه‌ي ارشميدس و مبتني بر اصل معروف اين دانشمند است كه به اصل هيدروستاتيك نيز شهرت دارد.

خيام و حافظ و اپيكوريسم:

نظر به اين كه در عصر ما اپيكوريسم به مفهوم عاميانه و مبتذلش عملاً رايج شده بود، عده اي مي خواستند برخي بزرگان انديشه و فلسفه و عرفان را منسوب به اين مكتب نمايند؛ مثلاً خيام و يا حافظ را. مدعي هستند كه خيام و حتي حافظ، مرداني لذت پرست، دَم غنيمت شمار و لاابالي بوده اند. مخصوصادرباره خيام عقيده بسياري همين است. آنچه مسلم است، اين است كه خيام رياضيدانِ فيلسوف چنين نبوده و چنين نمي انديشيده است.

از ظاهر اشعار منسوب به خيام همان مطلب پيدا شده است، ولي از نظر محققان جاي بسي ترديد است كه اشعار معروف، متعلق به خيام رياضيدان فيلسوف باشد.

به فرض هم اين اشعار از او باشد، هرگز از زبان شعر نمي توان نظريه فلسفي شاعر را دريافت. خصوصا كه اخيرا رساله هايي از خيام بدست آمده و چاپ شده است كه اتفاقا همان موضوعات را طرح كرده است كه در اشعار منسوب به او مطرح است، ولي آن ها را آن گونه حل مي كند و پاسخ مي گويد كه به قول خودش، استادش بوعلي حل كرده است. درباره حافظ، مطلب از اين هم واضح تر است. آشنايي مختصر با زبان حافظ و يك مراجعه كامل به تمام ديوان حافظ و مقايسه اشعار او با يكديگر كه برخي مفسر ديگرند، مطلب را كاملاً روشن مي كند.


خيام: كافر شراب‌خوار يا...؟


خيام شاعري كم‌گو بوده است. خيام اگرچه در درجه‌ي اول از علم و فضل بود، ولي عامه‌ي مردم او را به سبب رباعياتش مي‌شناسند. در مورد خيام نگرش‌هاي مختلفي در بين مردم وجود داشته و دارد. عده‌اي كلمات او را كفرآميز دانسته و يا او را شراب‌خوار پنداشته‌اند و به اشعار او از جهت ترغيب به مي‌خوارگي نگريسته‌اند و حتي عده‌اي او را بي‌اعتقاد به مبدأ و معاد فرض كرده‌اند.
يك جام شراب صد دل و دين ارزد
يك جرعه‌ي مي، مملکت چين ارزد
جز باده‌ي لعل نيست در روي زمين
تلخي كه هزار جان شيرين ارزد.
اصولاً خيام شاعري را پيشه‌ي خود نساخته و اين به جهت آن نيست كه شعر امري حقير است و شاعر شأن و ارزشي ندارد، بلكه از آن جهت بود كه در آن دوره يك شاعر غالب اوقات خود را براي استفاده‌ي مالي، به مداحي بزرگان و سلاطين، مجلس‌آرايي و مزاح‌گويي مي‌پرداخت و در مراسم خوش‌گذراني اهل فسق و فجور شركت مي‌كرد. در آن زمان امثال فردوسي، ناصر خسرو و حكيم سنايي كه شاعراني متين و با مناعت بودند، نادر مي‌نمودند. بنابراين هر كس كه پيشه‌ي شاعري را اختيار مي‌كرد، مردم به او به چشم مداح سلاطين مي‌نگريستند و همين مسأله باعث شد كه حكيم عمر خيام از اينكه شاعر خوانده شود، احتراز كند و قوه‌ي شاعري خود را تنها در سردون رباعي به كار بگيرد. رباعي بهترين قالب شعر براي ثبت لحظات كوتاه شاعرانه است. اين نوع شعر بر وزن لا حول ولا قوه الا بالله، سروده مي‌شود و از مشكل‌ترين اقسام شعر است؛ زيرا با شروطي كه براي آن مقرر شده و تنگ بودن و مجال سخن، گوينده بايد طبعي توانا داشته باشد و معاني را به بهترين صورت ممكن در اين دو بيت بگنجاند.
نخستين كساني كه او را شاعر خوانده‌اند، «شهرزوري» در اواخر قرن ششم و اوايل قرن هفتم و در كتاب «تاريخ الحكما» و ديگري «شيخ نجم‌الدين رازي» صاحب كتاب «مرصاد العباد» در اوايل قرن هفتم بود.

رباعيات خيام:
در مورد اشعار (رباعيات) خيام، تا به حال تحقيقات زياد و دامنه‌داري صورت گرفته است و «شايد بيش از دو هزار كتاب و رساله و مقاله دربار‌ه‌ي خيام نوشته شده باشد. خيام فيلسوف و رياضيدان، موجودي است مشخص و يافتن او به واسطه‌ي رسانه‌هاي علمي و فلسفي وي آسان. ولي خيام شاعر ناشناخته مانده، سيمايي دارد مشوش و مغشوش؛ زيرا وسيله‌ي تشخيص سيماي او رباعي‌هايي است كه معلوم نيست از خيام باشند، بلكه رباعي‌هايي است كه محققاً از او نيست.»
همه‌ي خيام‌شناسان آگاهند كه رباعيات الحاقي بسيار در طي قرون به رباعيات اصيل حكيم نيشابور پيوسته‌اند و بسياري از رباعي‌گويان به دلايلي چند، از جمله بيم از اوضاع سياسي، نداشتن شهامت كافي براي بيان عقايد خويش و يا به منظور برخورداري از شهرت خيام و ترويج سروده‌هاي خويش در سايه‌ي اين شهرت عالمگير، سروده‌هايشان را به او منسوب كرده‌اند. از سوي ديگر گاهي برخي از كاتبان نيز براي تعديل فلسفه‌ي خيامي و آميختن آن با تصوف، رباعي‌هاي صوفيانه‌اي نوشته‌اند و به اين ترتيب با اين افزايش‌‌ها كار تشخيص و تحليل را دشوارتر كرده‌اند. با اين همه اگر با ديده‌ي انصاف به همان معدود رباعياتي كه تعلقشان به خيام قطعي مي‌نمايد بنگريم، اقرار خواهيم كرد كه
بر خلاف استنباط و تفسير سفسطه‌آميز برخي از پژوهشگران متعصب نه‌تنها با خرد و دانش مغايرتي ندارد، بلكه مؤيد فرزانگي و حجتي قاطع بر دانش و بصيرت او هستند؛ زيرا كه فقط بخردان انديشمند از كنار مجهولات عالم هستي بي‌تفاوت نمي‌گذرند و همواره ذهن وقّاد و پرسشگرشان جوياي اسرار نايافته است.
اما قبل از هر چيز بايد به گونه‌اي مطمئن شويم كه خيام منجم و رياضيدان، رباعي‌سرا نيز بوده است. اگر كساني همچون نويسنده‌ي كتاب خيام‌ِ پنداري به نام هواداري از خيام رياضيدان، به هجو و طردِ خيامِ رباعي‌گو پرداخته‌اند و با ذكر دلايلي كه چندان اساس و استحكامي ندارند، خيام عالم را از خيام شاعر جدا كرده‌اند و حتي شهرت و محبوبيت او را در دنياي غرب نتيجه‌ي غرض‌ورزي غربيان دانسته‌اند و گفته‌اند: «كسي چه مي‌داند كه غربيان آزمند و پول‌اندوز از ترويج رباعيات خيام در شرق اين نتيجه را نخواسته‌اند كه كارخانه‌هاي شراب‌كشي خود را به كار اندازند و از اين راه كيسه‌ي شرقيان را از زر و سيم تهي كرده و كاسه‌شان را به باده پر سازند.» بايد يادآوري كنم كه به حقيقت از انصاف دور افتاده‌اند و راه افراط رفته‌اند. حقيقت امر اين است كه خيام منجم و رياضيدان بي‌هيچ ترديدي، رباعي‌گو هم بوده است و ديگر اين كه فراموش نبايد كرد كه داوري يك‌بُعدي، دور از رويه‌ي تحقيق و پژوهش است. بنابراين شايسته است كه اولاً حقيقت‌بين باشيم و ثانياً به نكات مثبت و چشمگير تفكر خيامي كه حاكي از فلسفه‌ي خوش‌بينانه‌، آزادگي و نظريات بديع علمي او هستند و در رباعيات اصيل خيام
نه الحاقي مي‌درخشند، توجه كنيم و در قضاوت واقع‌بين و معتدل باشيم نه متعصب؛ به علاوه باور كنيم كه اشاعه‌ي افكار و اشعار خيام در جهان غرب با پذيرفتن منت و ديني كه بي‌ترديد فيتز جرالد بر ادب و فرهنگ ما دارد ناشي از صراحت بيان، از دل برخاستگي سخن و وسعت انديشه‌ي خيام است، نه زد و بندهاي سياسي!
از خصايص كلام حكيم عمر خيام مي‌توان به اين موارد اشاره كرد:
1. كلام او در نهايت فصاحت و بلاغت است و از تصنّع و تكلف به دور است. او در پي آرايش كلام نيست و مقام حواس خود را متوجه معني و پيام شعر مي‌كند.
2. از ديگر خصايص خيام ذوق لطيف و حس شديد اوست. با اينكه قصد شاعري ندارد، از ديدن مناظر زيباي طبيعت و ديدن مهتاب و ابر و باران، بي‌اختيار به سرودن شعر مي‌پردازد. از سخنان او برمي‌آيد كه از مرگ بيمي ندارد؛ زيرا كسي كه از مردن مي‌ترسد، اين اندازه اصرار در يادآوري مرگ ندارد، بلكه تا مي‌تواند خود را از ياد آن منصرف و غافل مي‌سازد.
«آن كس كه زمين و چرخ و افلاك نهاد
بس داغ كه او بر دل غمناك نهاد
بسيار لب چو لعل و زلفين چو مُشك
در طبل زمين و حقه خاك نهاد»
3. خاصيت ديگر كلام خيام،‌ سنگيني، متانت و مناعت اوست. او اهل مزاح و مطايبه نبود، بلكه حكيمي متفكر و متذكر مي‌نمود كه مدار فكرش حول اين مطالب مي‌گشت: تذكر مرگ، تأسف بر ناپايداري زندگاني و بي‌اعتباري روزگار. كلام او سرشار از پند و عبرت براي همگان است. حكيم عمر خيام از ديرگاه سرآمد رباعي‌سرايان شناخته شده بود و گاهي مي‌گفتند هم‌چنان كه فردوسي در رزم‌سازي و سعدي در غزل‌سرايي در نخستين پايه‌اند، خيام هم در سرودن رباعي اين مقام را دارد.
بازار رباعيات خيام وقتي گرم شد كه يك شاعر با ذوق انگليسي به نام «فيتز جرالد» تعدادي از رباعيات خيام را در نهايت مهارت به شعر انگليسي درآورد و شاهكاري گرانبها از خود به جا گذاشت. ترجمه‌ي «فيتز جرالد» به قدري زيبا و موزون بود كه به او لقب «خيام انگليسي» را دادند. بعد از اين كار فيتز جرالد، اهل ذوق بسياري از كشورها به ترجمه‌ي رباعيات خيام به زبان‌هاي مختلف مشغول شدند و اين رباعيات هزاران بار در انواع و اقسام كتاب‌هاي كوچك و بزرگ و مصور و غيرمصور به چاپ رسيد و امروزه كمتر كسي در دنيا هست كه از رباعيات خيام بي‌خبر باشد.
سرانجام تعدادي از اروپائيان تصميم گرفتند كه به بررسي رباعيات منسوب به خيام بپردازند و تشخيص دهند كه كدام رباعي‌ها به راستي متعلق به خيام هستند. از جمله اين افراد مي‌توان به «والانتن ژوكونسكي» خاورشناس روسي، «فريدريخ رُزن» دانشمند آلماني و «آرتور كريستين سن» محقق دانماركي اشاره كرد. در كشور خودمان نيز تلاش‌هايي در اين زمينه صورت گرفته است، ولي هنوز هم در مورد بسياري از رباعيات، شك و ترديد وجود دارد. رباعياتي كه نام خيام در آنهاست، معدودند و نمي‌توان مطمئن بود كه حتي آنها هم متعلق به خيام باشند؛ زيرا تعدادي از آنها خطاب به خيام و يا نقل قول از اوست. مانند اين رباعي كه ظاهراً مولانا جلال‌الدين در جواب خيام گفته است:
خيام تنت به خيمه‌اي ماند راست
سلطان روح است و منزلش دار فناست
فرّاش ازل ز بهر ديگر منزل
ويران كند اين خيمه چون سلطان برخاست
يا رباعي ديگري كه مشخص است در آن استناد به قول خيام شده است:
تا بتواني خدمت رندان ميكن
بنياد نماز و روزه ويران مي‌كن
بشنو سخني راست ز خيام اي دوست
مي خور و ره مي زن و احسان مي‌كن
باري، اكنون نخست، به طور اجمالي و به استناد مآخذ معتبر، به اصل رباعي‌سرايي خيام مي‌پردازيم، با مطالعه‌ي متون كهن و قابل اعتبار، به ويژه آنها كه به زمان زندگي خيام نزديك‌ترند، درمي‌يابيم كه او سراينده‌ي رباعياتي است كه حتي در روزگار حيات خودش، بر دل‌ها مي‌نشسته‌اند و بر لب‌ها زمزمه مي‌شده‌اند و حتي گاهي برايش دردسرآفرين بوده‌اند.
اولين كساني كه با ذكر نام گوينده يعني خيام، در آثار خود، رباعياتي آورده‌اند، امام فخر رازي و نجم‌الدين رازي، معروف به «نجم دايه» هستند. امام فخر رازي در رساله‌ي التنبيه علي بعض الاسرار المودعه في بعض سور القرآن العظيم، ضمن بيان مسأله‌ي معاد، رباعي زير را به نام خيام آورده است:
دارنده چو تركيب طبايع آراست
باز از چه سبب فكندش اندر كم و كاست
گرخوب نيامد اين بنا، عين كه راست
ور خوب آمد، خرابي از بهر چراست
نجم دايه نيز در كتاب مرصاد العباد رباعي فوق و رباعي زير را به نام خيام ذكر نموده است:
در دايره‌اي كامدن و رفتن ماست
آن را نه بدايت، نه نهايت پيداست
كس مي‌نزند دمي در اين معني راست
كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست
شيخ نجم‌الدين رازي، با وجود متعصب بودن، به فضل و دانش خيام اشاره نموده و به دانشمندي و حكمت‌‌دانيش اقرار كرده است.
از ديگر مآخذي كه خيام در آنها مورد ستايش فراوان قرار گرفته است، رساله‌ي اعتقادي يكي از پيروان و مؤمنان فرقه‌ي اسماعيليه است كه در آن لقب «صدر كونين» به خيام داده شده است و از فضايل و دانش و بينش او، ستايش شده است. علاوه بر موارد فوق، در آثار بسياري از بزرگان علم و ادب و عرفان ايران، نشانه‌هايي از خيام و سردوه‌هايش مي‌يابيم كه در مجموع برهان قاطعي بر شهرت علمي و فلسفي و همچنين دال بر شهرت او به رباعي‌سرايي هستند.
و در آخر هم اين دو رباعي كه در كتاب تاريخ جهانگشاي جويني و تاريخ گزيده‌ي حمدالله مستوفي آمده است:
«اجزاي پياله كه در هم پيوست
بشكستن آن روا نمي‌دارد مست
چندين سر و پاي نازنين از سر دست
بر مهر كه پيوست و به نام كه شكست.»
«هر ذره كه بر روي زميني بوده است
خورشيد رخي زُهره جبيني بوده است
گَرد از رخ نازنين بآرزم منشان
كان هم رخ و زلف نازنيني بوده است.»

بررسي انديشه‌هاي خيام:

اينك با حصول اطمينان به تعلق رباعيات اصيل به حكيم نيشابور، به تلحيل اجمالي انديشه و فلسفه‌ي او از خلال اين سروده‌هاي ارزشمند و مغتنم مي‌پردازيم. ملاك كار و مرجع استناد در اين تحليل، رباعيات محدود و اصيلي است كه تعلق آنها به خيام مورد تأييد همه‌ي خيام‌شناسان محقق است.
رباعيات خيام در زمينه افكار فلسفي است و زبان اصلي او در خدمت بيان تفكراتش است؛ آن هم نه فيلسوفي كوچك بلكه با تمام شرايطي كه يك فيلسوف بزرگ مي‌طلبد به ميدان آمده است. شناخت پيشينه‌هاي انديشه مهم است و وظيفه محقق آن است كه اين پيشينه‌ها را برجسته و آشكار سازد.
رگ و ريشه‌ي تفكرات فلسفي خيام در نهايت، سر از فلسفه‌ي يوناني درمي‌آورد. قفطي نيز در تاريخ الحكماء به تأسي خيام از فيلسوفان يونان اشاره كرده است.
اما خلط شبهه نشود. فلسفه‌اي كه عمر خيام ارائه مي‌دهد با آن كه آميزه‌اي از فلسفه‌ي يونان است اصالت انديشه‌ي ايراني دارد و خلاف گفته ارنست رنان است كه مي‌گويد «فلسفه‌ي اسلامي همان فلسفه‌ي يوناني است كه به خط عربي نگاشته‌اند». حكيم در رباعي‌ها به فلسفه‌ي افلاطون نزديك مي‌شود اما نه به نظام اشراقي او بل به سياست، اخلاق و فضائل انساني‌اش. فلسفه افلاطون در اوج پايگاهش با سياست مي‌پيوندد و عمر خيام از اين مقام است كه بر فلسفه‌ي حكومت مي‌نگرد و به اجراي آن سفارش مي‌كند. تأثير خيام از دموكريت و اپيكور نيز كم نبوده است اما آنچه از مقدمه‌ي ابن‌قفطي مستفاد مي‌شود نظرگاه حكيم در توجيه و اجراي قواعد يوناني، كتاب‌ها يا رساله‌هايي همچون جمهوري، قوانين، تيمائوس (جهان و انسان) پروتاگوراس (سوفيست) پولتيتكيوس (سياست) تئه‌تتوس (شناخت) فايدروس (عشق و زيبايي) از افلاطون است. از سويي وي فلسفه‌ي ارسطو را تا حد ابن‌سينا تأييد مي‌كند و به آثار جالينوس، اقليدس و بطلميوس احاطه كامل دارد. با مطالعه‌ي اوضاع و شواهد تاريخي آن روزگار به قرايني دست مي‌يابيم كه به قول آقاي فولادوند نتيجه مي‌گيريم كه «مسلماً كتاب التحقيق ماللهند بيروني و رواج فلسفه‌ي يوناني به خصوص افكار افلاطون و فيثاغورث و انتشار اشعار ابوالعلاء معري شاعر نابيناي عرب و يادآوري‌هاي فردوسي از گذشته‌ي دردناك و پرشكوه شاهان ايراني و حتي پاره‌اي از قسمت‌هاي قرآن و تورات (جامعه‌ي سليمان) در پيدايش اين جهان‌بيني خاص مدخليت داشته‌اند.
اما با وجود همه‌ي تأثيراتي كه وي از فلسفه‌ي يونان و به خصوص افلاطون پذيرفته است وي حركتي كاملاً خلاف آنچه توصيه مي‌كند انجام داده است. افلاطون شعر را نوعي هذيان مي‌داند و شاعر را كسي مي‌داند كه آشفته و پريشان است و اينها را ناشي از ديوانگي و جنون برمي‌شمرد اما در عين حال ديوانگي را نوعي نعمت الهي مي‌داند. افلاطون شاعران را بي‌دانش مي‌شمرد و به زعم وي شاعر نمي‌تواند حكمي راستين درباره‌ي گفته‌هاي خود را ابراز كند و آنها را بسنجد و مورد نقد و بررسي قرار دهد زيرا شاعر در حالت وجد و شور سخن مي‌گويد و بر آنچه مي‌گويد وقوف ندارد با اين همه خيام درست در نقطه‌ي مقابل وي براي بيان افكار فلسفي خود شعر را برمي‌گزيند مضاميني كه خيام در اشعار خود مي‌پرورد مضاميني هستند كه درونمايه‌ي جان هر انساني كه اندك خرد و تمييزي داشته باشد دغدغه ايجاد مي‌كند و به نوعي مي‌توان گفت كاملاً انساني هستند كه هر كس به هنگام تفكر درباره‌ي سرنوشت خود و دنياي پيرامون خود از خود سؤال كند و از آنجا كه جواب قانع‌كننده‌اي نمي‌يابد در درونش غلغله بر پا مي‌شود و او را در غم و اندوه مي‌برد.
يكي از ويژگي‌هاي فلسفي در سخن خيام «واقع‌گرايي» اوست و اينكه او «زندگي را شيرين و دل‌انگيز مي‌داند». خيام مي‌داند و مي‌گويد كه اين ما هستيم كه شرايط شادماني يا غم را براي خود فراهم مي‌كنيم. به عبارت بهتر هرچه پيش مي‌آيد، از خود ماست:
ماييم كه اصل شادي و كان غميم
سرمايه‌ي داديم و نهاد ستميم
پستيم و بلنديم و تماميم و كميم
آيينه‌ي زنگ خورده و جام جميم
پيداست كه او با اصل قرار دادن خود ما
دست‌كم در شيوه‌ي زيستن ضمن خط بطلان كشيدن بر ادعاي برخي كه او را جبري محض مي‌دانند ما را به انتخاب احسن دعوت مي‌كند. خيام، فناپذيري و بي‌اعتباري دنيا و گذرا بودن عمر را همچون يك واقعيت غيرقابل تغيير مي‌پذيرد؛ دچار يأس و نوميدي نمي‌شود، بلكه با ديدگاهي خوش‌بينانه، صلاي مبارزه با غم و استقبال از شادماني سر مي‌دهد:
شادي بطلب كه حاصل عمر دمي است
هر ذره زخاك كيقبادي و جمعي است
احوال جهان و عمر فاني و وجود
خوابي و خيالي و فريبي و دمي
شاعر فرزانه، با بينشي منطقي، عزم خود را جزم مي‌كند تا از فرصت ناپايدار و بي‌بديل موجود، نهايت بهره را برگيرد؛ زيرا مي‌داند كه تنها حقيقت ملموس و معتبر، «حال» است و «گذشته» و «آينده» به هيچ روي در اختيار كسي نيستند و نيز خوب دريافته‌ است كه انديشيدن به گذشته‌ي از دست رفته و آينده‌ي نيامده و تضمين نشده، نتيجه‌اي جز خراب كردن «حال» و بر باد دادن عمر ندارد، بنابراين مي‌گويد:
از دي كه گذشت هيچ از او ياد مكن
فردا كه نيامده است فرياد مكن
از نامده و گذشته بنياد مكن
حالي خوش باش و عمر بر باد مكن
فلسفه‌ي اپيكوري خيام، برخلاف تصور برخي از مردم، با لااباليگيري و گريز از مسووليت و به يك سو نهادن تجسس علمي همسويي ندارد؛ بلكه بر عكس، آثار و خدمات علمي او، نشانه‌ي آن هستند كه وي پرهيز از غم‌هاي بيهوده و خودخوري‌هاي كاهنده را براي داشتن جسم سالمي مي‌خواهد كه عقل سالمي در آن مجال جولان يابد. عقلي كه
دست كم درباره‌ي هويت بشري خود در اين غم آشيان جوياي دانستن باشد:
دشمن به غلط گفت كه من فلسفيم
ايزد داند كه آنچه او گفت نيم
ليكن چو در اين غم آشيان آمده‌ام
آخر كم از آن كه من بدانم كه كيم
اگر مي‌بينيم كه خيام با وسواس بي‌سابقه بر غنيمت شمردن دم تأكيد مي‌كند و نمي‌خواهد كه عمر گرامي را به هيچ ببازد، به اين دليل است كه مي‌خواهد با شاد زيستن زمينه‌ي باروري استعداد و هوش فطري خويش را در جهت خلاقيت‌هاي علمي فراهم سازد. شاهد اين مدعا، سخن خود اوست كه مي‌گويد:
تركيب طبايع چو به كام تو دمي است
رو شاد بزي اگرچه بر تو ستمي است
با اهل خرد باش كه اصل تن تو
گردي و شراري و نسيمي و نمي است
و بار ديگر، در مورد عالم زيستن خود، عمري فكر كردن و فهم اسرار و رموز دنيا چنين مي‌گويد:
هرگز دل من ز علم محروم نشد
كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد
هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز
معلومم شد كه هيچ معلوم نشد
تفكر طولاني هفتاد و دو ساله و رسيدن به جايي كه علي‌‌رغم دانسته‌ها و يافته‌هاي فراوان علمي به انبوه مجهولات و معماهاي نگشوده‌اي مي‌انديشد كه او را احاطه كرده‌اند، خود، گواه پايه‌ي بلند دانش و بينش اوست.
نكته‌ي ديگري كه در نگرش فلسفي خيام برجسته مي‌نمايد، هشدارهاي مكرر اوست نسبت به رعايت حال خشت، كوزه، سبزه، لاله و ... تكرار گوشزدهاي مداوم او به اين دليل است كه هر يك از موارد فوق، حاصل دگرگوني وجود ماهرويي سيمين عذار، جواني سروبالا و يا پادشاه و وزيري صاحب جلال است:
خاكي كه به زير پاي هر ناداني است
زلفين بتي و ابروي جاناني است
هر خشت كه بر كنگره‌ي ايواني است
انگشت وزيري و سر سلطاني است
خيام در اين دسته از رباعيات، نه تنها با ديدگاهي واقع‌گرايانه، فناپذيري انسان و جهان را يادآوري مي‌كند و مورد تأكيد قرار مي‌دهد، بلكه به يك اصل مهم و جديد علمي نيز اشاره مي‌كند؛ اصلي كه مطابق آن عناصر موجود، بيشي و كمي نمي‌پذيرند و تنها تغيير و تبديل مي‌نمايند. به عبارت ديگر اصل بقاي عناصر. به اين ترتيب حكيم نيشابور، قرن‌ها پيش، با بياني شاعرانه و به ظاهر قلندرانه، اين واقعيت مهم علمي را كه دنياي غرب در دوران اخير مدعي رسيدن به آن و اثبات آن است، به جهان عرضه كرده است.
نكته‌ي شاخص و عالمانه‌ي ديگري كه گوياي سلطه‌ي خيام بر دانش و دليل فراخي انديشه‌ي اوست، اذعان اين امر است كه انسان با همه‌ي عظمتش، تنها جزئي از آفرينش است، نه كل آن:
يك قطره‌ي آب بود با دريا شد
يك ذره‌ي خاك بود با زمين يكتا شد
آمد شدن تو اندرين عالم چيست
آمد مگسي پديد و ناپيدا شد

 

 

فلسفه خيام هيچ‌وقت تازگي خود را از دست نخواهد :

 

داد. چون اين ترانه‌هاي در ظاهر كوچك ولي پر مغز تمام مسائل مهم و تاريك فلسفي راكه در ادوار مختلف انسان را سرگردان كرده و افكاري را كه جبراً باو تحميل شده واسراري را كه برايش لاينحل مانده مطرح مي‌كند. خيام ترجمان اين شكنجه‌هاي روحيشده: فريادهاي او انعكاس دردها، اضطراب‌ها، ترس‌ها، اميدها و يأس‌هاي ميليون‌ها نسلبشر است كه پي در پي فكر آن‌ها را عذاب داده است. خيام سعي مي‌كند در ترانه‌هايخودش با زبان و سبك غريبي همة اين مشكلات، معماها و مجهولات را آشكارا و بي پرده حل بكند.او زير خنده‌هاي عصباني و رعشه‌آور، مسائل ديني و فلسفي را بيانمي‌كند، بعد راه حل محسوس و عقلي برايش مي‌جويد. بطور مختصر، ترانه‌هاي خيام

آئينه‌اي است كه هر كس ولو بي قيد و لاابالي هم باشد يك تكه از افكار، يك قسمت از

يأس‌هاي خود را در آن مي‌بيند و تكان مي‌خورد. ازين رباعيات يك مذهب فلسفي مستفاد

مي‌شود كه امروزه طرف توجه علماي طبيعي است و شراب گس و تلخ مزه خيام هر چه كهنه‌تر

مي‌شود بر گيرنده‌گيش مي‌افزايد.به هيمن جهت ترانه‌هاي او در همه جاي

دنيا و در محيط‌هاي گوناگون و بن نژادهاي مختلف طرف توجه شده. هر كدام از افكار

خيام را جداگانه مي‌شود نزد شعرا و فلاسفه بزرگ پيدا كرد. ولي روي‌هم‌رفته هيچ‌كدام

از آن‌ها را نمي‌شود با خيام سنجيد و خيام در سبك خودش از اغلب آن‌ها جلو افتاده.

قيافة متين خيام او را بيش از همه چيز يك فيلسوف و شاعر بزرگ همدوش لوكرس، اپيكور،

گوته، شكسپير و شوپن‌آور معرفي مي‌كند. اكنون براي اين‌كه طرز فكر و فلسفة گويندة

رباعيات را پيدا بكنيم و بشناسيم ناگزيريم كه افكار و فلسفة او را چنانكه از

رباعياتش مستفاد مي‌شود بيرون بياوريم، زيرا جز اين وسيله ديگري در دسترس ما نيست و

زندگي داخلي و خارجي او، اشخاصي كه با آن‌ها رابطه داشته، محيط و طرز زندگي، تأثير

موروثي، فلسفه‌اي كه تعفيب مي‌كرده و تربيت علمي و فلسفي او به ما مجهول است. اگر

چه يك مشت آثار علمي، فلسفي و ادبي از خيام به يادگار مانده ولي هيچ‌كدام از آن‌ها

نمي‌تواند ما را در اين كاوش راهنمائي بكند. چون تنها رباعيات، افكار نهاني و

خفاياي قلب خيام را ظاهر مي‌سازد در صورتي‌كه كتاب‌هائي كه به مقتضاي وقت و

محيط يا به دستور ديگران نوشته حتي به وي تملق و تظاهر از آن‌ها استشمام مي‌شود و

كاملا فلسفة او را آشكار نمي‌كند. به اولين فكري كه در رباعيات خيام برمي‌خوريم اين

است كه گوينده با نهايت جرئت و بدون پروا با منطق بي‌رحم خودش هيچ سستي، هيچ يك از

بدبختي‌هاي فكري معاصرين و فلسفه دستوري و مذهبي آن‌ها را قبول ندارد، و به تمام

ادعاها و گفته‌هاي آن‌ها پشت پا مي‌زند. در كتاب «اخبارالعلمإ باخبارالحكمإ» كه در

سنه 646 تأليف شده راجع به اشعار خيام اين طور مي‌نويسد: « . . . باطن آن اشعار

براي شريعت مارهاي گزنده و سلسله زنجيرهاي ضلال بود.و وقتي‌كه مردم او را

در دين خود تعبيب كردند و مكنون خاطر او را ظاهر ساختند، از كشته شدن ترسيد و عنان

زبان و قلم خود را باز كشيد و به زيارت حج رفت . . . و اسرار ناپاك اظهار نمود . .

. و او را اشعار مشهور است كه خفاياي قلب او در زير پرده‌هاي آن ظاهر مي‌گردد و

كدورت باطن او جوهر قصدش را تيرگي مي‌دهد.» پس خيام بايد يك انديشه خاص و سليقه

فلسفي مخصوصي راجع به كائنات داشته باشد. حال ببينيم طرز فكر او چه بوده: براي

خواننده شكي باقي نمي‌ماند كه گويندة رباعيات تمام مسائل ديني را با تمسخر نگريسته

و از روي تحقير به علمإ و فقهائي كه از آنچه خودشان نمي‌دانند دم مي‌زنند حمله

مي‌كند. اين شورش روح آريائي را بر ضد اعتقادات سامي نشان مي‌دهد و يا انتقام خيام

از محيط پست و متعصبي بوده كه از افكار مردمانش بيزار بوده. واضح است فيلسوفي مانند

خيام كه فكر آزاد و خرده بين داشته نمي‌توانسته كوركورانه زير بار احكام تعبدي،

جعلي، جبري و بي منطق فقهاي زمان خودش برود و به افسانه‌هاي پوسيده و دام‌هاي

خربگيري آن‌ها ايمان بياورد. زيرا دين عبارتست از مجموع احكام جبري و تكليفاتي كه

اطاعت آن بي چون و جرا بر همه واجب است و در مبادي آن ذره‌اي شك و شبهه نمي‌شود

بخود راه داد و يكدسته نگاهبان از آن احكام استفاده كرده مردم عوام را اسباب دست

خودشان مي نمايند. ولي خيام همة اين مسائل واجب الرعاية مذهبي را با لحن تمسخرآميز

و بي‌اعتقاد تلقي كرده و خواسته منفرداً از روي عمل و علل پي به معمول و معلول

ببرد و مسائل مهم مرگ و زندگي را بطرز مثبت از

روي منطق و محسوسات و مشاهدات و جريان مادي زندگي حل بنمايد، ازين رو تماشاچي

بي‌طرف حوادث دهر مي‌شود. خيام مانند اغلب علماي آن زمان به قلب و احساسات خودش

اكتفا نمي‌كند، بلكه مانند يك دانشمند به تمام معني آنچه را كه در طي مشاهدات و

منطق خود بدست مي‌آورد مي‌گويد. معلوم است امروزه اگر كسي بطلان افسانه‌هاي مذهبي

را ثابت بنمايد چندان كار مهمي نكرده است، زيرا از روي علوم خود به خود باطل شده

است. ولي اگر زمان و محيط متعصب خيام را در نظر بياوريم، كار او بي‌اندازه مقام او

را بالا مي‌برد. اگر چه خيام در كتاب‌هاي علمي و فلسفي خودش كه بنا بدستور و خواهش

بزرگان زمان خود نوشته، رويه كتمان و تقيه را از دست نداده و ظاهراً جنبة بي‌طرف

بخود مي‌گيرد، ولي در خلال نوشته‌هاي او مي‌شود بعضي مطالب علمي كه از دستش دررفته

ملاحظه نمود. مثلا در «نوروزنامه» مي‌گويد:«به فرمان ايزد تعالي

حال‌هاي عالم ديگرگون گشت، و چيزهاء نو پديد آمد. مانند آنك در خور عالم و گردش

بود.» آيا از جملة آخر، فرمول معروف Adaptation du milieu استنباط نمي‌شود؟ زيرا او

منكر است كه خدا موجودات را جدا جدا خلق كرده و معتقد است كه آن‌ها به فراخور گردش

عالم با محيط توافق پيدا كرده‌اند. اين قاعدة علمي كه در اروپا ولوله انداخت آيا

خيام در 800 سال پيش بفراست دريافته و حدس زده است؟ در همين كتابنوشته: «و

ايزد تعالي آفتاب را از نور بيافريد و آسمان‌ها و زمين‌ها را بدو پرورش داد.» پس

اين نشان مي‌دهد كه علاوه بر فيلسوف و شاعر ما با يكنفر عالم طبيعي سر و كار داريم.

ولي در ترانه‌هاي خودش خيام اين كتمان و تقيه را كنار گذاشته. زيرا درين ترانه‌ها

كه زخم روحي او بوده به هيچ وجه زير بار كرم خوردة اصول و قوانين محيط خودش

نمي‌رود، بلكه برعكس از روي منطق همة مسخره‌هاي افكار آنان را بيرون مي آورد. جنگ

خيام با خرافات و موهومات محيط خودش رد سرتاسر ترانه‌هاي او آشكار است و تمام

زهرخنده‌هاي او شامل حال زهاد و فقها و الهيون مي‌شود و به قدري با استادي و

زبردستي دماغ آن‌ها را مي‌مالاند كه نظيرش ديده نشده;خيام همة مسائل ماورإ مرگ را با لحن

تمسخر آميز و مشكوك و بطور نقل قول با «گويند» شروع مي‌كند: گويند: «بهشت و حور عين

خواهد بود . . .گويند مرا: «بهشت با حور خوش است . . .گويند مرا كه:

«دوزخي باشد مست . . .در زماني كه انسان را آينة جمال الهي و مقصود آفرينش

تصور مي‌كرده‌اند و همة افسانه‌هاي بشر دور او درست شده بود كه ستاره‌هاي آسمان

براي نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمين و زمان و بهشت و دوزخ براي خاطر او برپا

شده و انسان دنياي كهين و نمونه و نمايندة جهان مهين بوده چنانكه بابا افضل

مي‌گويد: افلاك و عناصر و نبات و حيوان، عكسي ز وجود روشن كامل ماست. خيام با منطق

مادي و علمي خودش انسان را جام جم نمي‌داند.پيدايش و مرگ او را همانقدر

بي‌اهميت مي‌داند كه وجود و مرگ يك مگس: آمد شدن تو اندرين عام چيست؟ آمد مگسي پديد

و ناپيدا شد!حال ببينيم در مقابل نفي و انكار مسخره‌آلودي كه از عقايد فقها و

علما مي‌كند خودش نيز راه حلي براي مسائل ماورإ طبيعي پيدا كرده؟ در نتيجة مشاهدات

و تحقيقات خودش خيام به اين مطلب بر مي‌خورد كه فهم بشر محدود است. از كجا مي‌آئيم

و به كجا مي‌رويم؟ كسي نمي‌داند، و آن‌هائي كه صورت حق‌بجانب به خود مي‌گيرند و در

اطراف اين قضايا بحث مي‌نمايند جز ياوه سرائي كاري نمي‌كنند؛ خودشان و ديگران را

گول مي‌زنند.هيچ ‌كس به اسرار ازل پي نبرده و نخواهد برد و يا

اصلا اسراري نيست و اگر هست در زندگي ما تأثيري ندارد، مثلا جهان چه محدث و چه قديم

باشد آيا به چه درد ما خواهد خورد؟ چون من رفتم، جهان محدث چه قديم.تا كي ز

حديث پنج و چار اي ساقي؟ بما چه كه وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر

بگذرانيم؟ پس به اميد و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نكنيم، آنچه

گفته‌اند و به هم بافته‌اند افسانة محض مي‌باشد، معماي كائنات نه بوسيلة علم و نه

بدستياري دين هرگز حل نخواهد شد و به هيچ حقيقتي نرسيده‌ايم.در ورإ اين زميني كه

رويش زندگي مي‌كنيم نه سعادتي هست و نه عقوبتي.گذشته و آينده دو عدم است و ما

بين دو نيستي كه سرحد دو دنياست دمي را كه زنده‌ايم دريابيم! استفاده بكنيم و در

استفاده شتاب بكنيم. به عقيدة خيام كنار كشتزارهاي سبز و خرم، پرتو مهتاب كه در جام

شراب ارغواني هزاران سايه منعكس مي‌كند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقيان ماهرو، گل‌هاي

نوشكفته، يگانه حقيقت زندگي است كه مانند كابوس هولناكي مي‌گذرد. امروز را خوش

باشيم، فردا را كسي نديده. اين تنها آرزوي زندگي است: حالي خوش باش زانكه مقصود

اينست.در مقابل حقايق محسوس و مادي يك حقيقت بزرگتر را خيام معتقد است، و آن

وجود شر و بدي است كه بر خير و خوشي مي‌چربد. گويا فكر جبري خيام بيشتر در اثر علم نجوم و

فلسفة مادي او پيدا شده. تأثير تربيت علمي او روي نشو و نماي فلسفيش كاملا آشكار

است. به عقيدة خيام طبيعت كور و كر گردش خود را مداومت مي‌دهد. آسمان تهي است و به

فرياد كسي نمي‌رسد: با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل، چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر

است!چرخ ناتوان و بي‌اراده است. اگر قدرت داشت خودش را از گردش بازمي‌داشت:

در گردش خود اگر مرا دست بدي، خود را برهاندمي ز سرگرداني. بر طبق عقايد نجومي

آن زمان خيام چرخ را محكوم مي‌كند و احساس سخت قوانين تغيير ناپذير اجرام فلكي را

كه در حركت هستند مجسم مي‌نمايد.و اين در نتيجة مطالعة دقيق ستاره‌ها و

قوانين منظم آن‌هاست كه زندگي ما را در تحت تأثير قوانين خشن گردش افلاك دانسته،

ولي به قضا و قدر مذهبي اعتقاد نداشته زير كه بر عليه سرنوشت شورش مي‌‌كند و ازين

لحاظ بدبيني در او توليد مي‌شود. شكايت او اغلب از گردش چرخ و افلاك است نه از خدا.

و بالاخره خيام معتقد مي‌شود كه همة كواكب نحس هستند و كوكب سعد وجود ندارد: افلاك

كه جز غم نفزايند دگر . . .در نوروزنامه بطور نقل قول مي‌نويسد «. .

. و چنين گفته‌اند كه هر نيك و بدي كه از تأثير كواكب سياره بر زمين آيد، به تقدير

و ارادت باريتعالي، و به شخصي پيوندد، بدين اوتار و قسي گذرد.» نظامي عروضي در ضمن

حكايتي كه از خيام مي‌آورد مي‌؛ويد كه ملكشاه از خيام درخواست مي‌كند كه پيشگوئي

بكند هوا براي شكار مناسب است يا نه و خيام از روي علم نيور نيوار Meterologie

پيشگويي صحيح مي‌كند بعد مي‌افزايد: «اگر چه حكم حجه‌الحق عمر بديدم، اما نديدم او

را در احكام نجوم هيچ اعتقادي.» در رباعي ديگر علت پيدايش را در تحت تأثير چهار

عنصر و هفت سياره دانسته:اي آنكه نتيجة چهار و هفتي، وز هفت و چهار دايم

اندر تفتي.چنانكه سابق گذشت بدبيني خيام از سن جوانيش وجود داشت و

اين بدبيني هيچ‌وقت گريبان او را ول نكرده. يكي از اختصاصات فكر خيام است كه پيوسته

با غم و اندوه و نيستي و مرگ آغشته است و در همان حال كه دعوت به خوشي و شادي

مي‌نمايد لفظ خوشي در گلو گير مي‌كند. زيرا در همين دم با هزاران نكته و اشاره هيكل

مرگ، كفن، قبرستان ونيستي خيلي قوي‌تر از مجلس كيف و عيش جلو انسان مجسم مي‌شود و

آن خوشي يكدم را از بين مي‌برد. طبيعت بي‌اعتنا و سخت كار خود را انجام مي‌دهد. يك

دايه خونخوار و ديوانه است كه ا

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

شاعران و نثر نويسان پارسي گوي قرن هفتم و هشتم


شاعران و نثر نويسان پارسي گوي قرن هفتم و هشتم

 

مقدمه

عده اي از شاعران پارسي گوي از بازماندگان دوران قبل از حمله مغول هستند و يا از كساني كه در دوره مغول مي زيستند. دسته ديگر در دوران مغول در دستگاه امارتهاي كوچك يا خاندانهاي بزرگ زندگي مي كردند و يا در خانقاههاي متصوفه زير دست مشايخ بزرگ ايران و خارج ايارن بودند.

آخرين دسته كساني هستند كه در بين حكومت ايلخانان و حمله تيمور در خدمت ملوك الطوائف ايران و نواحي مجاور بودند.

ايران در دوره مغول: در اين دوهر ادبيات حيرت انگيز و بزرگي از ايرانيان بوجود آمد. جنوب ايران كمتر از ممالك شمالي و مركزي و غربي دچار خسارت شد.

انهدام مؤسسات ديني:

هر چند به واسطه قتل عام فضلا طلاب و انهدام مدارس و مساجد و كتابخانه ها دچار اختلال و پريشاني شد وليكن آسيب بعضي كمتر بود. مغولان بت پرست به فلسفه و حكمت توجهي نداشتند وليكن نسبت به مدايح شعرا بي اعتنا نبودند. در اين دوره مورخين در جه اول در زبان فارسي به ظهور رسيدند.

شعرا و صوفيه عصر ايلخانان:

در اين دوره دو نفر از شاعران كه درجه بالاتر از بقيه بودند:

  1. جلال الدين روحي
  2. سعدي شيرازي

بسياري از ادبا و كسانيكه ادبيات ايران را در هند مطالعه كردند مرتبتي بالا داشتند و مقام آنها را بعد از مولوي و سعدي قرار مي دهند. امير خسرو دهلوي حسن دهلوي بدر چاچي كه هر سه در هندوستان بودند. در اين ميان چند تن از شعراي ايران كه در ايران نشود نما يافتند و بعد كرم و سخاوت پادشاهان مغول در دهلي آنها را جلب كرد از ايران مهاجرت كردند به اميد آنكه بضاعت ادبي آنها در هند خريدار داشته باشد.

مرحوم شيلي نعماني(شعر الحجم) به زبان اردو:

بر شرح احوال شعراي ايران از فردوسي تا حافظ و چند صفحه از امير خسرو و حسن دهلوي نگاشته است. اما با اينكه ادبيات فارسي كه در هند به ظهور رسيده به طور كلي آن لطف را كه در كلام ايرانيان اصلي است ناقد مي باشد.

در ابتدا به ذكر نام چند شاعر معروف و شرح احوال آنها و سپس ديگران اشاره مي كنيم:

امير خسرو دهلوي:

از شاگردان شيخ بزرگ نظام الدين اوليا بود. در موسيقي نيز همچون شعر معروف بود. ترك نژاد بوده و در ولايتي در هندوستان تولد يافت. در زمان حياتش از پنج پادشاه نوازشها ديد. دولتشاه معتقد بود كه قريب يك كرور بيت بنظم در آورده. از آثار او «كتاب ليلي و مجنون» «مرگ مادر و برادر»مرثيه گفتند و ابياتي خطاب به دخترش عفيفه.

 

بدر چاچي:

در هندوستان شهرتي بسيار داشت و در ايران غير معروف مي باشد. از شعراي ماوراء النهر است و در شهر چاچ كه امروزه به شهر جديد تاشكند تبديل يافته است. كلام او به اشكال معروف است در تمام اشعار فارسي از قلم شعراي ترك نژاد يا تحت حمايت تركان عموميت دارد.

 

حافظ شيرازي:

شمس الدين محمد شيرازي ملقب به لسان الغيب و ملتخص به حافظ. اوايل قرن هشتم بوده. نزد علماي بزرگ از جمله قوام الدين عبدالله در علوم به مقامي رفيع رسيد. شاه شيخ ابواسحاق اينجو را به القاب«جمال چهره اسلام» «سپهر عام و حيا» مي شود.

ديوان حافظ كه يك ديوان عرفاني هست كه محور جهان بيني عرفاني«وحدت وجود» است. مسئله ديگر وحدت تجلي است يعني جهان با يك تجلي حق بوجود امده و مسئله ديگر راز خلقت جهان .

 

اگر چه باد فرحبخش و باد گلبيز است به بانگ چنگ مخور كه محتسب تيز است

صراحي و حريفي گرت به چنگ افتد به عقل نوش كه ايام فتنه انگيز است

در آستين مرقع پياله پنهان كن كه همچو چشم صراحي زمانه خون ريز است

زرنگ باده بشوييم خرقه ها در اشك كه موسوم ورع و روزگار پرهيز است.

 

مولوي:

مولانا جلال الدين بلخي يكي از بزرگترين شاعران ايران از حيث بلندي افكار شور انگيزي اشعار و مقدار شعر لقبش در دوران حيات مولانا بوده و قرنها بعد مولوي با نامهاي «مولوي روم» «مولوي رومي» شهرت يافته و در بعضي از اشعارش تخلص خاموش خوش ديده مي شود. در سال 604 در بلخ متولد شد آشنايي او با شمس تبريزي صلاح الدين زركوب حسام الدين چلپي باعث شد تا بخشي از سروده هاي خود را به نام شمس الدين تبريزي و 70 غزل از غزلهايش را با نام صلاح الدين زركوب و حسام الدين باعث پيدايش يكي از بزرگترين آثار ذوق و انديشه بشري به نام معنوي گردد. پس از مرگ مولانا او را در كنار پدر به خاك سپردند. بر سر تربت او بارگاهي است كه به «قبله خضراء» شهرت دارد.

آثار مولوي:

«مثنوي معنوي» «غزليات شمس تبريزي» «رباعيات» «فيه مافيه» «مكاتيب» «مجالس شعر»

 

عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل

علت عاشق از علتها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست

هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل باشم از آن

گرچه تفسير قلم روشنگر است ليك عشق بي زان روشن تر است.

 

سعدي:

شرف الدين مصلح شيرازي ملقب به ملك الكلام واضح المتكلمين در حدود سال 606 هجري عمر خود را به سرودن غزلها. قصائد. تأليفات. رسالات مختلف. وعظ و تذكير مي گذراند. از ميان آثار منظوم او گذشته از غزليات و قصائد مثنوي مشهور وي است كه به سعدي ناومه و بوستان شهرت دارد. در اخلاق و تربيت و وعظ و در ده باب تنظيم شده: «عدل» «احسان» «عشق» «تواضع» «رضا» «ذكر» «تربيت» «شكر» «توبه» «مناجات»و «ختم كتاب » در نثر گلستان داراي يك ديباچه و هشت باب:

باب اول «سيرت پادشاهان» باب دوم« اخلاق درويشان» باب سوم« فضيلت و قناعت» باب چهارم: «فوائد خاموشي» باب پنجم: « عشق جواني» باب ششم :« ضعف و پيري» باب هفتم:«تربيت» باب هشتم: « آداب صحبت».

مقبره او به جهت انتساب او به تكيه سعديه معروف است. سبك او روان و لطف و سادگي و شيوايي و انسجام و فصاحت و فريبندگي الفاظ در اشعارش است.

كليات سعدي از نظم و نثر شامل نه هزار بيت مي شود.

همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد دگر روند و آيندو تو همچنان كه هستي

چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن تو چو روي باز كردي در ماجرا ببستي

نظري به دوستان كن كه هزار بار از آن به كه تهيتي نويسي و هديتي فرستي

 

خواجوي كرماني:

ابو العطا كمال الدين متخلص خواجو المرشدي كرماني و ملقب به نخلبند از شعراي بزرگ قرن 8 به دليل انتساب به فرقه مرشديه (از پيروان شيخ مرشد ابوالحق كازروني) اين نسبت را براي او حاج خليفه آورده است.

در سال 689 ه.ق در كرمان متولد شد. با خواجه حافظ معاشرت داشت و در منظومه «كمال نامه» 744 از پسر خود مجيد الدين ابو سعيد علي نام مي برد.

آثار او:

  1. مثنويات: سام نامه منظومه اي حماسي و عشقي به تقليد از شاهنامه فردوسي كه 4500 بيت به دست آمده بنام مجيد الدين وزير.
  2. مثنوي عاشقانه: داستان عشق همايون و هما در سال 732 در 4407 بيت در بغداد سرود بنام ابو سعيد وزيرش.
  3. گل و نوروز: براي نظيره سازي در برابر خسرو وشيرين نظامي به سال 742 در 5302 بيت.
  4. روضه الانوار: به پيروي از منظومه مخزن الاسرار نظامي بيش از دو هزار بيت در بيست مقاله و هر مقاله در يك مقدمه و يك حكايت و استنتاج كه مباحثي از اخلاق و عرفان را مطرح كرده و در سال 743 هجري به اتمام رسيد.
  5. كمال نامه: منظومه اي عرفاني در 12 باب بر وزن سيد العباد سنايي مشتمل بر خطابه هايي با عناصر ارواح و عقول در يكهزار و هشتصدو چهل و نه بيت به نام شيخ مرشدالدين و به اسم ابواسحق اينجو.
  6. گوهر نامه: در يك هزار بيت به نام امير مبارزالدين به سال 746.

تاريخ وفات وي به سال 750 در كرمان بوده و قبرش در تنگه ا… اكبر شيراز نزديك دروازه قرآن.

 

عبيد زاكاني:

خواجه نظام الدين عبيد ا… قزويني معروف به عبيد زاكاني از خاندان زاكانيان قزوين .

وي شاعري طنز پرداز و نويسنده اي آگاهع بود در اوايل قرن هشتم هجري. اهميت او در داشتن روش انتقادي و بيان مفاسد اجتماعي به طريق هزل و شوخي در آثار منظوم و منثور است. كليات عبيد زاكاني شامل منظومه ها و رساله هاي منثور است در ميان آنها اشعاري از قصيده و غزل موجود است و منظومه انتقادي موش و گربه و مثنوي عشاق نامه و رساله هاي اخلاق الاشراف. ده فصل. دلگشا . صد پند.

وفات وي بين سالهاي 772-768

 

 

 

فخر الدين عراقي:

فخر الدين ابارهيم همداني متخلص به عراقي شاعر و عارف قرن هفتم در سال 610 در دهي به نام كمجان در بيرون شهر همدان بدنيا آمد. از خصوصيات عراقي رفتار محبت انگيز و بي ريا. ادب و نزاكت و فروتني و مهرباني اوست.

بهاءالدين ذكريا. بابا كمنال جندي. معين الدين پروانه مجذوب او و اشعارش گشتند. وي در مصر سمت پيشواي مشايخ متصوفه مصر را داشت. وفات وي سال 688 در دمش بود. سفرهاي او به هندوستان. سفر حج. روم. مصر.

آثار عراقي:

ديوان اسعار: «غزل» «قصيده» «قطعه» «ترجيح بند» «تركيب بند» و «رباعي» است در 4515 بيت و عشاقنامه با 5568 بيت.

در سبك او صداقت و هيجانات وجود دارد. داراي الفاظ معمولي و كلمات ساده و گاهي كلمات عربي بكار رفته است.

 

سراج سگزي:

از شعراي معروف قرن هفتم هندوستان در سيستان مقيم بوده و پس از كشته شدن شاه از آنجا گريخت.

ديوان وي شامل 5000 بيت و در سبك قصيده خراساني توانمند بود.

 

 

سعد الدين سعيد هروي:

از شعراي دربار مغول. ابتدا مداح وزير خراسان خواجه عزالدين فريومدي بود وبعد به دربار مغول راه يافت و مداح غازان خان والجايتو بود. قصايدي به سبك شعراي عراقي مي سرود ولي ديوان او در دست نيست و از اشعار او چند قصيده مانده است.

 

خواجه حكيم عميد الدين لوبكي:

از مردمانقصبه لوبك از توابع سنام در هندوستان. در سال601 متولد شد. در زمان سلطان نصير الدين محمدبن بلبن معروف به خان و مشهور به قاآن ملك و مداح ناصرالدين محمودشاه از سلاطين دهلي بود. اشعار وي را در فرهنگها شباهد لغات بسيار آورده اند. قصيده را به سبك شعراي آذربايجان مي سرود و در شعر عميد تخلص مي كرد. ديوان وي نمانده ولي بعضي از قصايد او در دست است.

 

زرتشت بهرام بن پژدو:

از زرتشتيان مقيم هندوستان. رواياتي را كه در ميان زرتشتيان راجع به زندگي زرتشت پيامبر را به نامزراتشتنامه بحر متقارب به نظم آورده و همچنين كتاب ارداويرافنامه از متون پهلوي به نظم آورده.

 

اوحدالدين حامدبن ابيالفخر كرماني:

از عرفاي مشهور قرن7 و از مريدان شيخ راكنالدين سجاسي و با شمس تبريزي معاشرت داشته. فخر الدين عراقي. اوحدي مراغه و سيد حسين از شاگردان او بوده اند.

رباعيات وي در تصرف و به اسم عمر خيام معروف است و همينطور مثنوي مصباح الارواح را سرود كه يكي از بهترين منظومات عرفاني ايران است و داراي 118 بيت.

 

عمري اصفهاني:

متخلص به قمر و معروف به نظام اصفهاني(قاضي نظام الدين) از شعراي عراق قرن هفتم در اصفهان مي زيسته قصيده را به سبك عراقي با الفاظ و معاني دقيق گفتند. در سرودن اشعار مامع توانا بوده و ديوان او شامل 4000 بيت است.

 

كيكاووس رازي:

كيكاووس پسر كيخسرو و از شاعران زرتشتي. منظومه پر ارجي موسوم به زراتشت نامه از اوست. اين منظومه حماسي ديني است بحر متقارب داراي 1500 بيت در شرح زندگي زرتشت پيامبر كه از قديمي ترين منظومه هاي ديني به زبان فارسي است و به نظم است و در اوايل قرن 7. شيوه گفتارش حماسي است و با بيان روان و كهنه .

 

 

 

 

نثر نويسان:

با حمله مغولان به ايران و بر افتادن حكومت بغداد و سلسله هاي حكومتهاي خوارزمشاهيان و سلاطين و اميران نواحي مختلف ايران اوضاع سياسي و اجتماعي و ادبي كشور دچار دگرگوني گشت چه با سقوط خلافت عباسيان و از هم گسيختگي و متلاسي حكومت سياسي و ديني اسلام نويسندگان و دانشمندان ايراني رفته رفته به زبان فارسي مصنوع پرداختند وتأليف كتب علمي و ديني بيش و كم بوسيله عده اي از علما همچنان به زبان عربي صورت مي گرفت اما با توجه مغولان به تاريخ و تاريخ نويسي كتب تاريخي فراواني پديد آمد.

علاوه بر اين كتب ادبي چندي نيز تأليف گرديد كه عبارتند از:

  1. ابو عمرمنهاجالدينسراج معروف به مهاج سراج.( طبقات ناصري را درباره تاريخ هند)
  2. حمدا… مستوفي
  3. ابوالشرف جرفادقاني: تاريخ غزنوي ترجمه از كتاب تاريخ يمني.
  4. خواجه عطاملك جويني(تاريخ جهانگشا)

 

شعر در قرن هفتم:

ملك الشعرا قانعي طوسي سراينده كتابي به نام سلجوق نامه به تقليد شاهنامه كه شامل 30جلد و 300000 بيت بود و در اواخر قرن 7 مي زيست.

مجدهمگر يزدي شيرازي در قصيده و غزل ماهر و صاحب ديواني با 7000 بيت. امير خسرو دهلوي از شاعران بزرگ خمسراي به تقليد نظامي دارد.

همام الدين تبريزي مستوفي بسال 714 هجري ديوان غزليات وي مشتمل بر دو هزار بيت و صاحب مثنوي و صاحب نامه.

در قرن هشتم: شاعران و گويندگان از لحاظ عده بسيار بودند اما كمي تنزل ادبي در آثار موجود اين قرن به چشم مي خورد. عده اي از شاعران ايراني به هند مهاجرت كردند و در دربارهاي مغولان در هند شاعران ايراني و هندي به پارسي شعر مي سرودند. عده اي نيز از شاعران به ملوك كوچك از جمله آل جلاير و آل مظفر يا دربار عثماني وابسته بودند.

 

شاعران بزرگ اين قرن:

محمود شبستري: از شاعران و عارفان بزرگ ايراني داراي اشعار و رسالات از جمله حق اليقين و حرات المحققين بود.

اوحدي مستوفي(738) سراينذه اشعار لطيف عرفاني از جمله مثنوي جام جم و ديو.اني با 7000 بيت . ساوجي مستوفي (778) كليات اشعارش در ده هزار بيت.

 

منابع:

 

 

  1. دايره المعارف ادبي. ترجمه و تأليف عبدالحسين سپديان
  2. تاريخ ادبيات ايران. دكتر صفا. جلدسوم. ص 344
  3. زندگي نامه شاعران ايران. تأليف ليلا صوفي
  4. برگي از زندگي بزرگان. فرشته كريمي. انتشارات نويد شيراز.
  5. از سپهري تا جامي.تاريخ ادبي ايران. نيمه قرن هفتم تا آخر قرن نهم. عصراستيلاي مغول و تاتار. تأليف ادوارد برون. ترجمه علي اصغر حكمت.

 

 

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

سید محمد حسین بهجت تبریزی


بنام خدا

سید محمد حسین بهجت تبریزی فرزند حاج میر آقا خشگنابی در سال 1285 خورشیدی در تبریز به دنیا آمد ، کودکی شاعر در قرئیه ( شنگول آباد ) و ( قیش قرشاق ) و ( خشگناب ) همزمان با انقلاب تبریز علیه محمد شاه قاجار سپری شد. شهریار در هفده سالگی به تهران آمد و تحسیلات متوسطه خود را در ( دارلفنون ) به اتمام رسانید و سپس وارد مدرسه طب شد ؛ اما پیش از فارق التحسیل شدن در این رشته مدرسه را ترک گفت و به شعر و شاعری روی آورد مدتی در بانک کشاورزی و پیشه و هنر مشغول به کار شد، اما از این کارها نیز گریخت چنانکه خود در شعری طنز آمیز گفته است:

خدمت من اداره رفتن نیست مهمل گفتن و شنفتن نیست

من به کار حساب مرد نی ام بلکه به این حساب مرد نی ام

شهریار از همان آغاز کودکی با دیوان حافظ آشنا بود و چنان شیفته غز لیات او گردید که تا پایان عمر در غزلهایش متاثر از این شاعر بزررگ شیرازی بود البته غز لهای شهریار ویژگیهای برجسته ای دارد که شعر او را از آثار دیگر غزلسرایان معاصر متمایز می کند او با بکارگیری تعابیر و اصطلاحات مردم کوچه و بازار و مسائل روز تازگی خاصی به غزلهایش داده است که گاه با زبان طنز آلودی که به طور ناگهانی در بین شعرهایش دیده می شود خواننده را بیاد غز لهای سعدی نیز می اندازد شهریار به غیر از غزل مثنویهای درخشانی دارد که

اگر چه در حد غزلهایش از شهرت برخوردار نیستند ، اما از آثار درخشان شعر معاصر فارسی اند مثنوی هایی چون ( وصف تخت جمشید ) و (شرح 2 نیشابور ) و... شهریار ابتدا ( بهجت ) تخلص می کرد اما بعد ها با استمداد از ایوان حافظ تخلص شهریار ر ابر اساس این بیت حافظ برای خود بر گزید:

غم غریبی و غربت چو برنمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم

این شاعر بزرگ معاصر در عین حال که دلبسته سنتهای ادبی است اما گرایشهای او به نوآوری ر انمی توان نادیده گرفت این نوآوریها را از چند دیدگاه می توان مورد بررسی قرار داد نخست آنکه وی متاثر از نیما و افسانه او مثنویهایی چون هذیان دل و دو مرغ بهشتی ر امی سراید که حس نو جویی و خلاقیتهای شعری در آنها کاملا چشمگیر است و خود نشانه علاقه او به شعری نو نیمایی است . و دیگر تصویر پردازی او از زندگی معاصر و توجه او به حساسیت روزمره در شعر هایش است گاه باعث شده است که این گونه تصاویر او را از بیان اندیشه های عرافانی و افکار عرفانی باز دارد طوری که در شعرهای عارفانه اش نیز گاه تصویرهایی از زندگی زمین نمایان است شهریار علاوه بر شعرهای فارسی منظومه ای به زبان آذری دارد به نام حیدر بابا یه سلام که در نوع خود بی نظیر و از شاهکارهای اوست و تا کنون به چندین زبان زنده دنیا ترجمه شده است شاعر در این منظومه علاوه بر سود جویی از شعرهای عا میانه آذری وجه ادبی شعر فارسی را نیز در آن به کار گرفته است . این منظومه از معصومیتهای از

دست رفته ای سخن می گوید که در دوران کودکی هر انسانی وجود دارد و هم از این روست که این منظومه شدت عاطفی و تاثیر گذار بر هر خواننده و شنونده ای است . همچنین تجربه او در شعر نو با عنوان ( ای وای مادرم ) نیز از چنین حسهایی برخوردار است و از آثار خوب این شاعر به شمار می رود شهریار از جمله شاعرانی است که شهرت عجیبی در بین مردم دارد او شاعری است که شعرهایش مورد پسند خاص و عام است و حتی افراد بی سواد و کم سواد نیز بیتهایی از او را از بر کرده و زمزمه می کنند شهریار شاید شاعرترین شاعر معاثر باشد اما این نکته را نباید از نظر دور داشت که وی گرچه گهگاه شعرهایش را به مقولات اجتماعی و سیاسی کشانده اما در این حیطه چندان موفق نبوده است اماشناخت او در مسائل مذهبی و عقیدتی در حد بالایی است و از همین رو شعرهایی که در این زمینه سروده از موفقترین و معروفترین شعرهای شهریار است از قبیل ( علی ای همای رحمت ) و ( علی آن شیر خدا شاه عرب ) و ... شهریار در بیست و هفت شهریور 1367 خورشیدی چشم از جهان فرو بست و پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانه پر بار و پر افتخار در مقبره الشعرای تبریز که مدفن بسیاری از شعرا و هنرمندان آن دیار است به خاک سپرده شد.

 

 

 

همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به سو افکندی همه سایه همارا

دل اگر خدا شناسی همه علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر این سحاب رحمت تو بباری نه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

بر وای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی وهد از کر م وگدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل منی جون اسیر توست اکنون به اسیر کن

به جز علی که آرد پسری ابولعجایب که علم کند به عالم شدای کربلارا

چو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شبه ملک لافتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ذلوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت چه پیامها سپردم همه سوز دل سیا را

چو تویی قضا یگردان به دعای مستمندان که زجان ما بگردان ره آفت غذا را

چه زنم چو نای هردم زنوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنواز این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریار را

 

(( شعرهای شهریار))

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

زندگينامه نيما يوشيج


زندگينامه ي نيما يوشيج

يوش؛ روستاي كوچكي در دامنه‌هاي سرسبز البرز. سال 1276 است و قاجارها دو دستي سلطنت را چسبيده‌اند. اگر چه تكانه‌هاي شديدي در جريان است و عنقريب است كه از دور خارج شوند. انقلاب مشروطيت در راه است.

پاييز، آن قدر رنگ در طبيعت ريخته است كه نخستين نگاه‌هاي «نوزاد» به جاي گريه با حيرت همراه است. اسمش را علي مي‌گذارند؛ اولين پسر مردي شجاع و عصباني و زني اهل شعر و ادبيات. پدر تار مي‌زند و به شكار مي‌رود و گاهي پسر خردش را جلوي خودش، بر اسب مي‌نشاند و به كوه مي‌زند:

«زندگي بدوي من در بين شبانان و ايلخي‌بانان گذشت كه به هواي چراگاه به نقاط دور ييلاق – قشلاق مي‌كنند و شب بالاي كوه‌ها ساعات طولاني با هم به دور آتش جمع مي‌شوند.»

خواندن و نوشتن را نزد آخوند روستا مي‌آموزد. در سفري به تهران، به اصرار اقوام نزديكش، در مدرسه‌ي سن لويي نام نويسي مي‌كند. اما درس خواندنش تعريفي ندارد. با بچه‌ها درگير مي‌شود.

مدام در انديشه‌ي نقشه‌اي براي فرار از مدرسه است و به جز نقاشي، نمراتش تعريفي ندارد:

«وضع رفتار و سكنات من، كناره‌گيري و حجبي كه مخصوص بچه‌هاي تربيت شده در بيرون شهر است، موضوعي بود كه در مدرسه مسخره بر مي‌داشت. با خوش رفتاري‌ها و تشويق‌هاي معلم شاعري به نام «نظام وفا» به وادي شعر كشيده مي‌شود. شعرهايي به سبك خراساني

مي‌سرايد. اما اين قالب و نگاه نمي‌تواند او را راضي كند:

«همه چيز در آن يك جور و به طور كلي دور از طبيعت واقع و كم‌تر مربوط به خصايص شخص گوينده، وصف مي‌شود» اما مدرسه‌ي سن لويي براي او چيزي بيش‌تر از يك معلم خوب دارد. يادگيري «زبان فرانسه» از اركان آموزشي اين مدرسه است. در اين ايام كه مقارن با جنگ جهاني اول است، اخبار جنگ را به زبان فرانسه مي‌خواند و اندك اندك با ادبيات فرانسه و آثار شعراي رمانتيك آشنا مي‌شود:

«آشنايي با زبان خارجي راه تازه را در پيش چشم من گذاشت» بعد از اتمام دوران تحصيل در اداره‌اي مشغول به كار مي‌شود. ولي زندگي شهري و كار اداري با طبع او سازگار نيست:

«من تمام اين مدت را در شهر اقامت داشتم. مشغول انجام دادن كاري بودم كه مقتضي طبيعت من نبود. با چه كسي مي‌توان گفت كه مرتب كردن كاغذ جات يك اداره‌ي دولتي و سنجاق زدن به آن‌ها براي من كار خوبي نبود.»

سرانجام جست و جوهايش به نتيجه‌ مي‌رسند. منظومه‌ي بلند «افسانه» را مي‌سرايد و قسمتي از آن را در هفته‌نامه‌ي «قرن بيستم» به چاپ مي‌رساند. اين نشريه را دوست شاعرش «ميرزاده‌ي عشقي» اداره مي‌كند.

اين منظومه سرشار از تخيل و توصيف‌هاي بديعي است كه مخالفان نوگرايي نيز نمي‌توانند بي‌اعتنا از كنار آن بگذرند: تو دروغي، دروغي دلاويز / تو غمي، يك غم سخت زيبا. يا در جاي ديگر: خس، به صد سال طوفان ننالد / گل، زيك تند باد است بيمار / تومپوشان سخن‌ها كه داري...

افسانه در 1301 سروده و منتشر مي‌شود و از اين پس نوآوري‌هاي او كه ديگر نام خودش را به «نيما يوشيج» تغيير داده بوده با شعرهايي ادامه پيدا كرد كه هر كدام از بهترين نمونه‌هاي سبكي محسوب مي‌شود كه خيلي زود به «شعر نو» معروف شد و شاعران جوان زيادي را به دنبال خود كشيد.

اما ناديده گرفتن قواعد جا افتاده‌ي هزاران ساله، بدون بدخواهي و مخالفت آشكار ادبي جا افتاده و صاحب نام، امكان‌پذير نشد:

«چيزهايي كه قابل تحسين و توجه عموم واقع مي‌شوند اغلب اين طور اتفاق افتاده است كه روز قبل بالعموم آن‌ها را رد و تكذيب كرده‌اند.»

با اين همه نيما راه خود را يافته بود و بدون توجه به بدفهمي‌ها و كم‌فهمي‌هاي اهل ادب به تجربه‌هاي تازه‌اش ادامه داد: وزن و قافيه را هر چند يك سره به كنار ننهاد، آن‌ها را به شكل تازه‌اي به كار گرفت. مصرع‌ها كوتاه و بلند مي‌شوند و كلمات با دقت و وسواس انتخاب مي‌شوند. هر چند ظاهر بعضي از اشعار، انسجام و استحكام سبك كهن را ندارند، نظم آهنيني در كل شعر جاري است كه مخصوص همان شعر است:

«شعر آزاد سرودن براي من دشوارتر از غير آن است.»

نوآوري نيما فقط در قالب شعري نبود. نوع نگاه او نيز تازه و امروزي بود. همين نگاه تازه بود كه به آن قالب نو منجر شده بود:

«مايه‌ي اصلي اشعارمن رنج من است. به عقيده‌ي من گوينده‌ي واقعي بايد آن مايه را داشته باشد. من براي رنج خود شعر مي‌گويم. فرم و كلمات و وزن و قافيه، در همه وقت براي من ابزارهايي بوده‌اند كه مجبور به عوض كردن آن‌ها بوده‌ام تا با رنج من و ديگران بهتر سازگار باشد.»

«ديگران» بخش قابل توجهي از هستي نيما است. او نمي‌تواند چشمش را بر فقر و درد و رنج و زندگي محنت بار مردم دور و برش بربندد. تا جايي كه به وادي سياست پاي مي گذارد و به فكر قيام و انقلاب مي‌افتد:

«تا چند روز ديگر از ولايت مي‌روم. اگر موفق شدم همهمه‌ي تازه‌اي در اين قسمت البرز به توسط من درخواهد افتاد و اصالت دلاوران كوهستان را به نمايش درخواهم آورد.»

اما به زودي منصرف مي‌شود و فكر ياغي‌گري را از سرش بيرون مي‌كند چون به اين نتيجه مي‌رسد كه ممكن است بي‌جهت مردم را به زحمت اندازد.

پس از ازدواجش با «عاليه جهانگير» در سال 1306، چند سالي به شمال مي‌رود و در بازگشت در مجله‌ي موسيقي به كار مشغول مي‌شود و با انتشار مجموعه‌ مقالاتي با عنوان «ارزش احساسات» مباني نظري كارش را هم تبيين مي‌كند. گاه گاهي هم شعري چاپ مي‌كند:

«زياد مي نويسم، كم انتشار مي‌دهم و اين وضع مرا از دور تنبل جلوه مي‌دهد.»

نيما در شب شانزدهم دي ماه 1338 از بيماري ذات الريه چشم از جهان فروبست. كساني را وصي خودش كرده بود تا بعد از مرگش بر كار انتشار آثارش نظارت كنند. وقتي براي گرفتن دست نويس شاعر به خانه‌اش در شميران، مراجعه كردند، عاليه خانم كيسه‌ي بزرگي از زيرزمين آورد كه تويش از پاكت سيگار

گرفته تا مقواهاي كج و كوله پيدا مي‌شد. روي آن‌ها اغلب با مداد رنگي، ناب‌ترين نمونه‌هاي شعر معاصر سرزميني نوشته شده بود كه در دنيا به شعر معروف است.

نيما يوشيج

بهمن ۱۳۱۶

«مايه‌ي اصلي اشعارمن رنج من است.»

علي اسفندياري (نيما يوشيج) در 21 آبان 1276 به دنيا آمد و بعدها پايه‌گذار شعر نو در ايران شد. وي بعد از 64 سال زندگي بر اثر بيماري ذات‌الريه درگذشت.

علي اسفندياري كه بعدها نام «نيما يوشيج» را بر خود گذاشت در 21 آبان 1276 شمسي در «يوش» - دهي از بخش نور در شهر آمل- زاده شد. وي پسر بزرگ ابراهيم نوري مردي شجاع از افراد دودمان‌هاي قديمي شمال ايران بود.

وي در زندگي‌نامه‌ي خود نوشته ، زندگي بدوي من در بين شبانان و ايلخانان گذشت كه به هواي چراگاه به نقاط دور ييلاق قشلاق مي‌كردند وشب‌ها بالاي كوه‌ها ساعت‌هاي طولاني دور هم جمع مي‌شدند .

از تمام دوره‌ي بچگي خود من به جز زد و خوردهاي وحشيانه و چيزهاي مربوط به زندگي كوچ‌نشيني و تفريحات ساده‌ي آنها در آرامش يكنواخت و كور و بي‌خبر از همه جا چيزي به خاطر ندارم.

نيما در دنباله زندگي‌نامه خود مي‌افزايد: در همان دهكده كه من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفتم . او مرا در كوچه دنبال مي‌كرد و به باد شكنجه مي‌گرفت ، پاهاي نازك مرا به درخت‌هاي ريشه و گزنه‌دار مي‌بست و با تركه مي‌زد و مرا به ازبر كردن نامه‌هايي كه معمولا اهل خانواده‌ي دهاتي به هم مي نوشتند مي‌كرد.اما يك سال كه به شهر آمده بودم اقوام نزديك من مرا به همپاي برادر از خود كوچكترم «لادبن» به يك مدرسه كاتوليك واداشتند.

چنانكه گذشت نيما تا 12 سالگي در «يوش» بود و بعد از آن به تهران آمد ، دوره‌ي دبستان را در مدرسه‌ي «حيات جاويد» گذراند. پدر علي شب‌ها به وي «سياق» مي‌آموخت و مادرش كه حكاياتي از «هفت پيكر» نظامي و غزلياتي از حافظ حفظ داشت را به وي مي‌آموخت.

نيما در سپيده ‌دم جواني به دختري دل باخت و اين دلباختگي طليعه‌ي حيات شاعرانه‌ي وي گشت . بعد از شكست در اين عشق به سوي زندگي خانوادگي شتافت و عاشق صفوراي چادرنشين شد و منظومه‌ي جاودانه «افسانه»‌ را پديد آورد

پدر نيما از ازدواج وي با صفورا راضي بود اما صفورا حاضر به آمدن به شهر نشد و ناگزير از هم جدا شدند و دومين شكست او را از پاي درآورد.

نيما بعد از فراغت از تحصيل در مدرسه‌ي سن لويي به كار در وزارت دارايي پرداخت اما بعد از مدتي از اين كار دست كشيد. نيما در نتيجه‌ي آشنايي با زبان فرانسه با ادبيات اروپايي آشنا شد و ابتكار و نو‌آفريني را از اين رهگذر كسب كرد و به عنوان يكي از پايه‌هاي رهبري سبك نوين قرار گرفت.

اشعار نخستين وي با اينكه در قالب اوزان عروضي ساخته شده است از مضامين نو و تخيلات شاعرانه برخوردار است كه در زمان خود موجب تحولي در شعر گرديد. نيما در آثار بعدي خود اوزان عروضي شعر را مي‌شكند و شعرش را در چارچوپ وزن و قافيه آزاد مي‌سازد و راهي تازه در شعر مي‌آفريند كه به سبك نيمايي مشهور مي‌شود.

نيما يوشيج در سال 1328 در روابط عمومي و اداره تبليغات وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد.

نيما در زمستان سال 1338 و در ششم دي ماه به بيماري ذات‌الريه مبتلا و در سن 64 سالگي در تجريش تهران از دنيا رفت.

از آثار نيما مي‌توان به مجموعه شعر«قصه رنگ پريده» ، «خون سرد» ،‌«مطبعه‌ي سعادت»‌‌، «فريادها»، ‌«مرقد آقا» ، «كلاله‌هاي خاور» ، «ناقوس» ، «مانلي»‌، «افسانه»‌،‌« مرواريد» ، «اميركبير» ، مجموعه نامه‌هايي با عنوان «كشتي و طوفان» ، «قلم‌انداز»، «حكايات و خانواده سرباز» ، مجموعه نامه‌هاي «ستاره‌اي از زمين»‌ ،‌ داستان «توكايي در قفس» ، «آهو و پرنده‌ها»‌،‌ « حرف‌هاي همسايه »، «شعر من» ، مجموعه نامه‌هاي «دنيا خانه من است»‌ ،‌« آب در خوابگه مورچگان » ، «عنكبوت» ، « كندوهاي شبانه »، « شهر صبح شهر شب»‌ و دو سفرنامه و ... اشاره كرد.

 

 

الف- شعر نو غنائي يا تغزلي و پايه گذاران و پيروان اين شيوه:

از نخستين شاعراني كه شعر نو تغزّلي يا غنائي را رواج مي دهند پرويز ناتل، خانلري، فريدون تولّلي، مجدالدّين ميرفخرائي و محمدعلي اسلامي هستند. از اين ميان محمدعلي اسلامي ندوشن كه امروز در زمرة نويسندگان و محققان است سالهاست كه كار شعر و شاعري را رها كرده است ولي انتشار چند شعر غنائي نو از وي در آن سالها كاري در خور توجه بود و در ترويج اين شيوه اثري به سزا داشت.

1- پرويز خانلري: كه بر ادب گذشتة ايران و نيز ادبيات فرانسوي چيرگي داشت و كار شاعري خود را قصيده و غزل آغاز كرده بود نخستين نقاد و مفسّر شعر تغزلي و غنائي تازه است. وي سالها پيش از آنكه مجلّة سخن را داير كند شعر مي سرايد و با نيما آشنايي دارد. اما پس از چندي كار نقد شعر را بر كار شاعري ترجيح مي دهد و به اظهار نظريه هاي تازه اي دربارة شعر مي پردازد. خانلري در سال 1316 شعر ماه در مرداب در سال 1321 شعر يغماي شب و ظهر را مي سرايد اين اشعار و نظاير آنها در قالب چهار پاره و در حوزة وصف طبيعت بودند.

2- فريدون توللي: بنا به گفتة خودش از همان آغاز كار شعر نو به سراغ نيما مي رود و از خواندن افسانه اثر مي پذيرد و راه خود را پيدا مي كند وي در سال 1319 با سرودن شعر پشيماني به گفتن اشعاري در بافت و قالب جديد مي پردازد و هنگامي كه در سال 1329 مجموعة رها را انتشار مي دهد در پيشگفتاري كه بر آن مي نويسد آشكارا مخالفت خود را با بيان ادبيانه ابراز مي دارد. اما شعر نو از ديد توللي ويژگي هائي دارد. او وزن را در شعر مي پذيرد ولي عقيده دارد كه بايد با حال شعر هم آهنگي داشته باشد يعني وزني كه شاعر برمي گزيند متناسب با حال و هواي شعر باشد. تازگي در مضمونها و استعاره ها و تشبيه ها عدم رعايت صنايع بديهي پرهيز از به كار بردن قافيه ها و رديفهاي دشوار آفرينش تركيبهاي تازه و خوش آهنگ، گزينش بهترين واژه ها و توصيف دقيق احوال و مشاهدات از مطالبي است كه توللي براي شعر نو مي پذيرد اما در حدود ده سال بعد كه مجموعة نافه را منتشر مي كند سخت به نيما و ياران او مي تازد و آنان را ياوه سرا مي خواند در مقدمة نافه مي نويسد كه من به جذبة افسانة نيما دل بر قبول شعر نو نهاده بودم اما راستش را بخواهيد نيما خود ديرگاهي بود تا قالب افسانه را از دست فرو گذاشته و در عوض با سرودن اشعاري كه مصارع كوتاه و بلند آن لبريز از مبهمات بود چنين مي پنداشت كه با عرضه كردن اين كلاه گره پيچ رسالت خود را در باب تحول شعر پايان برده است. بدينسان توللي پيوند خود را با نيما مي گسلد و شيوة خود و گروهي را كه بدان گرايش دارد نوپردازان راستين مي خواند و شالودة تلاش خود را بر مرده ريگ شعر كهن استوار مي سازد. با اينهمه فريدون توللي را از جهت محتواي غنائي و عاشقانه بايد بنيانگذار شعر نو تغزلي خواند تصوير در شعر وي اهميت فراوان دارد و مي توان گفت كه شعر توللي تا اندازه اي شعر تصويري است اما تصويرهاي او در عين زيبايي و درخشندگي و آفرينندگي تا حدي دور از تجربيات عيني شاعر است.

پيروان شعر نو تغزلي يا غنائي:

شعر نو تغزلي ريشه در افسانة نيما دارد اما بنيانگذار واقعي فريدون توللي است اين نوع شعر از سال هاي 1325 و 1326 شمسي به بعد مورد توجه گروهي از شاعران جوان واقع مي شود. از لحاظ شكل ظاهري فرم چهار پاره را مي پذيرد تنوعاتي تازه و از نظر بافت و زبان از تركيبات تازه و تعبيرها و واژه هاي شاعرانة نو برخوردار است.

1- نصرت رحماني:

در سه مجموعة كوچ و كوير و ترمه كه به ترتيب سالهاي 1333 و 35 و 36 انتشار مي دهد از لحاظ شكل چهار پاره را برمي گزيند و جهت محتوي در دنياي درد و تاريكي و مرگ و شهوت و گناه غوطه ور مي شود. او خود در مقدمه اي كه بر ترمه نگاشته اشعارش را اشعار سياه مي خواند و به خواننده خطاب مي كند تو اي خوابزده بيهوده در سراب اشعار سياه به دنبال خورشيد گمشدة خود مي گردي.

2- حسن هنرمندي: با انتشار مجموعة هراس در سال 1337 در جرگة اين دسته از شاعران وارد مي شود و اما پس از چندي هر چند به شاعري علاقه مي ورزد بكار تحقيق و ترجمه به ويژه در ادبيات فرانسه مي پردازد.

 

منبع:

شعر فارسي از آغاز تا امروز

الف- شعر نو غنائي يا تغزلي و پايه گذاران و پيروانش

پرويز خانلري

فريدون توللي

نصرت رحماني

حسن هنرمندي

 

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

رودکی


رودکی

غزل رودکی وار، نیکو بود
غزلهای من رودکی وار نیست
اگر چه بپیچم به باریک و هم
بدین پرده اندر مرا راه نیست
"عنصری"

زندگینامه

رودکی، ‌ابوعبدالله جعفر فرزند محمد فرزند حکیم فرزندعبدالرحمان فرزند آدم.
از کودکی و چگونگی تحصیل او آگاهی چندانی به دست نیست. در 8 سالگی قرآن آموخت و آن را از بر کرد و از همان هنگام به شاعری پرداخت.
َبرخی می گویند در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. آنچه آشکار است، وی شاعریدانش آموخته بود و تسلط او بر واژگان فارسی چندان است که هر فرهنگ نامه ای از شعراو گواه می آورد.
رودکی از روزگار جوانی آوازی خوش داشت، در موسیقی ونوازندگی چیره دست و پر آوازه بود. وی نزد ابوالعنک بختیاری موسیقی آموخت و هموارهمورد ستایش او بود، آن چنان که استاد در روزگار کهنسالی چنگ خود را به رودکی بخشید. رودکی در همان دوره شعر نیز می سرود. شعر و موسیقی در سده های چهارم و پنجم همچونروزگار پیش از اسلام به هم پیوسته بودند و شعر به همراه موسیقی خوانده می شد. شاعران بزرگ آنانی بودند که موسیقی نیز می دانستند.
از هم عصران رودکی،منجیک ترمذی (نیمه دوم سده چهارم) و پس از او فرخی (429 ق) استاد موسیقی زمانهخویش بودند. شاعران، معمولاًقصیده هایشان رابا ساز و در یکی از پرده های موسیقی می خواندند. هرکس که صدایی خوش نداشت یا موسیقینمی دانست، از راوی می خواست تا شعرش را در حضور ممدوح بخواند. رودکی، شعرش را باساز می خواند .
رفته رفته آوازه رودکی به دربارسامانیانرسیدو نصربن احمد سامانی (301 ـ 331 ق) او را به دربارفرا خواند. برخی بر این گمانند کهاو پیش از نصربن احمد به دربار سامانیان رفته بود، در آنجا بزرگترین شاعر دربارسامانی شد. در آن روزگار در محیط ادبی، علمی، اقتصادی و اجتماعی فرارود، آن چنانتحولی شگرف روی داده بود که دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزایی (رسانس) ایرانیمی نامند.
بر بستر چنین زمینه مناسب اقتصادی، اجتماعی و برپایه دانش دوستیبرخی از پادشاهان سامانی، همچنین با تلاش و خردمندی وزیرانی دانشمند و کاردان چونابوالفضل بلعمی (330 ق) و ابوعلی محمدجیهانی (333 ق)، بخارا به صورت مرکز بزرگ علمی، ادبی و فرهنگی درآمد.
دربارسامانیان، محیط گرم بحث و برخورد اندیشه شد و شاعران و فرهنگمداران از راههای دور ونزدیک به آنجا روی می آوردند.
بهترین آثار علمی، ادبی و تاریخی مانندشاهنامه منصوری، شاهنامه ابوالمؤید بلخی (سده چهارم هجری)، عجایب البلدان، حدود العالم من المشرق الی المغرب در جغرافیا،ترجمه تفسیر طبریکه چند تن از دانشمندانفراهم کرده اند، ترجمه تاریخ طبری از ابوعلی بلعمی، آثار ابوریحان بیرونی (440 ق) وابوعلیسینا (428 ق) در روزگار سامانیان پدید آمدند. دانشمندان برجسته ای مانندمحمدزکریای رازی (313 ق) ابونصر فارابی (339)،ابوریحانبیرونی، ابوعلی سینا و بسیاری از شاعران بزرگ مانند فردوسی (410/416 ق) در اینروزگار یا متأثر از آن برآمده اند.
بزرگترین کتابخانه در آن دوران در بخارابود که ابوعلی سینا آن را دید و گفت که نظیر آن را هرگز ندیده است. تأثیر این تحول،نه تنها در آن دوره که در دوران پس از آن نیز پیدا است. رودکی فرزند چنین روزگاریاست. وی در دربار سامانی نفوذی فراوان یافت و به ثروتی افزون دست یافت. نفوذ شعر وموسیقی او در دربار نصربن احمد چندان بود که داستان بازگشت پادشاه از هرات بهبخارا، به خوبی بیانگر آن است.
هنگامی که نصربن احمد سامانی به هرات رفته،دیرگاهی در آن دیار مانده بود، هیچ کس را یارای آن نبود تا از پادشاه بخواهد کهبخارا بازگردد؛ درباریان از رودکی خواستند تا او این وظیفه دشوار را بپذیرد.رودکیشعر پر آوازه « بوی جوی مولیان آید همی ـ یاد یارمهربان آید همی » را سروده است.
درباریان و شاعران، همه او را گرامی میداشتند و بزرگانی چون ابوالفضل بلعمی و ابوطیب مصعبی صاحب دیوان رسالت، شاعر وفیلسوف. شهید بلخی (325 ق) و ابوالحسن مرادی شاعر با او دوستی و نزدیکی داشتند.
گویند که وی از آغاز نابینا بود، اما با بررسی پروفسور گراسیموف (1970 م) بر جمجمه و استخوانهای وی آشکار گردید که در دوران پیری با فلز گداخته ای چشم او راکور کرده اند، برخی استخوانهایش شکسته بود و در بیش از 80 سالگی درگذشت.
رودکی گذشته از نصربن احمد سامانی کسان دیگری مانند امیر جعفر بانویه ازامیران سیستان، ابوطیب مصعبی، خاندان بلعمی، عدنانی، مرادی، ابوالحسن کسایی، عمارهمروزی و ماکان کاکی را نیز مدح کرده است.
از آثار او بر می آید که به مذهباسماعیلی گرایش داشته است؛ شاید یکی از علتهای کور شدن او در روزگار پیری، همینباشد.
با توجه به مقاله کریمسکی، هیچ بعید به نظر نمی رسد که پس از خلعامیر قرمطی، رودکی را نیز به سبب هواداری از قرمطیان و بی اعتنایی به مذهب رایجزمان کور کرده باشند.
آنچه مسلم است زندگی صاحبقران ملک سخن ابوعبداللهجعفر بن محمد رودکی سمرقندی در هاله ای از رمز و راز پوشیده شده است و با اینکه بیشاز هزار و صد سال از مرگ او می گذرد، هنوز معماهای زندگی او حل نشده و پرده ایابهام بر روی زندگی پدر شعر فارسی سایه گسترده است.
رودکی در پیری با بیاعتنایی دربار روبرو شد و به زادگاهش بازگشت؛ شعرهای دوران پیری او، سرشار از شکوهروزگار، حسرت از گذشته و بیان ناداری است. رودکی از شاعران بزرگسبکخراسانی است. شعرهای اندکی از او به یادگار مانده، که بیشتر به صورت بیتهاییپراکنده از قطعه های گوناگون است.

سیری در آثار

کامل ترین مجموعه عروض فارسی، نخستین بار در شعرهایرودکی پیدا شد و در همین شعرهای باقی مانده، 35 وزن گوناگون دیده می شود. این شعرهادارای گشادگی زبان و توانایی بیان است. زبان او، گاه از سادگی و روانی به زبانگفتار می ماند.
جمله های کوتاه، فعلهای ساده، تکرار فعلها و برخی از اجزای جملهمانند زبان محاوره در شعر او پیداست. وجه غالب صور خیال در شعر او، تشبیه است.

تخیل او نیرومند است. پیچیدگی در شعر او راه ندارد و شادی گرایی و روحافزایی، خردگرایی، دانش دوستی، بی اعتبار دانستن جهان، لذت جویی و به خوشبختیاندیشیدن در شعرهای او موج می زند.
وی نماینده کامل شعر دوره سامانی واسلوب شاعری سده چهارم است. تصویرهایش زنده و طبیعت در شعر او جاندار است. پیدایش ومطرح کردنرباعی را به اونسبت می دهند. رباعی در بنیاد، همان ترانه هایی بود که خنیاگران می خوانده اند و بهپهلویات مشهور بوده است؛ رودکی به اقتضای آوازه خوانی به این نوع شعر بیشتر گرایشداشته، شاید نخستین شاعری باشد که بیش از سایر گویندگان روزگارش در ساختن آهنگها ازآن سود برده باشد. از بیتها،قطعهها،قصیده ها وغزلهای اندکی که از رودکی به یادگار مانده، می توان به نیکی دریافت که او در همهفنون شعر استاد بوده است.
معرفی آثار
تعداد شعرهای رودکی را از صدهزار تایک میلیون بیت دانسته اند؛ آنچه اکنون مانده، بیش از 1000 بیت نیست که مجموعه ای ازقصیده، مثنوی،قطعه و رباعی را در بر می گیرد. از دیگر آثارش منظومهکلیلهو دمنه است که محمد بلعمی آن را از عربی به فارسی برگرداند و رودکی به خواستهامیرنصر و ابوالفضل بلعمی آن را به نظم فارسی در آورده است (به باور فردوسی درشاهنامه، رودکی به هنگام نظم کلیله و دمنه کور بوده است.(
این منظومهمجموعه ای ازافسانه هاو حکایتهای هندی از زبان حیواناتفابل است که تنها 129بیت آن باقی مانده است و در بحر رمل مسدس مقصور سرود شده است؛ مثنویهای دیگری دربحرهای متقارب، خفیف، هزج مسدس و سریع به رودکی نسبت می دهند که بیتهایی پراکنده ازآنها به یادگار مانده است. گذشته از آن شعرهایی دیگر از وی در موضوعهای گوناگونمدحی، غنایی،هجو، وعظ، هزل ، رثاء وچکامه، در دست است.
عوفی درباره او می گوید: " که چنان ذکی و تیز فهم بود که درهشت سالگی قرآن تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعر گرفت و معنای دقیق می گفت،چنانکه خلق بر وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آوازیخوش و صوتی دلکش داده بود. از ابوالعبک بختیار بر بط بیاموخت و در آن ماهر شد وآوازه او به اطراف واکناف عالم برسید و امیر نصر بن احمد سامانی که امیر خراسانبود، او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت و ثروت و نعمت او بهحد کمال رسید.

زادگاه او قریه بنج از قراء رودک سمرقند است. یعضی او را کور مادر زاد دانسته اند و عقیده برخی بر آن است که در اواخر عمر نابیناشده است. وفات وی به سال 320 هـجری در زادگاهش قریه بنج اتفاق افتاده و در همان جابه خاک سپرده شده است.
رودکی در سرودن انواع شعر مخصوصاً قصیده،مثنوی ،غزل وقطعه مهارتداشته است و از نظر خوشی بیان در تاریخ ادبیات ایران پیش از او شاعری وجود ندارد کهبتواند با وی برابری کند.
به واسطه تقرب به امیر نصر بن احمد سامانی (301-331) رودکی به دریافت جوائز و صله فراوانی از پادشاه سامانی و وزیران و رجالدر بارش نائل گردید و ثروت و مکنتی زیاد به دست آورده است چنانکه به گفته نظامیعروضی هنگامی مه به همراهی نصر بن احمد از هرات به بخارا می رفته، چهار صد شتر بنهاو بوده است.
علاوه بر دارا بودن مقام ظاهری رفعت پایه سخنوری و شاعریرودکی به اندازه ای است که از معاصران او شعرای معروفی چون شهید بلخی و معروفی بلخیاو را ستوده اند و از گویندگان بعد از او کسانی چوندقیقی،نظامی عروضی، عنصری، فرخی وناصرخسرواز او به بزرگی یاد کرده اند.

ویژگی سخن

سخنان رودکی در قوت تشبیه و نزدیکی معانی به طبیعت و وصف،کم نظیر است و لطافت و متانت و انسجام خاصی در ادبیات وی مشاهده می شود که مایهتأثیر کلام او در خواننده و شنونده است. از غالب اشعار او روح طرب و شادی و عدمتوجه به آنچه مایه اندوه و سستی باشد مشهود است و این حالت گذشته از اثر محیط زندگیو عصر حیات شاعر نتیجه فراخی عیش و فراغت بال او نیز می باشد. با وجود آنکه تا یکمیلیون و سیصد هزار شعر بنا به گفته رشیدی سمرقندی به رودکی نسبت داده اند تعداداشعاری که از او امروزه در دست است به هزار بیت نمی رسد.
از نظر صنایع ادبیگرانبهاترین قسمت آثار رودکی مدایح او نیست، بلکه مغازلات اوست که کاملاً مطابقاحساسات آدمی است، شاعر شادی پسند بسیار جالب توجه و شاعر غزلسرای نشاط انگیز،بسیار ظریف و پر از احساسات است.
گذشته از مدایح و مضمون های شادی پسند ونشاط انگیز در آثار رودکی، اندیشه ها و پندهایی آمیخته به بدبینی مانند گفتار شهیدبلخی دیده می شود. شاید این اندیشه ها در نزدیکی پیری و هنگامی که توانگری او بدلبه تنگدستی شده نمو کرده باشد، می توان فرض کرد که این حوادث در زندگی رودکی، بستهبه سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آنکه امیر قرمطی را خلع کردند مقام افتخاری کهرودکی در دربار به آن شاد بود به پایان رسید.

با فرا رسیدن روزهای فقر وتلخ پیری، دیگر چیزی برای رودکی نمانده بود، جز آنکه بیاد روزهای خوش گذشته و جوانیسپری شده بنالد و مویه کند.

 

 

 

 

 

نمونه اشعار

زمانه پندی آزاد وار داد مرا ----- زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز ِ نیک ِ کسان گفت تا تو غمنخوری ----- بسا کسا که به روز ِ تو آرزو مند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دارنگاه ----- کرا زبان نه به بند است پای دربند است

***

اندر بلای سخت

ای آنکه غمگنی و سزاواری ----- وندر نهان سرشک همی‌باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد----- بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموارکرد خواهی گیتی را؟----- گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی ----- رازی مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن! ----- کی رفته رابه زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون ----- گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او ----- بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدیدنی وکسوفی نی ----- بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم ----- برخویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید ----- فضل و بزرگمردی وسالاری

***

 

 


 

 

کلیله و دمنه :

مهمترین کار رودکی به نظم در آوردن کلیله و دمنهاست، متاسفانه این اثر گرانبها مانند سایر آثار و مثنویهای رودکی گم شده است و ازآن جز ابیاتی پراکنده در دست نیست. از ادبیات پراکنده ای که از منظومه کلیله و دمنهو سایر مثنویهای رودکی باقی مانده است می توان فهمیند که صاحبقران ملک سخن لقبیبرازنده او بوده است. در شعر او قوه تخیل، قدرت بیان، استحکام و انسجام کلام همه باهم جمع است و بهمین دلیل در دربار سامانیان، قدر و مرتبه ای داشت که شاعران بعد ازاو همیشه آرزوی روزگار او را داشتند.

رودکی

غزل رودکی وار، نیکو بود
غزلهای من رودکی وار نیست
اگر چه بپیچم به باریک و هم
بدین پرده اندر مرا راه نیست
"عنصری"

زندگینامه

رودکی، ‌ابوعبدالله جعفر فرزند محمد فرزند حکیم فرزندعبدالرحمان فرزند آدم.
از کودکی و چگونگی تحصیل او آگاهی چندانی به دست نیست. در 8 سالگی قرآن آموخت و آن را از بر کرد و از همان هنگام به شاعری پرداخت.
َبرخی می گویند در مدرسه های سمرقند درس خوانده است. آنچه آشکار است، وی شاعریدانش آموخته بود و تسلط او بر واژگان فارسی چندان است که هر فرهنگ نامه ای از شعراو گواه می آورد.
رودکی از روزگار جوانی آوازی خوش داشت، در موسیقی ونوازندگی چیره دست و پر آوازه بود. وی نزد ابوالعنک بختیاری موسیقی آموخت و هموارهمورد ستایش او بود، آن چنان که استاد در روزگار کهنسالی چنگ خود را به رودکی بخشید. رودکی در همان دوره شعر نیز می سرود. شعر و موسیقی در سده های چهارم و پنجم همچونروزگار پیش از اسلام به هم پیوسته بودند و شعر به همراه موسیقی خوانده می شد. شاعران بزرگ آنانی بودند که موسیقی نیز می دانستند.
از هم عصران رودکی،منجیک ترمذی (نیمه دوم سده چهارم) و پس از او فرخی (429 ق) استاد موسیقی زمانهخویش بودند. شاعران، معمولاًقصیده هایشان رابا ساز و در یکی از پرده های موسیقی می خواندند. هرکس که صدایی خوش نداشت یا موسیقینمی دانست، از راوی می خواست تا شعرش را در حضور ممدوح بخواند. رودکی، شعرش را باساز می خواند .
رفته رفته آوازه رودکی به دربارسامانیانرسیدو نصربن احمد سامانی (301 ـ 331 ق) او را به دربارفرا خواند. برخی بر این گمانند کهاو پیش از نصربن احمد به دربار سامانیان رفته بود، در آنجا بزرگترین شاعر دربارسامانی شد. در آن روزگار در محیط ادبی، علمی، اقتصادی و اجتماعی فرارود، آن چنانتحولی شگرف روی داده بود که دانش پژوهان، آن دوره را دوران نوزایی (رسانس) ایرانیمی نامند.
بر بستر چنین زمینه مناسب اقتصادی، اجتماعی و برپایه دانش دوستیبرخی از پادشاهان سامانی، همچنین با تلاش و خردمندی وزیرانی دانشمند و کاردان چونابوالفضل بلعمی (330 ق) و ابوعلی محمدجیهانی (333 ق)، بخارا به صورت مرکز بزرگ علمی، ادبی و فرهنگی درآمد.
دربارسامانیان، محیط گرم بحث و برخورد اندیشه شد و شاعران و فرهنگمداران از راههای دور ونزدیک به آنجا روی می آوردند.
بهترین آثار علمی، ادبی و تاریخی مانندشاهنامه منصوری، شاهنامه ابوالمؤید بلخی (سده چهارم هجری)، عجایب البلدان، حدود العالم من المشرق الی المغرب در جغرافیا،ترجمه تفسیر طبریکه چند تن از دانشمندانفراهم کرده اند، ترجمه تاریخ طبری از ابوعلی بلعمی، آثار ابوریحان بیرونی (440 ق) وابوعلیسینا (428 ق) در روزگار سامانیان پدید آمدند. دانشمندان برجسته ای مانندمحمدزکریای رازی (313 ق) ابونصر فارابی (339)،ابوریحانبیرونی، ابوعلی سینا و بسیاری از شاعران بزرگ مانند فردوسی (410/416 ق) در اینروزگار یا متأثر از آن برآمده اند.
بزرگترین کتابخانه در آن دوران در بخارابود که ابوعلی سینا آن را دید و گفت که نظیر آن را هرگز ندیده است. تأثیر این تحول،نه تنها در آن دوره که در دوران پس از آن نیز پیدا است. رودکی فرزند چنین روزگاریاست. وی در دربار سامانی نفوذی فراوان یافت و به ثروتی افزون دست یافت. نفوذ شعر وموسیقی او در دربار نصربن احمد چندان بود که داستان بازگشت پادشاه از هرات بهبخارا، به خوبی بیانگر آن است.
هنگامی که نصربن احمد سامانی به هرات رفته،دیرگاهی در آن دیار مانده بود، هیچ کس را یارای آن نبود تا از پادشاه بخواهد کهبخارا بازگردد؛ درباریان از رودکی خواستند تا او این وظیفه دشوار را بپذیرد.رودکیشعر پر آوازه « بوی جوی مولیان آید همی ـ یاد یارمهربان آید همی » را سروده است.
درباریان و شاعران، همه او را گرامی میداشتند و بزرگانی چون ابوالفضل بلعمی و ابوطیب مصعبی صاحب دیوان رسالت، شاعر وفیلسوف. شهید بلخی (325 ق) و ابوالحسن مرادی شاعر با او دوستی و نزدیکی داشتند.
گویند که وی از آغاز نابینا بود، اما با بررسی پروفسور گراسیموف (1970 م) بر جمجمه و استخوانهای وی آشکار گردید که در دوران پیری با فلز گداخته ای چشم او راکور کرده اند، برخی استخوانهایش شکسته بود و در بیش از 80 سالگی درگذشت.
رودکی گذشته از نصربن احمد سامانی کسان دیگری مانند امیر جعفر بانویه ازامیران سیستان، ابوطیب مصعبی، خاندان بلعمی، عدنانی، مرادی، ابوالحسن کسایی، عمارهمروزی و ماکان کاکی را نیز مدح کرده است.
از آثار او بر می آید که به مذهباسماعیلی گرایش داشته است؛ شاید یکی از علتهای کور شدن او در روزگار پیری، همینباشد.
با توجه به مقاله کریمسکی، هیچ بعید به نظر نمی رسد که پس از خلعامیر قرمطی، رودکی را نیز به سبب هواداری از قرمطیان و بی اعتنایی به مذهب رایجزمان کور کرده باشند.
آنچه مسلم است زندگی صاحبقران ملک سخن ابوعبداللهجعفر بن محمد رودکی سمرقندی در هاله ای از رمز و راز پوشیده شده است و با اینکه بیشاز هزار و صد سال از مرگ او می گذرد، هنوز معماهای زندگی او حل نشده و پرده ایابهام بر روی زندگی پدر شعر فارسی سایه گسترده است.
رودکی در پیری با بیاعتنایی دربار روبرو شد و به زادگاهش بازگشت؛ شعرهای دوران پیری او، سرشار از شکوهروزگار، حسرت از گذشته و بیان ناداری است. رودکی از شاعران بزرگسبکخراسانی است. شعرهای اندکی از او به یادگار مانده، که بیشتر به صورت بیتهاییپراکنده از قطعه های گوناگون است.

سیری در آثار

کامل ترین مجموعه عروض فارسی، نخستین بار در شعرهایرودکی پیدا شد و در همین شعرهای باقی مانده، 35 وزن گوناگون دیده می شود. این شعرهادارای گشادگی زبان و توانایی بیان است. زبان او، گاه از سادگی و روانی به زبانگفتار می ماند.
جمله های کوتاه، فعلهای ساده، تکرار فعلها و برخی از اجزای جملهمانند زبان محاوره در شعر او پیداست. وجه غالب صور خیال در شعر او، تشبیه است.

تخیل او نیرومند است. پیچیدگی در شعر او راه ندارد و شادی گرایی و روحافزایی، خردگرایی، دانش دوستی، بی اعتبار دانستن جهان، لذت جویی و به خوشبختیاندیشیدن در شعرهای او موج می زند.
وی نماینده کامل شعر دوره سامانی واسلوب شاعری سده چهارم است. تصویرهایش زنده و طبیعت در شعر او جاندار است. پیدایش ومطرح کردنرباعی را به اونسبت می دهند. رباعی در بنیاد، همان ترانه هایی بود که خنیاگران می خوانده اند و بهپهلویات مشهور بوده است؛ رودکی به اقتضای آوازه خوانی به این نوع شعر بیشتر گرایشداشته، شاید نخستین شاعری باشد که بیش از سایر گویندگان روزگارش در ساختن آهنگها ازآن سود برده باشد. از بیتها،قطعهها،قصیده ها وغزلهای اندکی که از رودکی به یادگار مانده، می توان به نیکی دریافت که او در همهفنون شعر استاد بوده است.
معرفی آثار
تعداد شعرهای رودکی را از صدهزار تایک میلیون بیت دانسته اند؛ آنچه اکنون مانده، بیش از 1000 بیت نیست که مجموعه ای ازقصیده، مثنوی،قطعه و رباعی را در بر می گیرد. از دیگر آثارش منظومهکلیلهو دمنه است که محمد بلعمی آن را از عربی به فارسی برگرداند و رودکی به خواستهامیرنصر و ابوالفضل بلعمی آن را به نظم فارسی در آورده است (به باور فردوسی درشاهنامه، رودکی به هنگام نظم کلیله و دمنه کور بوده است.(
این منظومهمجموعه ای ازافسانه هاو حکایتهای هندی از زبان حیواناتفابل است که تنها 129بیت آن باقی مانده است و در بحر رمل مسدس مقصور سرود شده است؛ مثنویهای دیگری دربحرهای متقارب، خفیف، هزج مسدس و سریع به رودکی نسبت می دهند که بیتهایی پراکنده ازآنها به یادگار مانده است. گذشته از آن شعرهایی دیگر از وی در موضوعهای گوناگونمدحی، غنایی،هجو، وعظ، هزل ، رثاء وچکامه، در دست است.
عوفی درباره او می گوید: " که چنان ذکی و تیز فهم بود که درهشت سالگی قرآن تمامت حفظ کرد و قرائت بیاموخت و شعر گرفت و معنای دقیق می گفت،چنانکه خلق بر وی اقبال نمودند و رغبت او زیادت شد و او را آفریدگار تعالی آوازیخوش و صوتی دلکش داده بود. از ابوالعبک بختیار بر بط بیاموخت و در آن ماهر شد وآوازه او به اطراف واکناف عالم برسید و امیر نصر بن احمد سامانی که امیر خراسانبود، او را به قربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت و ثروت و نعمت او بهحد کمال رسید.

زادگاه او قریه بنج از قراء رودک سمرقند است. یعضی او را کور مادر زاد دانسته اند و عقیده برخی بر آن است که در اواخر عمر نابیناشده است. وفات وی به سال 320 هـجری در زادگاهش قریه بنج اتفاق افتاده و در همان جابه خاک سپرده شده است.
رودکی در سرودن انواع شعر مخصوصاً قصیده،مثنوی ،غزل وقطعه مهارتداشته است و از نظر خوشی بیان در تاریخ ادبیات ایران پیش از او شاعری وجود ندارد کهبتواند با وی برابری کند.
به واسطه تقرب به امیر نصر بن احمد سامانی (301-331) رودکی به دریافت جوائز و صله فراوانی از پادشاه سامانی و وزیران و رجالدر بارش نائل گردید و ثروت و مکنتی زیاد به دست آورده است چنانکه به گفته نظامیعروضی هنگامی مه به همراهی نصر بن احمد از هرات به بخارا می رفته، چهار صد شتر بنهاو بوده است.
علاوه بر دارا بودن مقام ظاهری رفعت پایه سخنوری و شاعریرودکی به اندازه ای است که از معاصران او شعرای معروفی چون شهید بلخی و معروفی بلخیاو را ستوده اند و از گویندگان بعد از او کسانی چوندقیقی،نظامی عروضی، عنصری، فرخی وناصرخسرواز او به بزرگی یاد کرده اند.

ویژگی سخن

سخنان رودکی در قوت تشبیه و نزدیکی معانی به طبیعت و وصف،کم نظیر است و لطافت و متانت و انسجام خاصی در ادبیات وی مشاهده می شود که مایهتأثیر کلام او در خواننده و شنونده است. از غالب اشعار او روح طرب و شادی و عدمتوجه به آنچه مایه اندوه و سستی باشد مشهود است و این حالت گذشته از اثر محیط زندگیو عصر حیات شاعر نتیجه فراخی عیش و فراغت بال او نیز می باشد. با وجود آنکه تا یکمیلیون و سیصد هزار شعر بنا به گفته رشیدی سمرقندی به رودکی نسبت داده اند تعداداشعاری که از او امروزه در دست است به هزار بیت نمی رسد.
از نظر صنایع ادبیگرانبهاترین قسمت آثار رودکی مدایح او نیست، بلکه مغازلات اوست که کاملاً مطابقاحساسات آدمی است، شاعر شادی پسند بسیار جالب توجه و شاعر غزلسرای نشاط انگیز،بسیار ظریف و پر از احساسات است.
گذشته از مدایح و مضمون های شادی پسند ونشاط انگیز در آثار رودکی، اندیشه ها و پندهایی آمیخته به بدبینی مانند گفتار شهیدبلخی دیده می شود. شاید این اندیشه ها در نزدیکی پیری و هنگامی که توانگری او بدلبه تنگدستی شده نمو کرده باشد، می توان فرض کرد که این حوادث در زندگی رودکی، بستهبه سرگذشت نصر دوم بوده است. پس از آنکه امیر قرمطی را خلع کردند مقام افتخاری کهرودکی در دربار به آن شاد بود به پایان رسید.

با فرا رسیدن روزهای فقر وتلخ پیری، دیگر چیزی برای رودکی نمانده بود، جز آنکه بیاد روزهای خوش گذشته و جوانیسپری شده بنالد و مویه کند.

 

 

 

 

 

نمونه اشعار

زمانه پندی آزاد وار داد مرا ----- زمانه را چو نکو بنگری همه پند است
به روز ِ نیک ِ کسان گفت تا تو غمنخوری ----- بسا کسا که به روز ِ تو آرزو مند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دارنگاه ----- کرا زبان نه به بند است پای دربند است

***

اندر بلای سخت

ای آنکه غمگنی و سزاواری ----- وندر نهان سرشک همی‌باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد----- بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموارکرد خواهی گیتی را؟----- گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی ----- رازی مکن که نشنود او زاری
شو، تا قیـامت آیـد زاری کن! ----- کی رفته رابه زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون ----- گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او ----- بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدیدنی وکسوفی نی ----- بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم ----- برخویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید ----- فضل و بزرگمردی وسالاری

***

 

 


 

 

کلیله و دمنه :

مهمترین کار رودکی به نظم در آوردن کلیله و دمنهاست، متاسفانه این اثر گرانبها مانند سایر آثار و مثنویهای رودکی گم شده است و ازآن جز ابیاتی پراکنده در دست نیست. از ادبیات پراکنده ای که از منظومه کلیله و دمنهو سایر مثنویهای رودکی باقی مانده است می توان فهمیند که صاحبقران ملک سخن لقبیبرازنده او بوده است. در شعر او قوه تخیل، قدرت بیان، استحکام و انسجام کلام همه باهم جمع است و بهمین دلیل در دربار سامانیان، قدر و مرتبه ای داشت که شاعران بعد ازاو همیشه آرزوی روزگار او را داشتند.

انتشار : ۸ دی ۱۳۹۵

طرز تهیه خوراک مرغ و سبزیجات در فویل


با استفاده از این دستور پخت می توانید در کمترین زمان و به ساده ترین شیوه یک مرغ خوشمزه و خوش طعم داشته باشید. این روش طبخ بسیار سالم و بی ضرر است زیرا بدون نیاز به روغن و سرخ کردن تهیه می شود.
طرز تهیه خوراک مرغ و سبزیجات در فویل
 

با استفاده از این دستور پخت می توانید در کمترین زمان و به ساده ترین شیوه یک مرغ خوشمزه و خوش طعم داشته باشید. این روش طبخ بسیار سالم و بی ضرر است زیرا بدون نیاز به روغن و سرخ کردن تهیه می شود. بسته بندی مرغ و سبزیجات در فویل باعث می شود که طعم سبزیجات به خورد مرغ برود و طعمی عالی و بی نظیر داشته باشید.
 
 
مواد لازم:
سینه مرغ کوچک 2 عدد
بروکلی خرد شده 1 فنجان
فلفل دلمه ای خرد 1 فنجان
کدوی خرد یا حلقه شده 1 عدد
گوجه خرد شده 1 عدد بزرگ
پیاز خرد شده 1 عدد کوچک
روغن زیتون 1 قاشق غذاخوری
پودر سیر یا سیر تازه له شده 1 قاشق چایخوری
پودر پاپریکا 1 قاشق چایخوری
نمک و فلفل به میزان دلخواه

طرز تهیه:

فر را روی 200 درجه سانتیگراد قرار دهید. سینه های مرغ را به مکعب های 2 سانتیمتری خرد کنید. مرغ های خرد شده را داخل کاسه بزرگ یا زیپ کیپ بریزید. مرغ های خرد شده را داخل آن بریزید و تمام سبزیجات و ادویه ها را اضافه کنید و خوب ترکیب کنید.
کف دو سینی فر متوسط را با فویل آلومینیومی بپوشانید. مواد را به میزان مساوی داخل فویل ها بریزید. سپس به آرامی کناره های فویل را تا کنید و مرغها را کاملا بسته بندی کنید.
بسته های فویل را 20 دقیقه داخل فر قرار دهید تا مرغ کاملا بپزد و نرم شود و طعم سبزیجات به خورد مرغ برود. سپس سینی های فر را خارج کنید و خوراک مرغ و سبزیجات را همراه با برنج ،نودل یا نان نوش جان کنین...

انتشار : ۷ دی ۱۳۹۵

تاثیر کارتون‌های خشن بر کودکان


درست است که در همه کارتون‌ها و انیمیشن‌های ساخته شده برای كودكان سرانجام شخصیت‌های مثبت به پیروزی دست می‌یابند اما غالبا این موفقیت و پیروزی، با اعمال خشونت ممكن می‌شود.
تاثیر کارتون‌های خشن بر کودکان
 

با جلو رفتن زمان و پیشرفت روز به روز علم و تكنولوژی پیوسته بر زمان استفاده از وسایل ارتباط جمعی توسط مردم افزوده می‌شود. كودكان نیز از این قاعده مستثنی نیستند. اما در جهان كودكان بازی‌های رایانه‌ای، انیمیشن‌ها و كارتون‌ها بیشتر از باقی این قبیل محصولات توجه آنها را به خود جلب كرده‌اند.بچه‌ها علاقه وافری به تماشای كارتون دارند.
 
شخصیت‌های این گونه كارتون‌ها الگوهای دوست داشتنی‌ای برای كودكان می‌شوند به گونه‌ای كه از آنها حتی در بازی‌های روزمره شان استفاده می‌كنند، حتی عروسك‌هایی كه از روی شخصیت این گونه كارتون‌ها طراحی شده را تهیه می‌كنند. با این تفاسیر و با این اثرات عمیق سوال این است كه آیا دیدن این گونه كارتون‌ها برای كودكان مضر و پیامدهایش نگران كننده نیست؟!
 

در حال حاضر بسیاری از والدین احساس نگرانی می‌کنند و اعتقاد دارند این کارتون‌ها، کودکان را موجوداتی خشن، فریبکار و متمرد بار می‌آورند. ولی آیا واقعا کارتون‌های خشن مضر هستند؟ جواب مثبت است. درست است که در همه کارتون‌ها و انیمیشن‌های ساخته شده برای كودكان سرانجام شخصیت‌های مثبت به پیروزی دست می‌یابند اما غالبا این موفقیت و پیروزی، با اعمال خشونت ممكن می‌شود و از آنجا كه طبق سخن پیشین كودكان با شخصیت‌های داستان‌ها و كارتون‌ها همزاد‌پنداری می‌كنند و در روزمره و بازی‌هایشان در جلد نقش‌های برگرفته از تماشای برنامه‌ها می‌روند و به نگاهی دیگر با آنها زندگی می‌كنند، لذا انتخاب محتوای این گونه برنامه‌ها از اهمیت بسزایی برخوردار است.

آنچه مسلم است نمی‌­توان جنبه‌های مثبت و فواید تماشای این فیلم‌ها را برای كودكان كتمان كرد، فوایدی همچون آشنایی با جامعه و زندگی در غالبی كوچك‌تر، پرورش قوه تخیل، پرورش رفتارهای مطلوب مانند ایثارگری، مهربانی و عطوفت، همیاری و كمك و...

 
آیا دیدن کارتون‌های خشن برای کودک مضر است؟
 
اما با این وجود و به طور كلی استفاده بیش از حد، نامناسب و بدون كنترل از تمامی كارتون‌ها عوارضی نیز برای كودكان دارد كه ضروری است به آن توجه شود؛

عدم كنترل والدین بر آموزه‌هایی كه به ذهن كودك وارد می‌­شود.

تحلیل رفتن زمان ارتباط كودكان با والدین، دوستان و آشنایان.­

انتزاعی شدن دنیای مطلوب آنها

فاصله گرفتن‌شان از دنیای واقعی هر چند نا مطلوب

تقویت رفتارهای پرخاش‌گرانه به خصوص در مورد فیلم‌هایی كه صحنه‌های پر خشونتی دارند.

کاهش موفقیت­‌های تحصیلی.

كاهش زمان آموزش در حوزه‌های مختلف
 
روزنامه ايران

انتشار : ۷ دی ۱۳۹۵

عوامل موثر بر پوکی استخوان و منابع دارای کلسیم


عوامل موثر بر پوکی استخوان و منابع دارای کلسیم

پوکی استخوان بیماری خاموشی است که بر اثر عوامل زیادی بروز می کند در این جا جدیدترین تحقیقاتی که بر روی عوامل موثر در پوکی استخوان و روش درمان انجام شده را در اختیار شما می گذاریم . بسیاری از دانشمندان بر این باورند که عواملی چون سن, جنس,سابقه خانوادگی,نژاد و قومیت, بیماری ها و اختلالات,داروها, تنباکو, وزن, تغذیه در ابتلا به پوکی استخوان مؤثر هستند.

سن

با بالا رفتن سن،‌ احتمال ابتلا به پوکی استخوان نیز افزایش می یابد. فرد ممکن است در هر سنی دچار پوکی استخوان شود اما افراد مسن، بیشتر در معرض این بیماری هستند.

جنس

خانم ها بیشتر از آقایان، در معرض ابتلا به پوکی استخوان هستند.

سابقه خانوادگی

احتمال ابتلا به پوکی استخوان در افرادی که والدین آنها به پوکی استخوان دچار هستند، بیشتر است.

نژاد و قومیت

مردم همه نژادها و قوم ها دچار پوکی استخوان می شوند اما آمریکایی های آفریقایی تبار نسبت به بقیه افراد، کمتر به پوکی استخوان دچار می شوند.

بیماری ها

برخی از بیماری ها یا اختلال ها احتمال پوکی یا شکستگی استخوان را افزایش می دهند. مهم ترین آنها، تراکم پایین استخوان است. آرتروز روماتوئیدی و دیابت نیز احتمال پوکی استخوان را افزایش می دهند.

داروها

داروها جزء مهمی از درمان بیماری ها هستند اما برخی از آنها، احتمال پوکی استخوان را افزایش می دهند؛ استروئیدها (که ورزشکاران برای چربی سوزی از آن استفاده می کنند)، برخی از داروهای ضد تشنج و شیمی درمانی های برخی از سرطان ها نمونه ای از این داروها هستند. افرادی که از این داروها استفاده می کنند باید با پزشک خود مشورت کنند تا راهی برای جلوگیری از آسیب استخوان ها را به آنها معرفی کند. بسیاری از عوامل مؤثر در پوکی استخوان، تغییرپذیر هستند و می توان از طریق تغییرات سبک زندگی یا استفاده از داروها آنها را برطرف کرد. این عوامل عبارت اند از:

فعالیت جسمانی

ورزش یکی از بهترین راه ها برای جلوگیری از پوکی استخوان است. ورزش های تحمل کننده وزن (همچون پیاده روی، بالا رفتن از پله ها و ورزش های وزنه ای) به استحکام بیشتر استخوان کمک می کنند؛ در ورزش های تحمل کننده وزن، بدن بر خلاف جاذبه زمین حرکت می کند و اصطلاحاً وزن خود را تحمل می کند. ورزش به جلوگیری از بیماری های دیگری همچون بیماری های قلبی، سکته مغزی، دیابت، ‌چاقی و سرطان روده بزرگ نیز کمک می کند. سعی کنید که روزانه ۳۰ دقیقه ورزش کنید.

سیگار کشیدن

افراد سیگاری بیشتر از دیگران به پوکی استخوان دچار می شوند. سیگار از طرق مختلف بر پوکی استخوان تأثیر می گذارد. به عنوان نمونه، سیگار سطح هورمون های بدن را تغییر می دهد و می تواند بر جذب کلسیم تأثیر بگذارد.قرار گرفتن در معرض دود سیگار نیز خطر ابتلا به بیماری‌های قلبی، سکته مغزی، بیماری عروقی محیطی (تنگ شدن رگ های خونی خارج از مغز و قلب)، نفخ، برونشیت، دیابت و سرطان های ریه، مثانه، کلیه، لوزالمعده، دهانه رحم، لب، دهان، زبان، حنجره، حلق و مری را افزایش می دهد. برای بسیاری از مردم، ترک سیگار بهترین و تنها راه برای بهبود سلامتی آنها است.

.مواد مغذی برای پوکی استخوان

1.کلسیم: قابل جذب ترین فرم آن به صورت ترکیبات سیتراته، لاکتاته وآسپارات است.

  1. منیزیم: کمبود این ماده معدنی اغلب در بیماران مبتلا به پوکی استخوان دیده می شود و مصرف آن باعث افزایش تراکم استخوانی می گردد.

3.ویتامینD : همراه با کلسیم بایستی مصرف شود تا حداکثر تاثیرگذاری آن انجام شود.

4.برون: در میوه ها و آجیل ها یافت می شود.

  1. مس: باعث جلوگیری از کاهش توده های استخوانی شده و در تنظیم روی هم موثر است.

6.ویتامینK : در خانم های بعد از سنین یائسگی لازم است که باعث جلوگیری از کاهش کلسیم و همچنین باعث افزایش تراکم استخوان می شود.

7.سیلیکون: ماده ای است که باعث افزایش تراکم مواد معدنی در استخوان می شود.

8.استرونتیوم: باعث کاهش دردهای استخوان ها و افزایش توده های استخوانی می شود.

دیگر مواد غذایی مفید در پیشگیری از پوکی استخوان عبارتند از:

حبوبات، جو، میوه های تازه، آناناس، سیب، گلابی، انگور، کشمش، خرما، هلو، سبزیجات تازه، سبزیجات با برگ سبز، کلم بروکلی، کلم، آواکادو، اسفناج، مارچوبه، پیاز، جعفری، انواع سویا، لبنیات کم چرب، ماهی و غذاهای دریایی، تخم مرغ، عسل، سیر، فلفل سیاه، زنجبیل و آب میوه هایی مثل آب سیب، آب هویج، شربت لیمو و آب آناناس.

 

 

منبع: daneshjooqom.ir

انتشار : ۵ دی ۱۳۹۵

نقش اهل بیت(ع) و شیعیان در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی


نقش اهل بیت(ع) و شیعیان در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی

مقدمه
به نظر می رسد اسلام که داعیه دار کامل ترین دین الهی برای سعادت بشر است؛بایستی بتواند همه ابعاد زندگی مادی و معنوی انسان را پوشش داده و از چیزی فروگذار نکرده باشد؛اما چه شده که اکنون مسلمین و امت های اسلامی با برخورداری از دینی جامع و متکامل،این چنین در ضعف و فرودستی به سر می برند.تسامح مسلمانان در ثبت و ضبط دستاوردهای علمی و فرهنگی خود،سرخوردگی و خود باختگی متفکران اسلامی در برابر اندیشه های نوگرایانه غرب،انکار برتری های علمی و فرهنگی مسلمین توسط غیرمسلمانان و بالاخره باورداشت درجه چندم بودن ملتهای مسلمان به واسطه القائات بیگانگان؛از مصادیق و علل این ظلم عظیمی است که در حق اسلام و مسلمین رفته است. در این مقاله برآنیم تا با نیم نگاهی به سیر تکون فرهنگ و تمدن اسلامی،به بیان نقش برجسته مسلمین- بالاخص اهل بیت(ع)و شیعیانشان- در شکل گیری فرهنگ،تمدن و دانش بشری بپردازیم.



هجوم فکری غرب برای استحاله فرهنگی مسلمانان،زمینه دست درازی و هجمه سرزمینی بیگانگان را فراهم کرد و استعمار همه جانبه ملتهای مسلمان را به وجود آورد.این امر– صرف نظر از عوارض آن- همچون شوکی بر پیکره جهان اسلام،سبب شد تا امواجی حیاتی در جهان اسلام به وجود آید و تلاشهای مستمری از سوی دلسوزان و متعهدان مسلمان برای بیداری مسلمین از این خواب گران آغاز گردد.این سلسله حرکات پیوسته تاریخی نهضتی را با نام «بیداری اسلامی» یا «دعوت به بازگشت به اسلام» صورت داد تا مسلمانان را نسبت به سرمایه های عظیم مادی و معنوی خود و میراث گرانبهای باقی مانده از نسلهای گذشته آنان آگاه گرداند.در این راستا مواضع مختلفی شکل گرفت که ماهیت هر یک با دیگری متفاوت می نمود و نام های گوناگونی نیز در این جریانها مورد استفاده قرار گرفت:اصلاح طلبی،سلفی گری،بازگشت به خویش،نوگرایی،بیداری اسلامی و... .

بیدارگران اسلامی کوششهای فراوانی را برای بازگرداندن خودباوری به امم اسلامی و افشای غارتگری های انجام شده نسبت به سرمایه های علمی و فرهنگی مسلمین را آغاز کردند و در سایه این مجاهدتها نشان دادند که بسیاری از آنچه اکنون غرب در اختیار دارد،برگرفته از علوم و معارف خود آنهاست.چنانچه کنکاشی در سیر تکون فرهنگ و تمدن اسلامی از گذشته تا کنون داشته باشیم؛خواهیم دید که مسلمین در طی گذر از مراحل مختلف،علاوه بر افزودن بر غنای علوم زمان،خود مبدع بسیاری علوم دیگر بوده اند و در بسیاری از علوم جدید که غرب مولد آن بوده نیز گوی سبقت را از غربیان ربوده و پیشتاز این عرصه ها شده اند.

برخی بر این باورند که رشد و توسعه فرهنگی مصادف با ظهور اسلام را نمی توان به فرهنگ اصیل اسلامی مستند نمود چرا که مسلمانان در صدر اسلام و پس از پیامبر(ص)التزام عملی و پایبندی لازم به اسلام را نداشته اند و مسلما چنین افرادی نمی توانستند پایه گذار چنین فرهنگی در دنیای بشری باشند.اینان معتقدند این فرهنگ و تمدن به وسیله افرادی شکل گرفته که دارای گرایش های اسلامی بوده و به دین اسلام گرویده بودند و گرنه از میان خود مسلمانان و جامعه اسلامی چنین حرکتی صورت نگرفته است.اما در پاسخ چنین ادعای باطلی می توان گفت: چرا از این تمدن برخواسته از حجاز،پیش از اسلام خبری نبود؟ و یا چرا شخصیت های شهیر و درخشانی مثل ابوعلی سینا،فارابی و دیگران پیش از اسلام ظهور نکردند؟ در ثانی برخی از مظاهر تمدن - مثل سبکهای معماری اسلامی- تنها بر اساس آموزه های فرهنگ اسلامی معنا می شوند و آموزه های دین اسلام نیز بر رشد و توسعه فرهنگ انسانی تاکید داشته و به نیازهای مادی و معنوی انسانها بیشترین توجه را مبذول می داردکه اینها همگی از پشتوانه های ایجاد فرهنگ و تمدن اسلامی به شمار می آیند(1).

عوامل موثر در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی:

عوامل مختلفی در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی تاثیر داشته و توانسته اند در کنار یکدیگر مجموعه فرهنگ و معارف اسلامی که متشکل از آیینها و باورهای اسلامی است را ارائه نمایند:

الف)عوامل درون دینی:

1) رابطه انسان، خدا و هستی: در این ساحت،نگاه اسلام به خدا،انسان و هستی،نگاهی بی بدیل بوده که فلسفه خلقت و زندگی را متفاوت از دیگران می بیند که به تبع آن،انسان شریف و صاحب کرامت به عنوان مظهر خدا و محور خلقت،در شناسایی جهان پیرامون خود دستآوردهایی عمیق و متمایز از دیگران ارائه خواهد کرد.

2) خردورزی: از نظر قرآن وظیفه شخص پیامبر(ص)و مومنان این است که حقیقت دین را با استدلال برای مردم تشریح کنند(2).بدیهی است که اسلام آزادی در پذیرش دین و سفارش به تعقل در امورات آن را سر لوحه دستورات خود قرار داده و هیچ گاه دیدگاه های خود را بر مردم تحمیل نمی کند که مستشرقین نیز خردمندانه بودن آیین محمد(ص) را اصلی ترین عامل در گسترش زود هنگام آن دانسته اند(3).

3) علم آموزی: حجم عظیمی از آنچه در آیات و روایات درباره فضیلت علم،توصیه به تعلیم و تعلم، جایگاه عالمان در اسلام و اهمیت کتاب و کتابت آمده است،گواه بزرگی بر نقش اسلام در شکل گیری فرهنگ و تمدن عظیم بشری در قرون گذشته است.

4) نوع آموزه های دینی: سادگی،جامعیت،جاودانگی و فطری بودن آموزه های دینی؛مقبولیت خاصی را در دل مسلمانان به وجود آورد که به خودی خود سرعت رشد و گسترش فرهنگ دینی اسلام را فزونی بخشید.

5) سیره عملی مسلمین: از عوامل مهم و تاثیر گذار بر نفوذ فرهنگ اسلام در دیگر جوامع،اعتقاد عملی مسلمانان(رهبران،حاکمان و پیروان)به آموزه های الهی دین بود و نمی توان آن را حاصل جنگ و قدرت قهری فتوحات اسلامی دانست؛در واقع عامل انسانی هر حرکتی است که نقش اول را در پیشبرد آن حرکت ایفا می کند و شاید یکی از موثرترین عوامل نفوذ و گسترش اسلام در طی فتوحات اسلامی،حسن سلوک،ساده زیستی و نیک رفتاری مسلمانان با دیگران بود که بیش از هر چیز دیگری اثرگذار بوده است.

ب)عوامل برون دینی:

1) رفع نقاط ضعف و جذب نقاط مثبت دیگر تمدن ها: فرهنگ برخواسته از اسلام به سبب بروز و ظهور از یک سرزمین خشک و سوزان با مردمی بادیه نشین و بدوی،به خودی خود قدری از دیگر فرهنگها متمایز بود ولی در عین حال آمیزه ای شد متاثر از آنها؛به گونه ای که عناصری را از فرهنگ و تمدن یونانی،هندی و ایرانی جذب و فرهنگی جدید و متکامل با سیمایی مخصوص ارائه نمود؛تمدن و فرهنگی که زیر بنای آن برساخته از آموزه های اصیل دینی بود.

2) نهضت ترجمه: با استقبال اسلام از دیگر اندشه ها و گشودن آغوش باز به روی علوم مختلف دیگر مناطق،جریان عظیمی در شکل گیری علوم در جهان اسلام شد که از آن با نام «نهضت ترجمه» یاد می کنند.اولین گام در این راه،ترجمه آثار تمدنهایی چون یونان،روم،ایران و هند بود که دارای بالاترین پیشرفتهای علمی و فرهنگی آن زمان بودند و در اندک زمانی با یادگیری زبانهای بیگانه به عنوان فنی نادر و پر ارزش؛اشتیاق به ترجمه متون علمی و آگاهی از علوم مختلف بالا گرفت و با تاسیس «بیت الحکمه»ها،هر آنچه از علوم در دسترس بود گردآوری و ترجمه شد و در اختیار دانشمندان اسلامی قرار گرفت.البته این نهضت پس از دو قرن رو به افول نهاد؛چرا که منابع غیر عربی،دیگر چیزی برای ارائه نداشتند و سطح رشته های علمی به سطحی بالاتر از سطح آثار ترجمه شده رسیده بود(4).بسیاری از مورخان بر این باورند،مسلمانان در طی این فرآیند،مهمترین نقش را در انتقال علوم به غرب ایفا کردند؛چرا که آنها با ترجمه علوم از یونانی به عربی،دانش بشری را به مدت چند قرن در خود نگه داشته و در نهایت پس از دوران رنسانس و پیدایش نهضت ترجمه علوم از عربی به لاتین،علوم و معارف نزد خود را به غرب باز پس دادند.در واقع مسلمانان میراث دارانی امین،برای فرهنگ و تمدن غرب بودند؛کما این که بر غنای آن نیز افزودند(5).

3) شکل گیری مراکز و نهادهای علمی: با شکل گیری جامعه اسلامی و تکامل نظام اجتماعی آن،به تدریج نهادها و مراکز آموزشی به و جود آمدند که نقش مهمی در شکل گیری و گسترش علوم و فنون مختلف داشت.نخستین این مراکز که به طور اختصاصی به مباحث علمی ومطالعاتی می پرداخت؛«بیت الحکمه» بود که محل تجمع دانشمندان و به ویژه مترجمانی بود که کتاب های علمی و فلسفی را به عربی و سریانی ترجمه می نمودند؛اولین آنها بیت الحکمه بغداد بود که بیشتر به فلسفه،علوم ریاضی و علوم طبیعی می پرداخت.از جمله مراکز دیگر دارالعلمها بودند که به نوعی کتابخانه های عمومی به حساب می آمدند و مجموعه ای از کتب گردآوری شده در علوم مختلف در آنها موجود بود؛مانند دارالعلم فاطمیون در مصر و دارالعلم موصل.از دیگر مراکز علمی،نظامیه ها بودند که محل تعلیم و تربیت بوده و به نوعی حکم مدرسه و دانشگاه را -به عنوان یکی دیگر از پایگاه های تاسیس کتابخانه در کشورهای اسلامی- داشتند که از جمله مدارس مشهور می توان نظامیه بغداد و نیشابور را نام برد.

شایان ذکر است که از مهم ترین و اولین مراکز علمی و آموزشی در اسلام،مساجد و از صدر اسلام بیشتر امورات دینی و اجتماعی مسلمین در مساجد رسیدگی می شد و حلقه های درس ائمه(ع)و شاگردان ایشان نیز در مساجد برپا بود.حتی پس از ساخت و توسعه مدارس،مساجد جنبه تربیتی و آموزشی خود را حفظ نمودند.برخی مساجد مانند مسجد اموی دمشق و مسجد جامع الخطیب اصفهان،علاوه بر تشابه در نقشه معماری با مدارس،گاهی کلاسهای درس نیز درآنها تعبیه شده بود و شامل کتابخانه هایی نیز بودند.

سهم اهل بیت(ع)در پیدایش و گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی

تاریخ اسلام که با دعوت پیامبر اکرم(ص)آغاز شد؛ نقطه آغازین تکون فرهنگ و تمدن اسلامی است.پیامبر اسلام(ص) برای جایگزینی فرهنگ جدید اسلامی به جای فرهنگ عرب جاهلی با مشکلات زیادی روبرو بود،از طرفی بروز مشکلات داخلی نیز نگذاشت تا پایه های این فرهنگ-آن چنان که شایسته بود- به صورت فراگیر مستحکم شده و به سرزمین های دیگر منتقل گردد؛اما به لحاظ کمال دین و فرهنگ نویی که به جامعه انسانی عرضه می کرد،این دین توانست در طول زمان به نیازهای جوامع بشری پاسخ دهد و منبعی جامع برای احتیاجات مادی و معنوی آنان باشد.با تشکیل حکومت اسلامی در مدینه،نخستین گام در مدنیت اسلامی نیز برداشته شد و با گسترش اسلام و در طی فتوحات اسلامی در سده های بعد، مرز این فرهنگ و تمدن،مرزهای حجاز را نیز درنوردید.

از آنجا که در ادامه رسالت پیامبر(ص)،ولایت و امامت مطرح شد تا خط سیر سرچشمه های این فرهنگ و تمدن،در جامعه اسلامی و دیگر جوامع تسری یابد؛ائمه اهل بیت(ع)به عنوان پیشگامان حرکت اسلامی و داعیه داران فرهنگ اصیل دینی،به دلیل درک عمیق و دقیق از ارکان فرهنگ اسلامی و با تفسیر صحیح آنها،علاوه بر تقویت پایه های فرهنگ اسلامی،آن را از تحریف و انحراف مصون داشته و با تعلیم علوم نزد خود و تربیت شاگردانی ممتاز در علوم و فنون زمان،بر غنای آن افزودند.در رأس این حرکت امامان معصوم(ع)،امام امیرالمومنین(ع)،قرار داشت؛شخصیتی که نه تنها در طول دوران حیات خویش،بلکه در زمان حیات حضرت رسول(ص)نیز رتبه ای ممتاز داشت و در پایه گذاری علوم اسلامی نقش به سزایی ایفا نمود.فرزندان علی(ع)نیز به پیروی از ایشان،تداوم بخش این نهضت عظیم فرهنگ ساز بودند که این نقش را در زمان صادقین(ع)و امام ضا(ع)برجسته تر از دوران دیگر ائمه می بینیم. در ادامه مسیر نیز پیروان ایشان بر این امر اهمام گماشته و در راه بسط و ترویج فرهنگ و معارف اسلامی نقش به سزایی ایفا نمودند که در ادامه تلاش ها و مجاهدت های ائمه اهل بیت(ع)بوده است. وجود بی شمار علمای شیعه - به عنوان شاگردان و رهپویان مکتب اهل بیت(ع)- در علوم مختلف،نشانگر سهم برجسته و قابل توجه مکتب تشیع در پیدایش و بسط علوم و معارف اسلامی است.

طبقه بندی علوم:

نوع نگاه دانشمندان مسلمان به علوم،متمایز از نگاه غیر مسلمانان بود؛ از این رو دانشمندان جهان اسلام در پی تعریف دسته بندی جدیدی در علوم و دستیابی به معارفی بالاتر برآمدند. که دستآورد آن رشته های متعدد علمی است که تا کنون پا برجاست.نگاهی به سیر تکون این طبقه بندی ها،حاکی از نوعی نگاه ماورایی به علوم و همچنین نشان دهنده اهمیت موضوع و محتوای آن علوم نیز می باشد:

1. دانشی که به سبب اهمیت بر دیگر دانش ها ارجحیت دارد؛مانند علم دین نسبت به پزشکی.

2. دانشی که واسطه ای است برای رسیدن به دیگر دانش ها؛ مثل علم منطق نسبت به فلسفه.

3. تقدم بخشی از یک علم بر دیگر بخش ها؛مثل تقدم صرف بر نحو در ادبیات عرب.

4. مقدمه بودن یک علم برای درک بهتر دیگر علوم؛مثل خواندن ریاضیات برای درک بهتر فلسفه.

از نخستین دانشمندان اسلامی که به طبقه بندی علوم پرداخته،فارابی است که در کتاب «احصاء العلوم» خود به بیان جزئیات و شاخه های علوم پرداخته است.وی در این دسته بندی از نظمی منطقی و فلسفی پیروی نموده و هدف خود از این کار را فهرست نمودن علوم زمان خود اعلام نموده است؛در حالی که عملا با این دسته بندی،به نوعی اهمیت علوم را نشان داده اند(6).خوارزمی نیز در کتاب «مفاتیح العلوم» خود نوعی طبقه بندی ارائه نموده که در آن علوم در دو دسته شرعی(اسلامی)و غیر شرعی(غیر اسلامی)آمده است.وی علومی را که در فرهنگ و تمدن اسلامی به وجود آمده اند؛علوم اسلامی و علومی را که در دیگر تمدن ها(ایران و یونان و هند و...)به وجود آمده اما مسلمانان نیز در آن نقش داشته اند؛ در علوم غیر اسلامی طبقه بندی نموده است.وی از نظم منطقی استفاده نکرده و تنها بر مبنای موضوع و هدف علوم دسته بندی خود را انجام داده است(7).

در تقسیم بندی علوم ملاک های مختلفی را در نظر گرفته می شود؛اما مجموع این دسته بندی ها از پنج حالت کلی زیر خارج نیست(8):

1- به دو دسته نظری و عملی تقسیم می شوند که این طبقه بندی متاثر از فلسفه یونان است.علم نظری(حکمت نظری)خود سه دسته است:علوم الهی،علوم ذهنی،علوم طبیعی.علم عملی(حکمت عملی) نیز بر سه دسته است:علم اخلاق،علم تدبیر،علم سیاست.

2- به سبب وسیله قرار گرفتن برای رسیدن به هدفی دسته بندی می شوند؛اهم و مهم.

3- به جهت خاستگاه و منشا به دو دسته اسلامی و غیر اسلامی نیز قابل تقسیم است.

4- شرعی که شامل علوم شریعت و منقسم بر اصول(قرآن و سنت)،فروع(فقه)،مقدمات(صرف و نحو)و متممات(رجال و درایه)است و غیر شرعی،علوم عقلی محض هستند؛مثل ریاضیات.

5- عقلی و نقلی نیز نوع دیگری از طبقه بندی در علوم است.

علوم و معارف اسلامی:

ما در این بررسی علوم را در دو دسته اسلامی و غیر اسلامی مورد بحث قرار داده و در علوم غیر اسلامی،علوم جدید را نیز مطرح خواهیم نمود. منظور از علوم و معارف اسلامی،آن دسته از علومی است که موضوع آن مبنای تشکیل فرهنگ اسلامی است و یا مقدمه این علوم است.این علوم عبارتند از:علوم قرآن(تفسیر،لغت،قرائت و...)،علوم حدیث(رجال،درایه و...)،علم کلام،فقه و اصول،اخلاق،فلسفه و.....در ادامه به برخی از این علوم اشاره خواهد شد.

الف)علوم قرآن: از گذشته تا کنون کتاب های فراوانی درباره مجازات قرآن،لغات مشکله،نقطه ها و شکل قرآن،متشابهات،فضایل قرآن،ناسخ و منسوخ،شان نزول آیات،احکام و تاریخ قرآن و...نوشته شده است.می توان گفت که در این نهضت عظیم قرآنی علی بن ابیطالب(ع)و شیعیانشان پیشگام بوده اند.اولین کسی که قرآن را نوشته و جمع آوری نموده امیر المومنین علی(ع)بوده و اولین کسی که قرآن را نقطه گذاری نموده"ابوالاسود دتلی" یکی از اصحاب امیرالمومنین(ع)بوده است.همچنین اول کسی که در علم قرائت،معانی و توضیح لغات مشکله کتاب نوشت " ابان بن تغلب" صحابی امام چهارم بود و نخستین کتاب فضایل قرآن را " ابی بن کعب" صحابی معروف و از شیعیان امیر المومنین(ع)نوشته است.اولین کتاب در مجازات قرآن را نیز " فرا" نحوی معروف که یک شیعه ایرانی است،نوشته است و نخستین کسی که در احکام قرآن کتاب تالیف نمود" محمد بن سائب کلبی" شیعه و اولین تفسیر قرآن را " سیعید بن جبر" شیعی تالیف نموده است(9).

1. قرائت: از آنجا که قرآن در آن زمان بی نقطه و بدون اعراب نوشته می شد و همچنین لهجه های مختلفی میان قبایل مختلف وجود داشت؛رسول خدا(ص)،نحوه قرائت آن را از همان زمان نزول به صحابه تعلیم فرمودند و آنان نیز به دیگران آموختند؛بنابراین این علم همزاد با نزول قران است.در واقع پایه گذار علم قرائت پیامبر(ص)بوده اند؛زیرا ایشان امر به صحت قرائت و زیبایی صوت در خواندن قرآن می نمودند.پس از علی بن ابیطالب(ع)،عبدالله بن مسعود و ائمه(ع)،از جمله امام سجاد(ع)،جزء قاریان خوش صوت قرآن بوده اند.اولین کسی که قرآن را با الحان موجود در زمان حاضر قرائت نموده،عبیدالله بن ابی بکر ثقفی معروف به ابن حاتم است که جزء طبقه سوم تابعین و قاضی بصره بوده است. اختلاف در قرائات به سبب اختلاف در روایات رسیده از پیامبر(ص)است و در هر یک از بلاد اسلامی قرائت یکی از قراء پذیرفته شد و در نتیجه پنجاه قرائت- که مشهورترین آنها قرائت سبعه است- پدیدار شد(10).بعضی پنداشته اند اول کسی که در علم قرائت کتاب تالیف کرد "ابوعبید قاسم بن سلام"(م224)بوده در حالی که پیش از او "حمزه بن حبیب"(م156)یکی از قراء سبعه و پیش از او نیز " ابان بن تغلب"(م141)یکی از شیعیان و یاران امام سجاد(ع)بوده است که در این زمینه کتاب نوشته است(11).

2. تفسیر: در زمان رسول خدا چون مردم از شان نزول ایات اگاهی داشتند و همچنین قرآن به زبان مادری آنها نازل شده بود،از این رو کمتر دچار مشکل در فهم قرآن می شدند.ولی بعدها احتیاجات فراوان به احکام الهی و فهم حقایق آن نیاز به تعمق بیشتری داشت که علم تفسیر را به وجود آورد. اگر بخواهیم بدانیم اولین مفسر قرآن چه کسی بوده است،بی تردید نام پیامبر(ص)و علی(ع)می درخشد؛در واقع تفسیر امام علی(ع)را باید سرآغاز تفسیر عقلی از قرآن کریم دانست.امامان معصوم(ع)،نیز به پیروی از پدر بزرگوارشان-علی(ع)- همواره به تفسیر قرآن اشتغال داشته اند ولی متاسفانه کتاب تفسیری از ایشان باقی نمانده است،بلکه تنها روایات بی شماری از انان-خصوصا امام باقر و صادق(ع)- در کتابهای تفسیری شیعه باقی مانده است که بیشتر آنها در تفسیر قمی و مجمع البیان گردآوری شده است.از امام علی(ع)و فرزندانشان که بگذریم،می توان از صحابی ای چون:ابن عباس،ابن مسعود،ابن ابی کعب و جابر بن عبدالله انصاری در شرح و بسط علم تفسیر نام برد.ابن ندیم در کتاب الفهرست اسامی بیش از چهل تن ازصحابی و تابعینی که تفسیر نگاشته اند را آورده است(12).

در پیدایش و گسترش علم تفسیر،مفسرین از روش ها و اسلوبهای مختلفی استفاده نمودند که مهمترین آنها عبارتند از:

- تفسیر قرآن به قرآن:این روش مبتنی بر کمک گرفتن از برخی آیات قرآن کریم برای فهم و تبین دیگر آیات است.گفته می شود این روش همان روش تفسیری پیامبر(ص)و اهل بیت(ع)بوده است و این روشی است که قرآن خود برای فهم آیاتش ما را بدان راهنمایی نموده است.

- تفسیر اجتهادی: این روش نیز مبنای قرآنی دارد و به بیان علامه طباطبایی سیصد آیه ای که در قرآن بر تعقل و تفکر تاکید می نماید برای کشف معانی آیات قرآن است.

- تفسیر موضوعی:مفسر برای تبیین یک موضوعی خاص آیاتی از قرآن را که از نظر معنایی با هم مرتبط هستند را استخراج و در کنار هم به عنوان دیدگاه قرآن راجع به آن موضوع مطرح می کند.

تفسیر تطبیقی،عصری،تاریخی،فلسفی،ادبی،نقلی،هدایتی و تربیتی،کلامی،رمزی و عرفانی نیز از انواع دیگر تفسیر است(13).گفته می شود اولین تفسیر مدون قرآن مجید،روایاتی بوده که در شرح برخی آیات وارد گردیده و در این باره عبدالله بن عباس(ابن عباس)،شاگرد امیرالمومنین(ع)در تفسیر،را نخستین مدون تفسیر دانسته اند و آثار زیادی را به وی نسبت می دهند که بیشتر آنها از شاگردان اوست(14)؛اما در نزد اهل سنت و بیشتر شیعه «سعید بن جبیر» شیعی،از شاگردان ابن عباس،به عنوان اولین مفسر نامبردار است و تفسیر وی که بیشتر جنبه لغوی و تاریخی دارد از مهم ترین منابع در حوزه تفسیر به شمار می رود(15).

3. ادبیات: منظور از ادبیات صرف،نحو،معانی،بدیع،عروض،لغت و...است و جزء علومی است که به لحاظ اهمیت در دسته علوم مقدماتی قرار می گیرد؛یعنی مقدمه ایست برای یادگیری دیگر علوم و به خودی خود هدف یادگیری نیست.

- لغت:اول کسی که در "علم اللغه" کتاب نوشت "ابوعبدالرحمن خلیل بن احمد"(م170)معروف به «عروضی» و از شاگردان امام جعفر صادق(ع)است.بعد از وی،" ابن سکیت"،" مبرد" – با کتاب الکامل- "ابن درید" - با کتاب جمهره اللغه- می باشند.

- صرف:نخستین کسی که علم صرف را وضع کرد،"ابو مسلم معاذ الهراء"(م 187)،شاگرد امام صادق(ع)بوده است.بعد از وی نیز ابو عثمان مازنی کتاب مستقلی به نام "التصریف" را نگاشت.(16).

- نحو:همه اتفاق نظر دارند که واضع و موسس علم نحو امیرالمومنین(ع)بوده که کلیات این علم را به "ابوالاسود دئلی" آموخته است و وی هم به دیگران اموخته است(17).

- شعر:اگر چه ظاهرا اسلام به شعر و شعرا روی خوشی نشان نداده است،اما شعری که اموزنده و حکمت آمیز باشد،نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح و مقبول اسلام نیز هست.از همان ز مان حیات رسول خدا(ص)و پس از ان در زمان اهل بیت(ع)،می بینیم که شعرایی که در شعرهایشان معانی اخلاقی و علمی و حماسی وجود داشته مورد عنایت و تکریم بوده اند و برخی همچون فرزدق،شاعر خاص اهل بیت(ع)نیز بوده اند.

4. حدیث: علم حدیث در کنار قرآن،پایه نخست علوم اسلامی است و به عنوان دومین منبع علوم اسلامی است.از آنجا که سنت نبوی در قالب احادیث عرضه می شد،این علم تاثیر چشمگیری در توسعه علومی چون:تاریخ،ادبیات،کلام و فلسفه گذاشت.اگر چه از زمان حیات رسول خدا(ص)،همه مسلمین به حفظ و جمع آوری حدیث اهتمام داشتند اما خاندان پیامبر و پیروانشان در کتابت و تدوین آن پیشگام بوده و عامه به سبب نهی خلفا از کتابت حدیث و به بهانه این که پرداختن به حدیث جای قرآن را نگیرد؛در این امر کوتاهی نمودند.

این نهی در زمان عمر بن عبدالعزیز شکسته شد و به کتابت حدیث آغاز گردید.نخستین کسی که در اهل سنت به کتابت حدیث پرداخته "ربیع بن صبیح"(م160)و "سعید بن عروبه"(م 156)است.اما در شیعه از همان زمان حیات رسول خدا(ص)به این امر پرداخته شد.در "صحیح" مسلم و "فتح الباری" ابن حجر آمده که امیر المومنین(ع)،فزندش امام حسن(ع)،انس بن مالک،عبدالله بن عمرو بن عاص و دیگران بر خلاف برخی صحابه کتابت حدیث را پسندیده می دانستند.(18).

اولین کتاب حدیثی شیعه،کتابی است به املاء رسول خدا و خط علی(ع)،که به نام "صحیفه" یا "جامعه" مشهور است و دیگری کتابی است به نام "مصحف فاطمه(س)".این دو کتاب نزد امامان ما(ع)موجود بوده و گاهی مسائل خود را با استناد به آنها استدلال می کرده اند.گویا حضرت علی(ع)نیز کتابی مربوط به دیات داشته که معمولا همراه ایشان بوده است.

کتاب ابورافع،غلام آزاد شده پیامبر(ص)-السنن و الاحکام و القضایای امیرالمومنین(ع)- نخستین کتاب حدیثی است که در سنن،احکام و قضایا نوشته شده است.بعد از وی کسانی چون:سلمان،ابوذر،اصبغ بن نباته،ابن ابی رافع،حرث بن عبدالله،میثم تمار،ربیعه بن سمیع و عبیدالله بن حر قرار می گیرند که تالیفاتی در حدیث،قضاوت های امیرالمومنین(ع)،خطابی،گفتگوها و مناظره های حضرت داشته اند.

در طبقه بعد "زبور آل محمد(ع)" یا "صحیفه سجادیه" قرار دارد و همچنین تالیفاتی از جابر بن یزید جعفی،زید شهید،حسن بن ثور و زیاد بن منذر.در زمان صادقین(ع)که فضای جدیدی برای نشر معارف الهی ایجاد شده بود،این دانش سیر صعودی پیدا کرد و حدود هفت هزار رساله و کتاب نوشته شد که از آنها اصول اربعمأه به وجود آمد که مصدر جوامع حدیثی بعدی گردید به دنبال علم حدیث،برای شناخت احادیث جعلی از صحیح،علم درایه و رجال به وجود آمد که شیعه در این دو علم نیز پیشتاز بود.

5. فقه: در زمان حیات رسول خدا(ص)،نسل اول عالمان اسلامی،محدثان بودند که کمتر به استنباط احکام شرعی بر اساس قرآن و حدیث می پرداختند و مسائل از شخص ایشان سوال می شد.و لی پس از رحلت ایشان(ص)،این استنباط(اجتهاد در کتاب و سنت)ضرورت پیدا کرد.نیازمندی های اجتماعی،سیاسی و اقتصادی جامع اسلامی مستلزم بیان احکام جدید و تبیین بیشتر امور جزئیه بود که شکافتن علوم و بیان احکام الهی را از دل کتاب و سنت می طلبید.ائمه(ع)به عنون وارثان علم نبوی و حافظان دین الهی اولین و بهترین منبع نشر و تبیین احکام الهی برای مردم بودند و در طول حیات ایشان مرجع علمی جامعه در این مسائل به شمار می رفتند.به ویژه در زمان صادقین(ع)که امام صادق(ع)،مکتب فقهی مطرح شده از سوی پدر بزرگوار خویش را مدون و منسجم نموده و به عنوان یک مکتب فقهی شیعی ارائه نمودند که به فقه جعفری شهرت گرفت.به جز ائمه(ع)،دیگرانی هم چون؛یونس بن عبدالرحمن،زراره بن اعین،ابوبصی،فضل بن شاذان و...نیز بودند که در فقه و اجتهاد شهرت داشتند.دسته ای دیگر نیز فقه خود را تنها بر پایه روایات و نقل حدیث استوار نموده و از هر نوع استدلال عقلی در احکام شرعی ابا داشتند.اگر چه در مقابل برخی نیز خود را در عرض خاندان نبوت دانسته و رای و اجتهاد خویش را در استنباط حکم خدا داخل کرده و فقه دیگری به جامعه عرضه داشتند،اما بدیهی است که اتخاذ علم از منبع و مبدأ آن به صواب نزدیک تر بلکه عین صواب است.

6. اصول فقه: با شکل گیری علم فقه تلاش ها برای تدوین و بیان مبادی این علم آغاز شد و به عنوان علمی مجزا مطرح گردید.از طرفی دیگر با گسترش جامعه اسلامی و پدید آمدن نیازهای جدید و همچنین داخل شدن احادیث مجعول در منابع روایی اسلامی،بیان چگونگی استخراج احکام از قرآن و سنت ضرورت پیدا کرد.در سده های نخستین قواعدی چون؛حجیت دانستن الفاظ ظاهری،حجیت خبر،حجیت اجماع و شهرت،تعارض ادله و....زیربنای علم اصول را تشکیل می دادند.البته عامه در این باره به خاطر گسست از اهل بیت(ع)،زودتر احساس نیاز به این علم نمود و راه انحراف(قیاس،استحسان،استصلاح و...)را در پیش گرفت در حالی که شیعه با اتصال به معارف اهل بیت(ع)،در این علم قوی تر و متقن تر عمل نموده است.ائمه(ع)با آموزش اصول استنباط احکام الهی از کتاب و سنت(اصول فقه)مبانی اولیه این علم را بنا گذاشتند؛اگر چه عده ای معتقدند به کار بردن قواعد اصولی از همان صدر اسلام- ولو به صورت ساده- وجود داشته است.در نگاهی دیگر شاید بتوان امام باقر(ع)و امام صادق(ع)را موسس علم اصول فقه دانست که ضمن تدوین فقه شیعه،اصول این غلم را نیز برای شاگردان خود بیان نموده اند.در این که نخستین کتاب در این باره را چه کسی تدوین نموده است؛اختلاف است.برخی شافعی،برخی شیبانی و برخی دیگر نیز قاضی ابویوسف را مولف کتاب در این علم می دانند؛اما مرحوم شهید صدر،از هشام بن حکم به عنوان نخستین مولف علم اصول نام می برد که کتاب «الغاظ»،را در مهمترین مباحث اصولی نوشته است.پس از او یونس بن عبدالرحمن با تالیف کتاب«اختلاف الحدیث و مسائله» قابل ذکر است(19).

7. کلام: عصر رسالت نخستین زمان ظهور علم کلام است،چرا که رسولان الهی به توضیح و دفاع از عقاید دینی خود پرداخته اند.مرحله دوم آن پس از حیات رسول خدا(ص)است که مسلمانان به دلیل ارتباط با غیر مسلمانان برای دفاع از حریم اسلام و مقابله با انحرافات،به روش های نوین فکری و استدلالی روی آوردند.علت دیگری که می توان برای پیدایش علم کلام برشمرد وجود عقاید التقاطی در میان نومسلمانان از اقوام و مذاهب دیگر بود که درصدد تطبیق آموزه های اسلامی با آموزه های سابق خود بودند.برخلاف برخی اظهار نظرها،کلام اسلامی از کلام مسیحی نشأت نگرفته و کلام شیعی نیز متقدم از کلام اهل سنت است و متاثر از کلام معتزلی نیست.علم کلام از ابتدا به عنوان علم منظم و منسجمی مطرح نشده؛بلکه یک سری بحث هایی درباره مسائل مختلف اعتقادی بوده که معمولا به جدل نیز کشیده می شده که این استدلالات و مباحثات در سه قالب آموزش و تعلیم،مناظره و مجادله و پرسش و پاسخ مطرح شده است.

در زمان حیات رسول خدا(ص)با توجه به حضور ایشان و پاسخگویی به مسائل،در این باره کتابی تدوین نشد،اگر چه شخص منحصر به فرد این دوره همچون سایر عرصه های علوم،امیرالمومنین(ع)است که برای نخستین بار درباره ذات و صفات خداوند،حدوث و قدم،بساطت و ترکیب،وحدت و کثرت و...بحث های عمیقی مطرح نموده اند.امیرالمومنین(ع)به گسترش و تعمیق مباحث کلامی پرداخته و به عنوان اولین متکلم اسلام می باشند.سایر ائمه(ع)،به ویژه امام سجاد(ع)،صادقین(ع) و اما رضا(ع)نیز بحث های فراوانی را مطرح و شاگردان زیادی در این زمینه تربیت نموده اند.پس از ائمه(ع)،شاگردانی چون؛هشام بن حکم،هشام بن سالم،مومن الطاق و فضل بن شاذان در این علم سرآمد بودند.

8. فلسفه: فلسفه بحث استدلالی در زمینه حقیقت پدیده ها و مولود نگرش آدمی به اصل و سرنوشت هستی است؛از این رو قدمتی به بلندای حیات بشری دارد.با ظهور دین اسلام و ارائه آموزه های قرآنی و روایی،فلسفه به اوج کمال خود رسید.در کنار آن روایات نیز به ذکر مسائل عمیق عقلی درباب مسائل فلسفی پرداختند که از میان ائمه(ع)؛امام علی(ع)،صادقین(ع)،امام کاظم(ع)و امام رضا(ع)بیشتر به این مباحث پرداخته اند که در این میان امام علی(ع)نقش ویژه ای دارند.ایشان اولین کسی است که در باب فلسفه الهی،سخنانی منطقی و توام با برهان در خطبه ها و سخنان خود آورده اند.همچنین ایشان اولین کسی است که واژه های عربی را برای بیان مباحث فلسفی و اصطلاحات حکمی به کار برده اند؛مفاهیمی چون:قدیم و ازلی،وحدت عددی،قوه،استعداد،علت و معلول و...(20).در جهان اسلام اولین فیلسوف مسلمان ابویوسف یعقوب بن اسحاق الکندی،مشهور به فیلسوف العرب،است که در سده دوم و سوم هجری به فراگیری فلسفه از زبان های یونانی و سریانی پرداخت.از وی حدود 270 اثر در هفده رشته علمی همچون:فلسفه،منطق،طب،نجوم،ریاضیات،موسیقی،هندسه و...نام برده اند.او نخستین کسی بود که بین فلسفه و دین آشتی برقرار کرد و تعریفی فلسفی از دین ارائه نمود.

9. منطق: از آنجا که علم منطق مقدمه فراگیری و پرداختن فلسفه است،بی شک منطق نیز همزاد فلسفه بوده و از ابتدا با به کارگیری قواعد ساده منطقی شکل گرفته است.همان طور که ائمه(ع)به بیان مسائل فلسفی پراخته اند،از اصول و فنون علم منطق استفاده نموده و به بیان آن پرداخته اند.از طرفی به این علت که در مکتب تشیع،عقل جایگاه والایی دارد و یکی از مستمسکات در تبین علوم و معارف الهی است،حضور پررنگ علوم عقلی را می توان در سراسر معارف شیعی دید و مسلما در راس همه اینها،روایات و آموزه های اهل بیت(ع)است که مشحون از این مسائل می باشد و به تبع شیعه نیز پرچمدار و پیشتاز عرصه علوم عقلی بوده و هست.منطق مسلمین را می توان در علم کلام و فقه آنان به خوبی مشاهده نمود؛در واقع اصول فقه فقها،منطق آنان است و متکلمان اسلامی نیز همواره از منطق مخصوص خود استفاده می نموند.اولین کسی که در جهان اسلام به ترجمه متون منطقی مبادرت ورزید ابن مقفع ایرانی است که به دنبال وی اشخاصی چون کندی بر روی این متون کار کرده و تالیفاتی فراهم آوردند.از آثار کندی که 22 مورد آن در فلسفه است،9 اثر در باب منطق به عنوان مقدمه فراگیری فلسفه نوشته شده است.

10. تاریخ و تاریخ نگاری: اعراب قبل از اسلام به علم انساب(تبارشناسی)و تاریخ اهتمام داشتند؛اما با ظهور اسلام و تاکید ویژه قرآن بر عبرت از تاریخ گذشتگان این علم پررنگ تر شد و اهمیت خاصی پیدا کرد. مهمترین عامل ترغیب مسلمانان به تاریخ و تاریخ نویسی،همانا آموزه های قرآنی و روایی بود که خود به سرگذشت انبیا و امم گذشته اشاره نموده بود.در طی فتوحات اسلامی نیز مسلمانان در رویارویی با اقوام و ملل جددید،خود را نیازمند شناخت اوضاع و احوال آنان دانستند و این امر حجم مطالعات تاریخی را دو چندان نمود و در پی آن کتب تاریخی بسیاری به نگارش درآمد که در میان سایر اقوام بی سابقه بود. با توجه به اینکه در صدر اسلام موارد تاریخی در احادیث نقل می شد، این علم از دل علم حدیث خارج شد و به صورت مستقل و در قالب رشته های مختلفی همچون:سیره نویسی،طبقات روات،طبقات رجال و صحابه،ملل و نحل،جنگ ها و فتوحات و...بروز کرد و از همان صدر اسلام در هر یک از این رشته ها آثاری نگاشته شد.

امیرمومنان(ع)،علاوه بر این که خود بر تدوین و بیان حدیث در این باره اهتمام داشتند،به فراگیری این دانش نیز تاکید می ورزیدند.گفته می شود نخستین کسی که در علم تاریخ کتاب نوشته «عبیدالله بن ابی رافع» شاگرد امیر المومنین(ع)بوده که درباره صحابه ای که در جنگ جمل،صفین و نهروان در رکاب حضرت به شهادت رسیدند نوشته است.نخستین تاریخ نگار مسلمان،ابومخنف است که برخی تک نگاری های موضوعی در تاریخ،از وی باقی مانده است.ابن اسحاق نیز نخستین سیره نویس است که سیره نبوی را به نگارش درآورده است.واقدی نیز نخستین مغازی نویس درباره جنگ های پیامبر(ص)است و شاگرد وی ابن سعد در الطبقات شرح حال پیامبر(ص)،صحابه و تابعین را آورده است.محمد کلبی و فرزندش هشام نیز منبع ارزشمندی به نام الانساب در تبار شناسی اعراب به وجودآوردند.نخستین تاریخ عمومی اسلامی؛تاریخ یعقوبی،نوشته دانشمند شیعی احمد بن یعقوب است که در دو جلد،یکی درباره تاریخ یهود،هند،ایران،روم و یونان و...و دیگری در تاریخ اسلام از آغاز تا عصر معتمد عباسی است(21).

تاریخ نگاری مسلمانان دارای ویژگی های خاصی است که نشان همت والای آنان در به تحریر کشیدن این علم دارد.دقت نظر در نقل جزئیات مطالب و رعایت امانت؛به کار بردن شیوه ها و اسلوب های مختلف در نگارش(براساس سال،نام ها،وقایع و...)؛تجزیه و تحلیل از وقایع و شرح و بسط آن،مانند مقدمه ابن خلدون؛سعه صدر و توقف کافی بر مطالب،مانند تاریخ دمشق(ابن عساکر)و تاریخ بغداد(بغدادی)که در 80 جلد نوشته شده است.

11. عرفان و تصوف: در صدر اسلام افرادی با اتخاذ مواضع اعرض گونه از دنیا و مظاهر آن و داعیه سلوک الی الله،سلوکی خاص در پیش گرفتند تا به رضای حق دست یابند. تا قرن دوم، عرفان همان اسلام عملی و راستین بود و جنبه علمی نداشت.در این باره،در میان مسلمانان صدر اسلام نمی توان کسی را یافت که همچون علی(ع)دل در گرو حق داشته و در میان صحابه نیز کسی جز آن حضرت نبود که دنیا را سه طلاقه کرده باشد.پس از ایشان افرادی چون سلمان،ابوذر،کمیل بن زیاد،اویس قرنی،رشید هجری و میثم تمار را می بینیم که عرفای اسلامی اینان را در راس سلسله های خود قرار داده اند.در اصل آنچه به عنوان عرفان و طی طریقت مطرح شد چیزی جز التزام عملی و دقیق به اصول و معارف اهل بیت(ع)نبوده و مسلما خود ایشان در این باره سرآمد همگان بوده اند.بعدها افرادی از این میان چون ذوالنون مصری،جنید و شبلی به ذکر مقامات عارفین پرداخته و ضمن دسته بندی مراحل سلوک عرفان را در اعداد علوم اسلامی وارد نمودند.

12. اخلاق: با توجه به تاکید و اهتمام خاصی که اسلام بر کسب محاسن اخلاق،دفع رذایل و تزکیه نفس نموده است و پیامبر(ص)نیز یکی از انگیزه های بعثت خویش را مکارم اخلاق خوانده اند،مسلمین ترغیب شدند تا در این وادی گام نهند.از این رو مسلمین از همان ابتدای نزول قرآن به تزکیه نفس و تلاش در کسب فضایل اخلاقی پرداختند.باز هم باید گفت نخستین کسی که در این زمینه قدم پیش گذاشته امیرالمومنین(ع)است و این دانش را به صورت مدون درآورده است؛آن هم در نامه ای که به فرزندش امام حسن(ع)نوشته و ضمن آن،تمامم ابواب این علم و همه عوامل سعادت و شقاوت را بر می شمارند.در فرمایشات و مأثورات سایر معصومین(ع)نیز چنین مواردی به وفور مشاهده می شود.از شاگردان معصومین(ع)،نخستین کسی که در اخلاق کتابی مستقل نگاشته است " اسماعیل بن مهران" شاگرد امام ششم است که در قرن دوم کتاب صفات مومن و فاجر را نوشت.این چه کسی و در چه زمانی مباحث اخلاقی را با اصول علمی مطرح نموده باید گفت؛ابن مسکویه اولین کسی است که با تالیف کتب متعدد اخلاقی همچون:تهذیب الاخلاق،تجارب الامم،الفوزالاصغر،جاویدان خرد،طهاره الاعراق و...- به ویژه با کتاب طهاره الاعراق- شاهکار علمی خود را به منصه ظهور رسانده است که سایرین در تالیفات خود پیرو وی بوده اند.

علوم غیر اسلامی

مسلمین در رشته های علوم تجربی و حسی نیز تلاش های فراوانی نموده و پیشرفت های قابل توجهی به دست آوردند.اگر چه سر رشته برخی از این علوم در ابتدا در دست غیر مسلمانان بوده ولی آنگاه که به بلاد اسلامی راه پیدا کرده،علاوه بر تکامل و اصلاح،گاهی نیز همچون علم نجوم و طب دچار تحول های عظیمی شده و ابداعات فراوانی در آن صورت گرفته است که امروزه منشا خدمات فراوانی به کل جهانیان است.

1. شیمی: شاید بتوان گفت که علم شیمی؛علمی است که پایه گذار آن مسلمانان بوده اند و با کشفیات و ابداعات خود در این باره راه وصول به علم شیمی جدید را هموار نمودند.دستآوردهای مسلمانان در این علم به اندازه ای است که می توان پایه صنعت غرب را بر آن استوار دانست و به جرات بیان نمود که و علم شیمی غرب میراث دار دانشمندان مسلمانی چون جابربن حیان،زکریای رازی و ابوریحان بیرونی است.علمی که امروزه ما از آن به عنوان علم شیمی نام می بریم؛ریشه در علمی دیرینه به نام علم کیمیا دارد که در واقع علم تبدیل فلزات پست همچون آهن و مس،به فلزات گرانبهایی همچون طلاست.شخصیت شهیری که کیمیا را از خرافه به علمی تجربی و آزمایشگاهی تبدیل نمود؛«جابر بن حیان» است که از شیعیان ایرانی و از شاگردان امام صادق(ع)بود.وی در تمام دنیا به پدر کیمیای عرب معروف است و مجموعه آثار وی به عنوان بزرگترین حجت در کیمیاگری به شمار می رود.در مجموعه جابری در موضوعات مختلفی چون:جهان شناسی،نجوم،کیمیا،موسیقی،علم اعداد و حروف و...بحث شده است که نشان از تسلط بالای او بر علوم مختلف است.

در علم شیمی اگر چه خالد بن یزید-ملقب به حکیم آل مروان- نخستین کسی است که نگاشته هایی دارد،اما همان طور که گفته شد،اولین دانشمندی که این علم را بدین معنا پایه گذاری کرد،جابر بن حیان،شاگرد خاص امام صادق(ع)است که علم شیمی را یک بار برای همیشه در جهان اسلام تاسیس نمود.وی در آثار خود راجع به تصفیه،تقطیر،تبخیر،ذوب،تبلور و...مطالبی نوشته و طرز تهیه برخی مواد شیمیایی را بیان نموده است.وی کربنات سرب را بدست آورد و آرسنیک و آنتیموان را از سولفید آنها جدا نمود.وی در آثار خود درباره پالایش فلزات،تهیه فولاد،رنگ کردن پارچه و چرم،تقطیر سرکه برای بدست آوردن اسید استیک غلیظ و...توضیحاتی داده است که در نوع خود بی نظیر است.گفته می شود در موزه بریتانیا،هشتاد جلد کتاب در مورد کشفیات او وجود دارد که دانشمندان علم شیمی آنها را به زبان انگلیسی ترجمه کرده اند(22).

سرآمد این علم پس از جابر،بزرگترین پزشک بالینی اسلام،محمد زکریای رازی است که در علم کیمیا نیز خود را شاگرد جابر می دانست.کتب کیمیاگری رازی در واقع اولین کتب علم شیمی است؛چرا که وی طبقه بندی دقیقی از اجسام در شیمی ارائه نموده که با اصطلاحات علم کیمیا بیان شده است.وی بسیاری فرآیندهای شیمیایی را شرح نموده که با کشفیات شیمی جدید مطابقت دارد.وی را موسس شیمی جدید در شرق و غرب می نامند(23).

2. ریاضیات: در صدر اسلام علم ریاضیات و حساب چندان مورد توجه نبود؛چرا که احتیاج مسلمانان به آمار و حساب مالیات و خراج بر عهده موالیان و اهل ذمه بود.با گسترش قلمرو اسلامی،نیاز به حساب نیز احساس شد و در جریان ترجمه علوم بیگانه به عربی،حساب نیز ترجمه شد و در زمره علوم مورد مطالعه جامعه اسلامی راه یافت.مسلمانان با فراگرفتن این علم بر تکامل آن کوشش هایی روا داشته و به نوآوری هایی نیز دست یافتند که بعدها به غربیان انتقال یافت و از آن بهره های فراوانی بردند.محمد بن ابراهیم فزاری که دانشمند شیعی معاصر منصور دوانیقی است،اولین شخصیت موثر در علم ریاضیات است که از راه ترجمه اعداد هندی را در عربی وارد نمود که زمینه استفاده دیگر دانشمندان اسلامی را فراهم نمود(24).اما خوارزمی،معاصر مامون و رییس کتابخانه وی،شخصیتی است که در این علم خوش درخشیده و پایه گذار علم جبر و الگوریتم(محاسبه)شد.کتابهای وی در این زمینه به زبانهای اروپایی ترجمه شد و به عنوان مبنای مطالعات ریاضی،سال ها مورد استفاده آنان قرار گرفت.بوزجانی،ابن سینا و فارابی در مثلثات،ابن هیثم و اخوان الصفا در معادلات و ابوریحان بیرونی در هندسه،حساب،جبر و اعداد سر رشته داشته اند و کتابهای ایشان مورد استفاده دانشمندان غربی بوده است(25).

3. طب: در اسلام از آنچه که به بدن ضرر می رساند نهی شده و اهمیت این امر تا انجاست که نظافت جزیی از ایمان شمرده شده است.دستورهایی چون وضوء،غسل،تحریم مسکرات و... نیز مبنایی حکمی برای حفظ سلامت روحی و جسمی انسان دارد.در متون اسلامی و روایات نیز دستورالعملهای فراوانی را در این باره می بینیم.در قرن سوم مجموع این مطالب تحت عناوینی چون طب النبی(ص)،طب الائمه(طب الصادق(ع)و طب الرضا(ع))گردآوری شد که تا امروز نیز مورد استفاده قرار می گیرد و البته بیشتر مولفین آنها عالمان دین بودند تا پزشک.به دنبال آن علما و دانشمندان اسلامی بر این امر اهتمام نموده و در برخی زمینه های پزشکی پیشگام و سرآمد زمان خود و آینده شدند.

آغاز علم رسمی طب در ممالک اسلامی با ترجمه آثار یونانی،هندی و ایرانی بود که در اختیار حکما و دانشمندان مسلمان قرار گرفت.این بار نیز این دانشمندان اسلامی بودند که با بهره گیری از تعالیم الهی و اسلامی،به شناخت پیچیدگی ها و اسرار جسم آدمی پرداخته و ابتکارات تازه ای را در طبابت و جراحی به وجود آوردند؛ به گونه ای که کتابها و دایره المعارفهای تالیفی آنها سالهای سال در دانشگاههای اروپایی مورد تدریس و تدقیق قرار گرفت و برخی همچنان جایگاه علمی ارزنده خود را حفظ نموده است.

نخستین تالیف در این زمینه را «علی بن ربن طبری» به نام «فردوس الحکمه» انجام داد که حاوی 360 فصل در طب است که در آسیب شناسی،داروشناسی و پرهیز کم نظیر است.بعد از او شاگردش محمد زکریای رازی مشهورترین طبیب در جهان اسلام است که از 220 تالیف وی،نیمی در طب نگاشته شده است.در عظمت او همین بس که کتابی در آبله و سرخک نوشته که در طی چهار قرن چهل بار به زبان های گوناگون ترجمه و چاپ شده است.کتاب معروف او «الحاوی» که حدود بیست جلد است - و اکنون ده جلد آن به ما رسیده- پنج جلد آن در بیماری های مربوط به چشم نوشته شده است.این کتاب که جزء مهمترین کتب مرجع طبی در جهان بوده،در سال 1279.م به لاتین ترجمه تنها در یک سال پنج بار تجدید چاپ شد.از ابتکارات و خدمات بی نظیر رازی می توان به بازشناسی و درمان کامل بیماری آبله،کشف الکل به عنوان گندزدا،انجام بادکش در سکته،استعمال آب سرد در تب دائم،به کار بردن مسهل جیوه،استفاده از روده حیوان در بخیه زخم و...نام برد.وی متاثر از علوم و معارف دینی،سلامت جسم را تابع اخلاق نفسانی می دانست و به تاثیر متقابل جسم و جان معتقد بود؛از این رو کتاب «طب الروحانی» یا «طب النفوس» را نوشت و در طی بیست فصل بیماری های تن و روان را برشمرده است.دیگر پزشک مسلمان نامی؛علی بن عباس مجوسی است به عنوان یک صاحبنظر در طب اسلامی،به خاطر دو کتاب ارزشمندش در طب به نام های «کامل الصناعه الطیبه» و «الملکی» که پیش از آثار ابن سینا متن تدریس علم طب بوده است.با ظهور ابن سینا،نه تنها علم طب بلکه بیشتر علوم تحت الشعاع دانش وی قرار گرفتند.اگر چه ابن سینا را بیشتر به عنوان یک فیلسوف یا فیزیک دان می شناسند؛اما طب او علم پزشکی را در اروپا متحول نمود.از 180 اثر تالیفی ابن سینا که در علوم مختلف به رشته تحریر درآمده است؛15 کتاب در طب است و معروفترین و مهم ترین آنها «قانون» می باشد که به عنوان فرهنگ جامع طب و داروسازی از شاهکارهای پزشکی به شمار می رود.این کتاب تنها در اواخر قرن پانزدهم،16 بار به زبان لاتین چاپ شد و در قرن شانزدهم نیز 20 مرتبه تجدید چاپ گردید و با این همه پیشرفتهای علمی در جهان دانش،هنوز هم مورد استفاده دانشمندان این رشته قرار می گیرد(26).

مسلمانان

انتشار : ۵ دی ۱۳۹۵

http://kia-ir.ir

دفتر فنی دانشجو

توجه: چنانچه هرگونه مشكلي در دانلود فايل هاي خريداري شده و يا هر سوال و راهنمایی نیاز داشتيد لطفا جهت ارتباط سریعتر ازطريق شماره تلفن و ايميل اعلام شده ارتباط برقرار نماييد.

فید خبر خوان    نقشه سایت    تماس با ما